{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 18

dark life = 18



چند روز از آن شب جهنمی گذشته بود. ات دیگر مثل قبل نبود. زخم‌های تنش زیر دست‌های ماهرانهٔ دکتر مخصوص تهیونگ ترمیم شده بودند، اما زخم روحش هر لحظه عمیق‌تر و بی‌صداتر می‌شد. دیگر حرف نمی‌زد. نه مقاومتی، نه گریه‌ای، نه حتی نگاهی. چشمان بادامی و درشتش که روزگاری پر از زندگی و هوش بود، حالا خالی و شیشه‌ای به دیوار روبه‌رویش خیره می‌ماند. مثل عروسکی که اسباب‌بازی دست یک دیوانه شده باشد.

تهیونگ اما این سکوت را دوست داشت. فکر می‌کرد بالاخره طعمه‌اش را رام کرده. هر شب بالای سرش می‌آمد، با همان لبخند مسموم و آرام، موهایش را نوازش می‌کرد، دست‌های سردش را در دست می‌گرفت و برایش زمزمه می‌کرد که چقدر دوستش دارد. ات فقط سکوت می‌کرد. سکوتی که از فریاد هراس‌ناک‌تر بود.

اما امشب، همه‌چیز قرار بود عوض شود.

باران شدیدی بیرون می‌بارید. صدای برخورد قطره‌ها با شیشه‌های ضخیم پنجره، مثل سمفونی غمگینی توی اتاق می‌پیچید. ات مثل هر شب، کنار پنجره نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به تاریکی بیرون خیره مانده بود. لباس بلند و نازکی از حریر سفید به تن داشت که تهیونگ برایش انتخاب کرده بود. لباسی که بیشتر شبیه کفن بود تا لباس خواب.

در باز شد و تهیونگ وارد شد. اما این بار با همیشه فرق داشت. قدم‌هایش سنگین‌تر بود، نفس‌هایش گرم‌تر، و بوی سنگین ویسکی در مشامش می‌پیچید. کت و شلوارش چروک بود و موهایش از همیشه آشفته‌تر. چشم‌هایش اما... چشم‌هایش از همیشه تیره‌تر و خطرناک‌تر بودند. آن آتش سرد و سادیسمی که معمولاً پشت لبخندهایش پنهان می‌کرد، حالا بی‌پرده و بی‌رحمانه در مردمک‌هایش می‌سوخت.
دیدگاه ها (۰)

dark life = 19در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیک قفل، ات...

dark life = 20

dark life = 17

dark life = 16

{فروخته شده}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط