رز رززخمیمن

#رُز #رُز_زخمی_من

part. 53


ات هنوز روی زمین نشسته بود و خودش رو جمع و جور کرده بود، وقتی یونگی آهی کشید و با همون آرامش همیشگی گفت:
– خب… راستش رو بخوای… یه سال پیش، من و لیندا… توی یه فروشگاه آشنا شدیم.

ات فک و فامیلیش قفل شد و چشم‌هاشو گرد کرد:
– چی؟! فروشگاه؟! جدی میگی؟

لیندا هم کمی خجالت‌زده سرش رو پایین انداخت و گفت:
– بله… یه ساله با همیم… ولی نمی‌خواستیم کسی بفهمه…

ات هنوز داشت خودش رو نگه می‌داشت که انفجار نخواد اتفاق بیفته. با یه نفس عمیق و قیافه‌ای بین شوکه و شاکی گفت:
– اوهوم… خب… خیلی… خیلی… جالب بود… خیلی… خیلی… هیجان‌انگیز

یونگی سرشو کج کرد و با لبخند گفت:
– تو خیلی شگفت‌زده شدی، نه؟

ات با غرور نیمه‌تکان‌دهنده جواب داد:
– اره، چرا به من نگفتی، توی اون یک سال همش داشتی از من پنهون میکردی؟

یونگی با احساس گناه گفت:
- به خاطره بابا نمتونستم بهت بگم.

ولی توی دلش داشت فکر می‌کرد:
"یعنی یک سال… یک ساله این همه خنده و عشق و نگاه‌های مخفیانه… و من هیچ چی نفهمیدم… ولی خب… نمی‌گم چیزی… چون باید… باید… درکش میکردم.... "

لارا که هنوز متوجه قضیه نبود، با کنجکاوی گفت:
– وای، پس شماها واقعاً همدیگه رو دوست دارید؟

ات با قیافه‌ای که انگار دنیا روش خراب شده بود، فقط سرش رو تکون داد و گفت:
– آره… البته… نه… یعنی… هیچی… فقط یه فروشگاه…

یونگی و لیندا با هم خندیدن و ات هم فهمید که این خنده‌ها، همون خنده‌های عاشقانه‌ی مخفیانه‌ی یک ساله‌ست.
دیدگاه ها (۱)

#رُز_زخمی_من part. 54یونگی رفته بود، قرار بود که لارا و لیند...

#رُز_زخمی_من part. 55ات. جونگکوک، میشه یه چیزی بگم؟ جونگکوک....

#رُز_زخمی_من part. 52ات بعد از اون نگاه‌های مشکوک، توی دلش ق...

#رُز_زخمی_من part. 51ات از روی مبل بلند شد، دست به سینه ایست...

دوست پسر دمدمی مزاج

دیدار اول ..

تک پارتی ته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط