{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراما

#چرا_ما
16

صبح:

کلارا:بیدار شدم...شب نتونستم خوب بخوابم...
فکر کردم ساعت 10 صبح باشه ولی خیلی دیر بود...ساعت 6 صبح بود...یک ساعت دیگه پسرا باید میرفتن شرکت و منم باید میرفتم پیش مادر خیانت کارم...
بلند شدم و رفتم حموم..نمیدونم چرا انقدر فکرم مشغول بود...مشغول آینده ی کسل کننده ام...فکر می‌کنم رابطه ای که با تهیونگ دارم بی معنیه یعنی الکی باهمیم...
یه لحظه به خودم اومدم...فهمیدم خیلی وقته توی حمومم،از حموم اومدم بیرون و رفتم لباس پوشیدم و رفتم پایین...

کلارا:اوف ساعت 7 شد؟واقعا؟

اجوما:خانم؟

کلارا:(ترسید)وای ترسیدم

اجوما:ببخشید قصد ترسوندن شما رو نداشتم...(تعذیم)

کلارا:نه مشکلی نیست...
من دارم میرم صبحانه برای من درست نکن

اجوما:چشم خانم ببخشید بی ادبی میکنم فقط نهار می‌آید؟

کلارا:نه اشکال نداره...
نه احتمال نیام...
فقط کسی پرسید کجام بگید تا شب نیام نگرانم نباشن...

اجوما:چشم خانم...
با اجازه...(تعذیم)

کلارا:ممنون
باش برو به کارات برس...

پرش زمانی به دوساعت بعد:

کلارا:الان جلوی عمارت مادرم هستم...
مادری که من و توی 8 سالگی تنها گذاشت و رفت با پدری که هر شب روی تخت با یه نفر بود...
بگذریم نمیخوام فرصت طلاییم و از دست بدم...
رفتم داخل عمارت...

چوی:بادیگ-(تعجب)
نوه ی گلم....(خوشحال)

کلارا:مادر بزرگ(اشک شوق)

چوی:تو کجا بودی؟(اشک شوق)
دلم برات یه ذره شده بود دختر....

کلارا:حیح بگذریم نمیخوام بحث گذشته باز شه...

چوی:اومدی مادرت و ببینی؟

کلارا:ارع

چوی:بیا بریم

کلارا:هوم باش

کلارا:با مادر بزرگ رفتیم سمت سالن پذیرایی...
در و باز کردم که با مادرم که روی کاناپه ی کرمی رنگ با یه دستی که روزنامه گرفته و با اون یکی دستش قهوه ی تلخی که به رنگ مشکی هست رو میخوره...

(بچع ها اسم مادر بزرگ کلارا چوی و اسم مادر کلارا چائون)

چائون:مادر بیا ببین توی روزنامه دخترم و میبینم...(گریه)

کلارا:مادر...

چائون:(بر میگرده)کلارا....(شوکه)

کلارا:ارع خودمم....

چائون:دخترممممم دلم برات تنگ شده بود(گریه)

کلارا:هوم منم(دروغ)

چائون:وای بیا بغلم(خواست بیاد بغلش کنه که کلارا جا خالی میده)

کلارا:نه من مریضم میترسم مریض شی(دروغ)

چائون:ای بابا باش خوب شو بغلت کنم...بیا بشین....

کلارا:رفتیم روی کاناپه نشستیم...

چائون:چقدر بزرگ شدی آخرین باری که دیدمت 8 سالت بود....الان چند سالته؟

کلارا:هوم(پوزخند ریز)
الان 25 سالمه...

چائون:چقدر بزرگ شدی...
میگم ازدواج کردی؟

کلارا:نه ولی یکی رو میگم میشناسیش...

چائون:نکنه با اون داهیون ازدواج کردی ها؟

کلارا:مادر بحث اون رو وسط نیار خواهش اون فقدر رفیقم بود...
کیم تهیونگ میشناسی؟

چائون:هوم
ارع رئیس بزرگ ترین شرکت مافیایی کره...
خوب؟

کلارا:هوم خوب خوب دوست پسرمه...

چائون:واو خوشحال شدم....
بعدن بیارش ببینمش...

کلارا:باش
راستش امروز واسه یه چیز دیگه اومدم....

چائون:چی؟

کلارا:ازت میخوام بشم سهام داره شرکتت...

چائون:امممم نه

کلارا:داری دست دخترت و رد میکنی؟

چائون:نه اینطور نیست بخواطر این میگم که تو باید بشی رئیس شرکت...

کلارا:(شوکه)چی؟

چائون:ارع من خیلی بد کردم باهات...
ولت کردم...خیلی سختی کشیدی...
باید با خودم میاوردمت....الانم تو میشی رئیس شرکت....(ناراحت)

کلارا:هوم ارع
خوب....

چائون:بائه(داد)

بائه:بعله خانم؟

چائون:برو و فایلی که شارین برات می‌فرسته رو کپی کن...

بائه:چشم خانم

چائون:خوب...(در حال شماره گرفتن)
آها...

(شخص مورد نظر جواب داد)

چائون:شارین جون خوبی؟

شارین:...........

چائون:یه خواهش اون ورقه هایی که توی کشویی که همیشه کیلید میکنم رو بردار و به تور فایلی بده به بائه بره کپی بگیره...

شارین:........

چائون:هوم ممنون
خوب خدافظ امشب منتظرتم...

شارین:.........

چائون:هوم بای....

(قطع کرد)

کلارا:خاله شارین بود؟

چائون:ارع

کلارا:خوب من برم باید برم دیگه...

چائون:اااا چه زود...

کلارا:تهیونگ منتظرمه(دروغ)

چائون:امممم خوب باشه شماره تماست و بده برای ریاست نیاز دارم....

کلارا:باش..
شمارم و بزن...
013****

چائون:باش ممنون

کلارا:خوب خدافظ
خدافظ مادر بزرگ(چوی رو بغل میکنه)

چوی:خدافظ نوه ی گلم...

-(کلارا الان تو ماشین به سمت عمارت خودشون حرکت کرده)

کلارا:که اینطور...خانم لی شرکتت به من رسید انشالله دفعه بعد کل داراییت....(پوزخند)
با تو هم کار دارم داسوم(پوزخند)

ادامه دارد:-)🗿

30 لایک

4 فالو

7 بازنشر
دیدگاه ها (۱۴)

فرشته های من چطورید؟خواهشا اینشون رو فالو کنید و ازش حمایت ک...

پست تیکتاک کوکی😭😭😭💃💃💃

فرشته ها چطورین؟یه خبر میخوام بدم احتمال داره خیلیا خوشحال و...

مخاطب؟داره

ات: فکرنمی کردم قبول کنه ولی باچیزی که شنیدم پشمام ریخت قبول...

#چرا_ما 17-(عمارت)هایلی:اووو چه عجب ساعت 1 شده و نهار و خورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط