P
P46
نورِ ماه رویِ سطحِ آبِ دریا میرقصید و انعکاسِ نقرهایش تا دمِ درِ تراسِ ویلا کشیده شده بود. کوک رویِ یکی از صندلیهایِ حصیری نشسته بود و به تاریکیِ مطلقِ افق نگاه میکرد. صدایِ فندکش که باز و بسته میشد، تنها صدایی بود که سکوتِ سنگینِ اون شب رو میشکست.
بهجز اون، حس میکردم که چقدر ذهنش شلوغه. از آشپزخونه اومدم بیرون و دو تا لیوانِ چای گرم آوردم. گذاشتمشون رویِ میزِ کوچیکِ بینمون.
جی یون:هنوز بیداری؟
صدام تویِ اون سکوت، غیرعادی به نظر میرسید.
کوک سرش رو بلند کرد. چشماش تویِ نورِ کمِ لامپِ تراس، تیره و نافذ بود.
کوک:خوابم نمیبرد. ذهنم درگیرِ تصمیمِ امروزمون بود.
دستم رو دورِ دسته لیوان حلقه کردم و کنارش نشستم.
جی یون:فکر میکردم بعد از اینکه قبول کردم زودتر برگردیم، خیالت راحت شده باشه.
یه پوزخندِ محو زد.
کوک:راحتم... ولی حس میکنم تو هنوز یه جایِ کارِت میلنگه. مثلِ اینکه راضی نیستی که برگردیم و همینطور ی حس بدی هم دارم...
یه جرعه از چای خوردم. مزهیِ گسِ دارچین تویِ دهنم پیچید.
جی یون:فقط... دلم نمیخواست این آرامشِ اینجا رو به این زودی تموم کنم. سئول برایِ من یعنی برگشتن به همهیِ اون چیزایی که ترجیح میدم فعلاً فراموششون کنم. و درباره حس بعد شاید... شا.. ید نگرانی همه اون کارهاست که روی هم تلنبار شدن...
کوک دستش رو دراز کرد و انگشتِ اشارهش رو آروم دورِ لبهیِ لیوانِ من کشید.
کوک:منظورت همون مشکلاتیه که در موردش حرف زدیم؟
جی یون:شاید(نگاهم رو دادم به دریا)تو چطور؟ واقعاً فقط کارِ شرکتِ که باعث شده بخوای برگردی؟ یا... اینجا یه چیزی هست که اذیتت میکنه؟
کوک لحظهای سکوت کرد. انگار داشت وزنه رو میسنجید.
کوک:شاید ترسِ از دست دادنِ تو. وقتی تو اینجوری ساکتی و انگار تویِ یه دنیایِ دیگهای سیر میکنی، احساس میکنم هر لحظه ممکنه غیب بشی. برگردیم سئول، جایی که... حداقل میدونم کجا پیدات کنم.
قلبم لرزید، اما ظاهرم رو حفظ کردم.
جی یون:من جایی نمیرم، کوک. مگه اینکه تو بخوای.
کوک:من هیچوقت نمیخوام بری.
اون این رو با لحنی گفت که نه یه درخواست بود، نه یه دستور؛ یه اعترافِ صادقانه بود.
اون نگاهِ عمیق و پر از اطمینانش، داشت دیوارههایِ دفاعیِ من رو سست میکرد. من باید میخندیدم، باید یه جوابِ شیطنتآمیز میدادم، ولی فقط تونستم بهش لبخند بزنم. میدونستم که با هر قدمی که به بازگشت نزدیک میشیم، من دارم از کوکِ واقعی دورتر میشم.
اون بلند شد، اومد پشتِ سرم و دستهاش رو گذاشت رویِ شونههام. سرش رو آورد نزدیکِ گوشم.
کوک:سه روز دیگه، زود حرکت میکنیم. آمادهای؟
تویِ اون تاریکی، فقط تونستم سر تکون بدم.
جی یون:آمادهم.
وقتی داشت میرفت سمتِ اتاق، زیرِ لب جوری که خودش نشنوه زمزمه کردم:
جی یون:کاش میدونستی که برگشتن به سئول، یعنی شروعِ پایانِ این آرامش.
هنوز حرفش توی گوشم بود، «جایی که میدونم کجا پیدات کنم». حسِ عجیبی توی دلم چنگ میانداخت. بلند شدم و با صدای بلندی که شیطنت هم داشت به سمتِ شنهایِ ساحل اشاره کردم.
جی یون:کوک، انقدر جدی نباش. اون صدایِ موجها رو نمیشنوی؟ حیف نیست این شبای آخر رو فقط به فکرِ شرکت باشیم؟ بیا بریم ساحل.
کوک که انگار از تغییرِ یهوییِ مودم جا خورده بود، خندید.
کوک:ساحل؟ الان؟
جی یون:آره، همین الان.
رفتم سمتش دستش رو گرفتم و کشوندمش سمتِ در...
خنکایِ شب میزد به صورتمون. پاهامون توی شن ها تعادل خوبی نداشتن ولی حس خوبی داشت گوشیم رو درآوردم و یه موزیکِ ملایم و آروم پلی کردم؛ یه ملودی که نتهاش تویِ فضایِ خالیِ ساحل طنینانداز شد. دستم رو گذاشتم رویِ شونهش و اون دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد. شروع کردیم به آروم تکون خوردن. موجها تا نزدیکِ پاهامون میاومدن و عقب میرفتن. برایِ چند لحظه، دنیا فقط محدود شده بود به همین دایرهیِ کوچیکِ بینِ من و اون. خندیدیم، فارغ از هر فکری، فارغ از سئول و انتقام.
اما خوشیها، مخصوصاً برای کسی مثلِ من، همیشه یه تاریخِ انقضایِ کوتاهی دارن.
وقتی بالاخره از رقص خسته شدیم، ایستادیم و خیره شدیم به افقِ تاریک. من عادت داشتم؛ گوشهایِ من حتی وقتی با کسی میخندیدم، رویِ کوچکترین جزئیاتِ محیط حساس بود. و بعد، اون صدایِ لعنتی اومد.
«کیلیک...»
صدایِ فلزی و خشکِ کشیده شدنِ گلنگدنِ اسلحه. یک صدایِ آشنا. برای خیلیها فقط یه نویزِ ساده بود، اما برای من که سرگرمیام باز و بسته کردنِ اسلحه و تمیز کردنِ قطعاتش شده بود، این صدا مثلِ آژیرِ خطر بود. از چند متری، صدایِ فلزِ سردِ اسلحه رو از هر صدایی تشخیص میدادم.
ادامش در کامنتا
نورِ ماه رویِ سطحِ آبِ دریا میرقصید و انعکاسِ نقرهایش تا دمِ درِ تراسِ ویلا کشیده شده بود. کوک رویِ یکی از صندلیهایِ حصیری نشسته بود و به تاریکیِ مطلقِ افق نگاه میکرد. صدایِ فندکش که باز و بسته میشد، تنها صدایی بود که سکوتِ سنگینِ اون شب رو میشکست.
بهجز اون، حس میکردم که چقدر ذهنش شلوغه. از آشپزخونه اومدم بیرون و دو تا لیوانِ چای گرم آوردم. گذاشتمشون رویِ میزِ کوچیکِ بینمون.
جی یون:هنوز بیداری؟
صدام تویِ اون سکوت، غیرعادی به نظر میرسید.
کوک سرش رو بلند کرد. چشماش تویِ نورِ کمِ لامپِ تراس، تیره و نافذ بود.
کوک:خوابم نمیبرد. ذهنم درگیرِ تصمیمِ امروزمون بود.
دستم رو دورِ دسته لیوان حلقه کردم و کنارش نشستم.
جی یون:فکر میکردم بعد از اینکه قبول کردم زودتر برگردیم، خیالت راحت شده باشه.
یه پوزخندِ محو زد.
کوک:راحتم... ولی حس میکنم تو هنوز یه جایِ کارِت میلنگه. مثلِ اینکه راضی نیستی که برگردیم و همینطور ی حس بدی هم دارم...
یه جرعه از چای خوردم. مزهیِ گسِ دارچین تویِ دهنم پیچید.
جی یون:فقط... دلم نمیخواست این آرامشِ اینجا رو به این زودی تموم کنم. سئول برایِ من یعنی برگشتن به همهیِ اون چیزایی که ترجیح میدم فعلاً فراموششون کنم. و درباره حس بعد شاید... شا.. ید نگرانی همه اون کارهاست که روی هم تلنبار شدن...
کوک دستش رو دراز کرد و انگشتِ اشارهش رو آروم دورِ لبهیِ لیوانِ من کشید.
کوک:منظورت همون مشکلاتیه که در موردش حرف زدیم؟
جی یون:شاید(نگاهم رو دادم به دریا)تو چطور؟ واقعاً فقط کارِ شرکتِ که باعث شده بخوای برگردی؟ یا... اینجا یه چیزی هست که اذیتت میکنه؟
کوک لحظهای سکوت کرد. انگار داشت وزنه رو میسنجید.
کوک:شاید ترسِ از دست دادنِ تو. وقتی تو اینجوری ساکتی و انگار تویِ یه دنیایِ دیگهای سیر میکنی، احساس میکنم هر لحظه ممکنه غیب بشی. برگردیم سئول، جایی که... حداقل میدونم کجا پیدات کنم.
قلبم لرزید، اما ظاهرم رو حفظ کردم.
جی یون:من جایی نمیرم، کوک. مگه اینکه تو بخوای.
کوک:من هیچوقت نمیخوام بری.
اون این رو با لحنی گفت که نه یه درخواست بود، نه یه دستور؛ یه اعترافِ صادقانه بود.
اون نگاهِ عمیق و پر از اطمینانش، داشت دیوارههایِ دفاعیِ من رو سست میکرد. من باید میخندیدم، باید یه جوابِ شیطنتآمیز میدادم، ولی فقط تونستم بهش لبخند بزنم. میدونستم که با هر قدمی که به بازگشت نزدیک میشیم، من دارم از کوکِ واقعی دورتر میشم.
اون بلند شد، اومد پشتِ سرم و دستهاش رو گذاشت رویِ شونههام. سرش رو آورد نزدیکِ گوشم.
کوک:سه روز دیگه، زود حرکت میکنیم. آمادهای؟
تویِ اون تاریکی، فقط تونستم سر تکون بدم.
جی یون:آمادهم.
وقتی داشت میرفت سمتِ اتاق، زیرِ لب جوری که خودش نشنوه زمزمه کردم:
جی یون:کاش میدونستی که برگشتن به سئول، یعنی شروعِ پایانِ این آرامش.
هنوز حرفش توی گوشم بود، «جایی که میدونم کجا پیدات کنم». حسِ عجیبی توی دلم چنگ میانداخت. بلند شدم و با صدای بلندی که شیطنت هم داشت به سمتِ شنهایِ ساحل اشاره کردم.
جی یون:کوک، انقدر جدی نباش. اون صدایِ موجها رو نمیشنوی؟ حیف نیست این شبای آخر رو فقط به فکرِ شرکت باشیم؟ بیا بریم ساحل.
کوک که انگار از تغییرِ یهوییِ مودم جا خورده بود، خندید.
کوک:ساحل؟ الان؟
جی یون:آره، همین الان.
رفتم سمتش دستش رو گرفتم و کشوندمش سمتِ در...
خنکایِ شب میزد به صورتمون. پاهامون توی شن ها تعادل خوبی نداشتن ولی حس خوبی داشت گوشیم رو درآوردم و یه موزیکِ ملایم و آروم پلی کردم؛ یه ملودی که نتهاش تویِ فضایِ خالیِ ساحل طنینانداز شد. دستم رو گذاشتم رویِ شونهش و اون دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد. شروع کردیم به آروم تکون خوردن. موجها تا نزدیکِ پاهامون میاومدن و عقب میرفتن. برایِ چند لحظه، دنیا فقط محدود شده بود به همین دایرهیِ کوچیکِ بینِ من و اون. خندیدیم، فارغ از هر فکری، فارغ از سئول و انتقام.
اما خوشیها، مخصوصاً برای کسی مثلِ من، همیشه یه تاریخِ انقضایِ کوتاهی دارن.
وقتی بالاخره از رقص خسته شدیم، ایستادیم و خیره شدیم به افقِ تاریک. من عادت داشتم؛ گوشهایِ من حتی وقتی با کسی میخندیدم، رویِ کوچکترین جزئیاتِ محیط حساس بود. و بعد، اون صدایِ لعنتی اومد.
«کیلیک...»
صدایِ فلزی و خشکِ کشیده شدنِ گلنگدنِ اسلحه. یک صدایِ آشنا. برای خیلیها فقط یه نویزِ ساده بود، اما برای من که سرگرمیام باز و بسته کردنِ اسلحه و تمیز کردنِ قطعاتش شده بود، این صدا مثلِ آژیرِ خطر بود. از چند متری، صدایِ فلزِ سردِ اسلحه رو از هر صدایی تشخیص میدادم.
ادامش در کامنتا
- ۴۸۱
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط