P
P45
از زبان جی یون
صدای موجها هنوز توی گوشم بود، اما گرمایِ یه آغوشِ آشنا، من رو از خاطراتِ ساحل بیرون کشید. کوک، هنوز با همون خستگیِ دلچسبِ بعد از دوش کوتاهش، آروم پشتِ سرم ایستاده بود و دستش رو به نرمی رویِ شونهم گذاشت. بویِ قهوهیِ تازه که از آشپزخونه میاومد، با عطرِ ملایمِ موهام قاطی شده بود.
کوک:سلامی مجدد، مامی.
صداش، مثلِ همیشه، یه جور آرامشِ خاصی داشت.
برگشتم سمتش و لبخندی زدم که امیدوار بودم کافی باشه.
جی یون:سلامی مجدد به تو هم...راستی شب رو تونستی خوب بخوابی؟
کوک:آره، خیلی خوبم تونستم بخوابم.
یه لبخندِ کج رو لباش نشست.
کوک:ولی بیشتر از خواب، از همین حالا که کنارِ توام، لذت میبرم.
دستش رو آروم رویِ شونهم غلتوند.
کوک:بیا قهوه بخوریم. سر صبحی حسابی حرف زدیم، برای ادامه امروز به یه کم انرژی لازم داریم!
رفتم سمتِ دستگاهِ اسپرسوساز و یه فنجونِ پر از قهوهیِ تلخ و داغ برای خودم ریختم. کوک کنارم ایستاد و با کنجکاوی نگاهم کرد.
جی یون:چی تو سرته امروز؟همچنان همش تو فکری.
یه جرعه از قهوه خوردم. تلخیش رو دوست داشتم. جی یون:چیزی نیست. فقط... یه کم فکر میکنم.
کوک:به چی؟( پرسید و بعد خودش جواب داد) باشه، لازم نیست بگی. من که میدونم تو رازِ خودتو داری. ولی خب، اگه خواستی با یکی حرف بزنی، من همینجام( دستش رو گذاشت رویِ قلبش)اینجا، پیشِ تو.
یه لحظه قلبم فشرده شد. اون حرفِ سر صبح...«اگه خواسته قلبیت نباشه... من ناراحت نمیشم»، تویِ ذهنم چرخید. کوک انگار که حرفِ من رو فهمیده باشه، نگاهش عمیقتر شد.
کوک:ولی ات... مطمئنی از این سفر راضی هستی؟ یعنی... منظ... از اینکه اینجا بمونیم؟
به فنجونِ تویِ دستم نگاه کردم.
کوک:وقتی قراره با تو باشم، هر جایی خوبه.
کوک:خب...( کوک یه قدم عقب رفت و رفت سمتِ میزِ صبحونه که حالا پر بود از نونهایِ تازه، پنیر، مرباها و میوههایِ رنگارنگ)ولی باید فکرِ برگشتن رو هم بکنیم. شرکت... من باید بهش سر بزنم. کارها تلنبار شده.
یه لبخندِ ریز زدم، هم از رویِ دلسوزی، هم از رویِ یه جورِ پیروزیِ کوچیک و هم از روی وحشت.
جی یون:هر وقت حس کردی آمادهای برایِ دراماهایِ سئول، برمیگردیم.
کوک مکث کرد. رفت سمتِ پنجره و به بیرون، به آبیِ بیکرانِ دریا خیره شد.
کوک:دراماهایِ سئول؟فکر کنم برای روبه رویی باهاشون اماده باشم...
صداش آروم بود، ولی یه نگرانیِ ناخواسته توش موج میزد.
جی یون: ولی فکر میکنم یکم زوده...!
بهش نگاه کردم. اون مردِ ساده و مهربونی که تمامِ دنیایِ من شده بود، میخواست با پای خودش به سوی جهنمی که من براش اماده کرده بودم بره، چطوری میتونستم جلوشو بگیرم؟ یا اصلا باید جلوشو میگرفتم؟
کوک: ما باید برگردیم. زودتر بهتر دیگه خیلی زیاد موندیم اینجا...
گفت و برگشت سمتِ من، نگاهش پر از سوال و شلوغی بود.
جی یون:میتونیم چند روزِ دیگه هم اینجا بمونیم. همینجا، کنارِ دریا. بعد شاید...
کوک:نه، ات...(حرفم رو قطع کرد)الان وقتِ این حرفا نیست. باید برگردیم. شرکت... کارها... جمله رو نصفه رها کرد نمیدونست ادامش رو چی بگه ولی من میدونستم هر چقدر هم بحث کنیم، تهش یه چیزه: برگشتن به سئول، یعنی شروعِ نقشه.
کوک چیزی نگفت و من فقط سرم رو به نشونهیِ تایید تکون دادم،
جی یون:باشه کوک...چند روز دیگه برمیگردیم...
ولی من تویِ چشمهاش یه تردیدِ کوچیک دیدم. تردیدی که خودش هم خبر نداشت از کجا اومده.
ولی من میدونستم تردیدی که تو وجود من هست از کجا اومده و به چه دلیل اومده...
از زبان جی یون
صدای موجها هنوز توی گوشم بود، اما گرمایِ یه آغوشِ آشنا، من رو از خاطراتِ ساحل بیرون کشید. کوک، هنوز با همون خستگیِ دلچسبِ بعد از دوش کوتاهش، آروم پشتِ سرم ایستاده بود و دستش رو به نرمی رویِ شونهم گذاشت. بویِ قهوهیِ تازه که از آشپزخونه میاومد، با عطرِ ملایمِ موهام قاطی شده بود.
کوک:سلامی مجدد، مامی.
صداش، مثلِ همیشه، یه جور آرامشِ خاصی داشت.
برگشتم سمتش و لبخندی زدم که امیدوار بودم کافی باشه.
جی یون:سلامی مجدد به تو هم...راستی شب رو تونستی خوب بخوابی؟
کوک:آره، خیلی خوبم تونستم بخوابم.
یه لبخندِ کج رو لباش نشست.
کوک:ولی بیشتر از خواب، از همین حالا که کنارِ توام، لذت میبرم.
دستش رو آروم رویِ شونهم غلتوند.
کوک:بیا قهوه بخوریم. سر صبحی حسابی حرف زدیم، برای ادامه امروز به یه کم انرژی لازم داریم!
رفتم سمتِ دستگاهِ اسپرسوساز و یه فنجونِ پر از قهوهیِ تلخ و داغ برای خودم ریختم. کوک کنارم ایستاد و با کنجکاوی نگاهم کرد.
جی یون:چی تو سرته امروز؟همچنان همش تو فکری.
یه جرعه از قهوه خوردم. تلخیش رو دوست داشتم. جی یون:چیزی نیست. فقط... یه کم فکر میکنم.
کوک:به چی؟( پرسید و بعد خودش جواب داد) باشه، لازم نیست بگی. من که میدونم تو رازِ خودتو داری. ولی خب، اگه خواستی با یکی حرف بزنی، من همینجام( دستش رو گذاشت رویِ قلبش)اینجا، پیشِ تو.
یه لحظه قلبم فشرده شد. اون حرفِ سر صبح...«اگه خواسته قلبیت نباشه... من ناراحت نمیشم»، تویِ ذهنم چرخید. کوک انگار که حرفِ من رو فهمیده باشه، نگاهش عمیقتر شد.
کوک:ولی ات... مطمئنی از این سفر راضی هستی؟ یعنی... منظ... از اینکه اینجا بمونیم؟
به فنجونِ تویِ دستم نگاه کردم.
کوک:وقتی قراره با تو باشم، هر جایی خوبه.
کوک:خب...( کوک یه قدم عقب رفت و رفت سمتِ میزِ صبحونه که حالا پر بود از نونهایِ تازه، پنیر، مرباها و میوههایِ رنگارنگ)ولی باید فکرِ برگشتن رو هم بکنیم. شرکت... من باید بهش سر بزنم. کارها تلنبار شده.
یه لبخندِ ریز زدم، هم از رویِ دلسوزی، هم از رویِ یه جورِ پیروزیِ کوچیک و هم از روی وحشت.
جی یون:هر وقت حس کردی آمادهای برایِ دراماهایِ سئول، برمیگردیم.
کوک مکث کرد. رفت سمتِ پنجره و به بیرون، به آبیِ بیکرانِ دریا خیره شد.
کوک:دراماهایِ سئول؟فکر کنم برای روبه رویی باهاشون اماده باشم...
صداش آروم بود، ولی یه نگرانیِ ناخواسته توش موج میزد.
جی یون: ولی فکر میکنم یکم زوده...!
بهش نگاه کردم. اون مردِ ساده و مهربونی که تمامِ دنیایِ من شده بود، میخواست با پای خودش به سوی جهنمی که من براش اماده کرده بودم بره، چطوری میتونستم جلوشو بگیرم؟ یا اصلا باید جلوشو میگرفتم؟
کوک: ما باید برگردیم. زودتر بهتر دیگه خیلی زیاد موندیم اینجا...
گفت و برگشت سمتِ من، نگاهش پر از سوال و شلوغی بود.
جی یون:میتونیم چند روزِ دیگه هم اینجا بمونیم. همینجا، کنارِ دریا. بعد شاید...
کوک:نه، ات...(حرفم رو قطع کرد)الان وقتِ این حرفا نیست. باید برگردیم. شرکت... کارها... جمله رو نصفه رها کرد نمیدونست ادامش رو چی بگه ولی من میدونستم هر چقدر هم بحث کنیم، تهش یه چیزه: برگشتن به سئول، یعنی شروعِ نقشه.
کوک چیزی نگفت و من فقط سرم رو به نشونهیِ تایید تکون دادم،
جی یون:باشه کوک...چند روز دیگه برمیگردیم...
ولی من تویِ چشمهاش یه تردیدِ کوچیک دیدم. تردیدی که خودش هم خبر نداشت از کجا اومده.
ولی من میدونستم تردیدی که تو وجود من هست از کجا اومده و به چه دلیل اومده...
- ۲۹۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط