poisonous lilium
poisonous lilium
Part³
که انگار خورشیدی در چشمانش میدرخشید
«ویو:ات»
(این پسره مشخصه که سرده اما چرا باید انقدر جذاب باشه لعنتی)
تهیونگ:سلام
ات:سلام!..ام..خوبین؟من..پارک ات هستم
تهیونگ:خوشبختم منم کیم تهیونگ هستم
تهیونگ موقع حرف زدن بدنش میلرزید استرس و اضطراب آن چنان قلبش تصاحب کرده بود که انگار هر لحظه ممکن بود بیرون بیاید با این حال سعی میکرد همانطور سرد و خونسرد بماند
تهیونگ:خب بریم سر اصل مطلب،اول اینکه از این چیزی که میگم وحشت نکن و داد نکش...من یه مافیام و..
ات:چ..چ..چی؟..مااا..ماافیا؟
تهیونگ:اره یه مافیا و درخواستم و دلیل اینکه اومدی اینجا اینه که فردا شب باید به یه مراسم برم از تو میخوام تو مراسم به عنوان پارتنرم باشی قبل از اینکه بخوای چیزی بگی باید بگم که هر چیز و یا هر مقدار پولی که بخوای هم بهت میدم
با اینکه جواب ات نه بود اما بعد از این حرف تهیونگ به طرز عجیبی نظرش عوض شد که صدای خودش و برادرش در گوشش پیچید
«فلش بک به 2 روز پیش»{اسم برادر ات جونگهیه]
ات:من اومدممم
جونگهی:سلام ات!...ببینم لباس خریدی؟
ات:خب آره باید برای عروسی داداشم یه لباس خوب بپوشم کلی برای این لباس کار کردم تا پولشو در بیارم اما خب میارزه
جونگهی:خب ات میدونی ...راستش نمیتونی بیای عروسی
ات:چی؟
جونگهی:....
شرایط پارت بعد:۴ لایک ۶ کامنت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس جونگهی و لباس تهیونگ برای قرار رو گذاشتم
Part³
که انگار خورشیدی در چشمانش میدرخشید
«ویو:ات»
(این پسره مشخصه که سرده اما چرا باید انقدر جذاب باشه لعنتی)
تهیونگ:سلام
ات:سلام!..ام..خوبین؟من..پارک ات هستم
تهیونگ:خوشبختم منم کیم تهیونگ هستم
تهیونگ موقع حرف زدن بدنش میلرزید استرس و اضطراب آن چنان قلبش تصاحب کرده بود که انگار هر لحظه ممکن بود بیرون بیاید با این حال سعی میکرد همانطور سرد و خونسرد بماند
تهیونگ:خب بریم سر اصل مطلب،اول اینکه از این چیزی که میگم وحشت نکن و داد نکش...من یه مافیام و..
ات:چ..چ..چی؟..مااا..ماافیا؟
تهیونگ:اره یه مافیا و درخواستم و دلیل اینکه اومدی اینجا اینه که فردا شب باید به یه مراسم برم از تو میخوام تو مراسم به عنوان پارتنرم باشی قبل از اینکه بخوای چیزی بگی باید بگم که هر چیز و یا هر مقدار پولی که بخوای هم بهت میدم
با اینکه جواب ات نه بود اما بعد از این حرف تهیونگ به طرز عجیبی نظرش عوض شد که صدای خودش و برادرش در گوشش پیچید
«فلش بک به 2 روز پیش»{اسم برادر ات جونگهیه]
ات:من اومدممم
جونگهی:سلام ات!...ببینم لباس خریدی؟
ات:خب آره باید برای عروسی داداشم یه لباس خوب بپوشم کلی برای این لباس کار کردم تا پولشو در بیارم اما خب میارزه
جونگهی:خب ات میدونی ...راستش نمیتونی بیای عروسی
ات:چی؟
جونگهی:....
شرایط پارت بعد:۴ لایک ۶ کامنت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس جونگهی و لباس تهیونگ برای قرار رو گذاشتم
- ۸۲
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط