{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ازدواج_اجباری

#ازدواج_اجباری
پارت 5
کنارش دراز کشیدم و خوابیدم

پرش بع 4بعد از ظهر
ویو ته
بیدار شدم و دیدم که این ||هر^زه|| هنوز خوابه باید بیدار شه بره خونه رو تمیز کنه
ته: هی بلند شو کار داری* سرد
ات: .......
ته: باتوم هوی *سرد
ویو ات
با یه سر و صدایی بلند شدم هنوز نمیتونستم خوب ببینم ولی صدای تهیونگ بود
ات: چ..چیشده*ضعیف
ته: گمشو ببین باید چیکار کنی
ات: بنظرت....من...میتونم...ا..الان ...کاری انجام بدم؟؟؟؟؟*ضعیف
ته: رو حرف من حرف نزن گفتم باید کار کنی سریع
ات: خیلی خوب گمشو بیرون از اتاق تا لباسمو عوض کنم
ته: نمیرم همینجا میمونم اینجا اتاق منه*سرد
ویو ات
هوفی کشیدم و تا بلند شدم سرم گیج رفت و خوردم زمین از دهنم خون ریخت اون ||حرومی|| رو تخت دراز کشیده بود بزور بلند شدم و لباس ور داشتم بردم تو حموم و پوشیدم بدنم خیلی درد میکرد بخاطر زخمام مجبور شدم لباس های بلند بپوشم سرم سنگینی می کرد. اومدم بیرون دیدم تهیونگ داره با تعجب نگام میکنه مطمئنن بخاطر خونی کع رو زمین ریخته بود تعجب کرده بود هه میدونه که بابام بفهمه زندش نمیزاره
ته: ت..تو ....خوبی؟
ات: ....||سیکتیر کن اونور|| حوصلتو ندارم
ویو ات
از اتاق خارج شدم داشتم از پله ها میرفتم پایین که یه چیز کوچیک بغلم کرد دیدم جونگهی(بچه هانی و تهیون)
جونگهی: خاله مویای بازی تونیم*بچگونه
ات: وایییییی گوگولی باشه بیا اسباب بازی هاتو بیار منم میرم تو حیاط اونجا فرش پهن میکنم و خوراکی میارم
جونگهی: باسه
ویو ات
یه رو فرشی ور داشتم که خیلی سنگین بود با این که کوچولو بود داشتم میکشیدم ولی راه نمیرفت که یکی از دوستای تهیونگ اومد البته تازه اومده بود سر بزنه
شوگا: اووو خانم کیم بزارید من براتون میارم
ات: سلام خیلی ممنونم 🎀
ویو ات
برام بلندش کرد اورد تو حیاط
ات: خیلی مچکرم لطف کردید
شوگا: خواهش میکنم لطفا رسمی صحبت نکن و شوگا یا یونگی صدام کن
ات: خیلی خوب باشه پس توهم منو ات صداکن
شوکا: اوهوم خوبه
ته: هوییییییی یونگی گمشو بیا دیگه*تک خنده
شوگا: هااااا باشه اومد خوب دیگه خانم کوچولو من باید برم
ات: اوم باشه از اشنایی باهاتون خوشحال شدم
شوگا: همینطور
ویو ات
واییی چقدر مهربون خوبه اینا اینحا هستنا رفتم سمت اشپز خونه کنی دوکبوکی درست کردم و چیپس و بستنی و شیر توتفرنگی اسمارتیس بردم و گذاشتمش روی فرش که زیر درخت بود نزدیک غروب بود پس نمیخوام پوستم خراب شه(ها؟🗿)
که دیدم جونگهی با اسباب بازیاش اومد و جیغ زد
جونگهی: هورااااااااااا خوراکییییییی مرسی اتیییییی*خوشحال
ات: ای خدا شیرین زبون بیا بشین ببینم چی داری
ویو ات
داشتم باهاش ماشین بازی میکردم وصدای ماشین بازیمون کل خیاط رو ور داشته بود غرق بازی بودیم
ات: بیب بیب اهای برو اونور ببییببب
جونگهی: خانم نموبینی تلافیکه پوفففففف واییییی تسالوف کلدیم
ات: اره* خنده
ویو ات
داشتم بازی میکردم که دیدم هانی میخواست بیاد سمتم که تهیون یچیزی در گوشش گفت و هانی رفت ولی تهیون اومد سمتمون
تهیون: به به میبینم که جمتون جمع
جونگهی: ههععع بابایی دالم با اتی بازی موکونم بلو
ات" * خنده
تهیون: ات خیلی خوب بچه نگه میداری
ات: من عاشق بچه هام
تهیون: خوب به تهیونگ بگ
ات: عهههه تهیون اذیت نکن دیگه
تهیون: خیلی خوی باشه مت میرم تا شما راحت بازی کنید
ویو ات
تهیون رفت و من دوباره با جونگهی غرق بازی شدم
جونگهی: اتی میشه خولاکی بقولیم
ات: البتههه اول وایستا اسباب بازیاتو جمع کنم بعد
جونگهی: باسس
ات: ......خوب تموم شد حالا بیا خوراکی بخوریم
جونگهی: اتی میشع خودت بهم بدی
ات: البتههه.....خوب....بگو آاااا
جونگهی: آاااااا
*بعد از خوردن خوراکی
جونگهی: (خمیازه)خوابم مویاد
ات: خوب بیا بغلم عزیزم
ادامش تو کامنتاس شرط هارم که میدونید دیگه
دیدگاه ها (۳)

ادامشات: نظرت جیه بیای تو دهنمته: مگه بهت نگفتم جونگهی رو بز...

ازدواج_اجباری پارت 4ات: باشه بابا بلند شدم*بغضویو اتلباسمو پ...

ببچهه هها مممیخخوامم یه چالش بززارم شماا میاید پیوی من و ی...

شب تولدم پارت 33فصل دوم پارت 4از صف تاب زدم بیرون رفتم پیش ج...

تکپارتی از تهیونگ ویو ات سلام من ات هست سه سال با تهیونگ ازد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط