وقتی پسر عموته و...
وقتی پسر عموته و...
پارت ۶
تهیونگ دسته اتو گرفت و باهم رفتن به رستورانی که نزدیکه عمارت بود
ات: د..اخه چرا منو اوردی رستوران ها؟
تهیونگ: خب چیه..مگه جرمه یکی زنشو ببره رستوران هوم ؟
ات: زنشوو؟؟؟...واییی دارم دیوونه میشم من گشنم نیس زود باش بریم اون خریدای لعنتیو تموم کنیم
تهیونگ: اصلاً چرا انقدر عجله داری؟ چرا ازم فرار میکنی؟..نکنه با یکی قرار میزاری ؟
ات: چرت نگو بابا من کی وقت کردم قرار بزارم بعدشم من حوصله ندارم همینجوری بمونم
تهیونگ:نگران نباش..غذاتو بخور چون قراره کل روز مشغول خرید باشیم
ات: چ..چییی؟؟؟ کل روز؟؟؟؟ مگه قرار نیس فقط یه لباس بگیریم هوم؟
تهیونگ گوشیشو باز کرد و اتو با ذهنی پر از سوال ول کرد راستش میخاست یکمی اذیتش کنه
یه ساعت بعد _
ات غذاشو تموم کرد و به تهیونگ نگاه کرد
ات: نمیخای بریم؟
تهیونگ: اوکی بریم
تهیونگ حساب کرد و از رستوران اومدن بیرون و تقریباً ۴ ساعت دنبال لباس میگشتن
ات: واییی کمرم...اییی سرم گیج میاد چرا تموم نمیشه
تهیونگ: تازه شروع شده
بلخره چند لباس انتخاب کردن
تهیونگ: ات
ات: بله؟
تهیونگ: کدوممون اول لباس عوض میکنه؟
ات: هه..خب معلومه من
تهیونگ: باش( پوزخند)
این پوزخند تهیونگ باعث شد که ات بترسه چون میدونست قراره کرم بریزه
ات شروع کرد لباس عوض کردن و تهیونگ همش گیر میداد
تهیونگ: این خیلی بازه...
تهیونگ: این زشته..
تهیونگ: رنگش خیلی روشنه
تهیونگ: رنگش خیلی تیرس
و..... ، اته بدبختم هی میرفت لباس عوض میکرد بلخره آخرین لباس رو پوشید
ات: اگه دوباره گیر بدی من میدونم و تو
ات یکمی نگاش رفت روی چشمای تهیونگ بدنش تکون نمیخورد
ات: تهیونگ...تهیونگ...وا این چش شده ؟
تهیونگ انقدر محو ات شده بود که میخواست همین الان زانو بزنه و بگه چقدر اتو دوس داره ولی غرورش اجازه نمیداد ، میترسید که ات ردش کنه و فکر میکرد این عشق یه طرفس
تهیونگ: اهم اهم.. خوشگل شدی
ات: هومم ممنونمم
تهیونگ: خب نوبته منع
ات: میخام تلافی کنم
و تهیونگم دچار بدبختیه ات شود
خلاصه که خریداشونو کردن و توی راه بودن
تهیونگ: ات
ات: بله؟
تهیونگ: امشب میای..عمارت من
ات: چ..چی؟ تو یه عمارت جدا داری؟
تهیونگ: اوهوم...هزاران برابره عمارت پدرمه
ات: واییی پس میام
تهیونگ: واقعا ؟
ات: اوهوم
تهیونگ داشت از شدت ذوق بال درمیاورد که یهو...
ادامه دارد.....
پارت ۶
تهیونگ دسته اتو گرفت و باهم رفتن به رستورانی که نزدیکه عمارت بود
ات: د..اخه چرا منو اوردی رستوران ها؟
تهیونگ: خب چیه..مگه جرمه یکی زنشو ببره رستوران هوم ؟
ات: زنشوو؟؟؟...واییی دارم دیوونه میشم من گشنم نیس زود باش بریم اون خریدای لعنتیو تموم کنیم
تهیونگ: اصلاً چرا انقدر عجله داری؟ چرا ازم فرار میکنی؟..نکنه با یکی قرار میزاری ؟
ات: چرت نگو بابا من کی وقت کردم قرار بزارم بعدشم من حوصله ندارم همینجوری بمونم
تهیونگ:نگران نباش..غذاتو بخور چون قراره کل روز مشغول خرید باشیم
ات: چ..چییی؟؟؟ کل روز؟؟؟؟ مگه قرار نیس فقط یه لباس بگیریم هوم؟
تهیونگ گوشیشو باز کرد و اتو با ذهنی پر از سوال ول کرد راستش میخاست یکمی اذیتش کنه
یه ساعت بعد _
ات غذاشو تموم کرد و به تهیونگ نگاه کرد
ات: نمیخای بریم؟
تهیونگ: اوکی بریم
تهیونگ حساب کرد و از رستوران اومدن بیرون و تقریباً ۴ ساعت دنبال لباس میگشتن
ات: واییی کمرم...اییی سرم گیج میاد چرا تموم نمیشه
تهیونگ: تازه شروع شده
بلخره چند لباس انتخاب کردن
تهیونگ: ات
ات: بله؟
تهیونگ: کدوممون اول لباس عوض میکنه؟
ات: هه..خب معلومه من
تهیونگ: باش( پوزخند)
این پوزخند تهیونگ باعث شد که ات بترسه چون میدونست قراره کرم بریزه
ات شروع کرد لباس عوض کردن و تهیونگ همش گیر میداد
تهیونگ: این خیلی بازه...
تهیونگ: این زشته..
تهیونگ: رنگش خیلی روشنه
تهیونگ: رنگش خیلی تیرس
و..... ، اته بدبختم هی میرفت لباس عوض میکرد بلخره آخرین لباس رو پوشید
ات: اگه دوباره گیر بدی من میدونم و تو
ات یکمی نگاش رفت روی چشمای تهیونگ بدنش تکون نمیخورد
ات: تهیونگ...تهیونگ...وا این چش شده ؟
تهیونگ انقدر محو ات شده بود که میخواست همین الان زانو بزنه و بگه چقدر اتو دوس داره ولی غرورش اجازه نمیداد ، میترسید که ات ردش کنه و فکر میکرد این عشق یه طرفس
تهیونگ: اهم اهم.. خوشگل شدی
ات: هومم ممنونمم
تهیونگ: خب نوبته منع
ات: میخام تلافی کنم
و تهیونگم دچار بدبختیه ات شود
خلاصه که خریداشونو کردن و توی راه بودن
تهیونگ: ات
ات: بله؟
تهیونگ: امشب میای..عمارت من
ات: چ..چی؟ تو یه عمارت جدا داری؟
تهیونگ: اوهوم...هزاران برابره عمارت پدرمه
ات: واییی پس میام
تهیونگ: واقعا ؟
ات: اوهوم
تهیونگ داشت از شدت ذوق بال درمیاورد که یهو...
ادامه دارد.....
- ۳۰۰
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط