{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی را پیدا کن که دوستش داشته باشی و با اودنیا را به هم ب

یکی را پیدا کن که دوستش داشته باشی و با اودنیا را به هم بریز. نشود که پیر بشوی و حسرت یک قهقه ی از ته ِ دل یا یک جوک ِ خیلی مسخره به دلت مانده باشد. بدو، بپر، بخند، جیغ بزن، باهاش غذا درست کن و فروشگاه های زنجیره ای برو و توی دشت ِ یخ زده چادر بزن و بعد از صبحانه ظرف بشور و گیر ِ پلیس بیفت. دوستش بدار و این را بهش بگو، چون نمی شود که نداند. نمی شود که مثل ِ بقیه حرف ها آن تَه مَه ها نگهش بداری که یک روز بهش بگویی، چون باید بداند. دوستش بدار و بگذار دوستت بدارد، بی آن که بترسی. چون بعضی وقت ها برای ترسیدن خیلی دیر است
دیدگاه ها (۱)

هرگز هیچ حسرتی در دنیااین چنین یک جا جمع نمی شودکه در این سه...

همه آدم‌هاظرفیت بزرگ شدن را ندارنداگر بزرگشان کنیمگم می‌شوند...

اصلا انصاف نیست یهو بی خبر به یکی فکر کنیم، مثل این می مونه ...

بیخود میگویند که خواستن،توانستن استمن خواستم...تو خواستی...ا...

پارت۲ فاصله تیغ تا عشق

ماه و شبحپارت بیست و هشتم | فاجعه‌ی متحرک وارد می‌شودبعد از ...

《검은 마음》پارت سیزدهم | یک فنجان قهوهصبح دانشگاه...هوای خنک، مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط