ماه و شبح
ماه و شبح
پارت بیست و هشتم | فاجعهی متحرک وارد میشود
بعد از ناهار...
سلین با اشتهای عجیبی غذا خورد.
بشقاب اول...
دوم...
سوم...
و در نهایت، ظرفهای کثیف تمام آشپزخانه را پر کردند.
سلین با آرامش لیوان آبش را نوشید.
بعد رو به لوکاس کرد.
ـ لوکاس...
بیا ظرفا رو بشور.
لوکاس که روی مبل لم داده بود، با تعجب گفت:
ـ مگه من زنم که ظرف بشورم؟
سلین خیلی...
خیلی آرام گفت:
ـ منتظر فاجعه باش.
کانر که این جمله را شنید، بیاختیار یک قدم عقب رفت.
ـ اوه نه...
دوباره شروع شد...
سلین کف دستهایش را به مایع ظرفشویی آغشته کرد.
بعد کاملاً بیصدا از پشت سر لوکاس رفت.
ناگهان...
دو دست کفآلودش را روی چشمهای لوکاس گذاشت.
ـ آخخخ!
لوکاس از جا پرید.
سلین با همان صدای آرام گفت:
ـ وقتی من میگم ظرف بشور...
یعنی ظرف بشور.
فردا خواستن برات زن بگیرن...
بهش میگم داداش شکموی من، ظرف شستن هم بلده.
لوکاس که تمام صورتش پر از کف شده بود، با عجله گفت:
ـ غلط کردم!
الان میشورم!
همین الان!
سلین دستهایش را پاک کرد.
بعد خیلی آرام رو به کانر برگشت.
ـ کانر...
امشب باید برام کلی پاستیل بخری.
فهمیدی؟
کانر که انگار روح از بدنش جدا شده بود، صاف ایستاد و تعظیم کرد.
ـ چشم...
ارباب!
لوکاس از کنار سینک داد زد:
ـ من شاهد بودم!
کانر از ترس لقب ارباب هم بهش داد!
سلین لبخند کجی زد.
بعد آرام به سمت لین رفت.
لین همان لحظه کتابش را بست.
ـ سل...
اون لبخندت اصلاً خوب نیست.
سلین گفت:
ـ امشب...
باید منو ببری موتورسواری.
بعدشم...
لواشک...
چیزکیک...
و هرچی هوس کردم.
لین با ناامیدی گفت:
ـ ولمون کن بابا...
سلین خیلی آرام به سمت اتاق لین رفت.
قبل از اینکه در را ببندد، گفت:
ـ نمیخوای لباس گرونقیمتت چروک بشه...
نه؟
تق!
در اتاق بسته شد.
لین از پشت در گفت:
ـ سل...
سلین؟
همان لحظه...
درِ عمارت باز شد.
فلیکس وارد خانه شد.
اول...
لوکاس را دید که با سرعت ظرف میشست.
بعد...
کانر را دید که با استرس کیف پولش را میشمرد.
و در آخر...
لین را دید که به درِ اتاقش چسبیده بود.
ـ سلینی...
خواهش میکنم...
اون کت رو به بدبختی خریدم!
از پشت در صدای آرام سلین آمد.
ـ بلندتر بگو...
بگو غلط کردم!
لین با صدای معمولی گفت:
ـ غلط کردم...
ـ نشنیدم.
ـ غلط کردم!
ـ بازم نشنیدم!
این بار لین از ته دل فریاد زد:
ـ غلـــــط کــــردم!
کل عمارت در سکوت فرو رفت.
چند ثانیه بعد...
صدای خونسرد سلین از پشت در آمد.
ـ خب...
این یه ذره بهتر بود.
حالا یه بستنی بلوبری هم روش.
لین با درماندگی سرش را به در تکیه داد.
ـ چشم...
هرچی تو بگی.
فقط لباسمو سالم نگه دار.
فلیکس که تمام این صحنه را دیده بود...
دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
روی مبل نشست و آنقدر خندید که اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
ـ هههههه...
خدای من...
پس اون...
فاجعهی متحرکه...
وقتی بالاخره خندهاش بند آمد، دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت:
ـ من فکر میکردم فقط من حریفش نمیشم...
ولی این سه نفر سالهاست تسلیمش شدن.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با لبخند تلخی زمزمه کرد:
ـ اگه یه روز ویار بگیره...
من دیگه رسماً بدبختم...
پارت بیست و هشتم | فاجعهی متحرک وارد میشود
بعد از ناهار...
سلین با اشتهای عجیبی غذا خورد.
بشقاب اول...
دوم...
سوم...
و در نهایت، ظرفهای کثیف تمام آشپزخانه را پر کردند.
سلین با آرامش لیوان آبش را نوشید.
بعد رو به لوکاس کرد.
ـ لوکاس...
بیا ظرفا رو بشور.
لوکاس که روی مبل لم داده بود، با تعجب گفت:
ـ مگه من زنم که ظرف بشورم؟
سلین خیلی...
خیلی آرام گفت:
ـ منتظر فاجعه باش.
کانر که این جمله را شنید، بیاختیار یک قدم عقب رفت.
ـ اوه نه...
دوباره شروع شد...
سلین کف دستهایش را به مایع ظرفشویی آغشته کرد.
بعد کاملاً بیصدا از پشت سر لوکاس رفت.
ناگهان...
دو دست کفآلودش را روی چشمهای لوکاس گذاشت.
ـ آخخخ!
لوکاس از جا پرید.
سلین با همان صدای آرام گفت:
ـ وقتی من میگم ظرف بشور...
یعنی ظرف بشور.
فردا خواستن برات زن بگیرن...
بهش میگم داداش شکموی من، ظرف شستن هم بلده.
لوکاس که تمام صورتش پر از کف شده بود، با عجله گفت:
ـ غلط کردم!
الان میشورم!
همین الان!
سلین دستهایش را پاک کرد.
بعد خیلی آرام رو به کانر برگشت.
ـ کانر...
امشب باید برام کلی پاستیل بخری.
فهمیدی؟
کانر که انگار روح از بدنش جدا شده بود، صاف ایستاد و تعظیم کرد.
ـ چشم...
ارباب!
لوکاس از کنار سینک داد زد:
ـ من شاهد بودم!
کانر از ترس لقب ارباب هم بهش داد!
سلین لبخند کجی زد.
بعد آرام به سمت لین رفت.
لین همان لحظه کتابش را بست.
ـ سل...
اون لبخندت اصلاً خوب نیست.
سلین گفت:
ـ امشب...
باید منو ببری موتورسواری.
بعدشم...
لواشک...
چیزکیک...
و هرچی هوس کردم.
لین با ناامیدی گفت:
ـ ولمون کن بابا...
سلین خیلی آرام به سمت اتاق لین رفت.
قبل از اینکه در را ببندد، گفت:
ـ نمیخوای لباس گرونقیمتت چروک بشه...
نه؟
تق!
در اتاق بسته شد.
لین از پشت در گفت:
ـ سل...
سلین؟
همان لحظه...
درِ عمارت باز شد.
فلیکس وارد خانه شد.
اول...
لوکاس را دید که با سرعت ظرف میشست.
بعد...
کانر را دید که با استرس کیف پولش را میشمرد.
و در آخر...
لین را دید که به درِ اتاقش چسبیده بود.
ـ سلینی...
خواهش میکنم...
اون کت رو به بدبختی خریدم!
از پشت در صدای آرام سلین آمد.
ـ بلندتر بگو...
بگو غلط کردم!
لین با صدای معمولی گفت:
ـ غلط کردم...
ـ نشنیدم.
ـ غلط کردم!
ـ بازم نشنیدم!
این بار لین از ته دل فریاد زد:
ـ غلـــــط کــــردم!
کل عمارت در سکوت فرو رفت.
چند ثانیه بعد...
صدای خونسرد سلین از پشت در آمد.
ـ خب...
این یه ذره بهتر بود.
حالا یه بستنی بلوبری هم روش.
لین با درماندگی سرش را به در تکیه داد.
ـ چشم...
هرچی تو بگی.
فقط لباسمو سالم نگه دار.
فلیکس که تمام این صحنه را دیده بود...
دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
روی مبل نشست و آنقدر خندید که اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
ـ هههههه...
خدای من...
پس اون...
فاجعهی متحرکه...
وقتی بالاخره خندهاش بند آمد، دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت:
ـ من فکر میکردم فقط من حریفش نمیشم...
ولی این سه نفر سالهاست تسلیمش شدن.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با لبخند تلخی زمزمه کرد:
ـ اگه یه روز ویار بگیره...
من دیگه رسماً بدبختم...
- ۳۷
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط