{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز



Season : ¹



Part : ³⁰



ویو اِلا___




«دیگه نباشی.»

این جمله…
مثل یه ضربه توی سینه‌م نشست.
نه درد فیزیکی…
یه چیز بدتر.

یه چیز که نمی‌خواستم حسش کنم.
چشم‌هام هنوز تو چشم‌هاش قفل بود.
نفس‌هام نامنظم شده بود.

ولی…

نمی‌تونستم عقب بکشم.
انگار پام به زمین چسبیده بود.
چند ثانیه گذشت…
سنگین.

خفه‌کننده.
بعد—


لبخند زدم.
نه واقعی.
اون لبخند همیشگیم…
همونی که همه رو گول می‌زد.





الا: ترس؟




پوزخندم عمیق‌تر شد.



الا: تو؟




سرم رو یه کم کج کردم.




الا: مافیای بزرگ… می‌ترسه؟




فکش تکون خورد.

رگ کنار شقیقه‌ش زد بالا.
ولی عقب نکشید.




جونکوک: آره.




ساده گفت.
بی‌هیچ تردیدی.
خشکم زد.






جونکوک: وقتی بحث تو باشه…




مکث.
نفسش خورد به صورتم.




جونکوک: آره، می‌ترسم.




قلبم…
یه ضربه بد زد.
لعنتی.
نباید اینجوری می‌شد.

نباید تاثیر می‌گرفتم.
سریع خودمو جمع کردم.
نگاهم سرد شد.




الا: دیر گفتی.



دستم رو از توی دستش کشیدم.
این بار…
مقاومت نکرد.
تعجب کردم.
ولی نشون ندادم.
یه قدم فاصله گرفتم.




الا: من از اونایی نیستم که با حرف برگردن





چشم‌هاش تیز شد.
اما ساکت موند.
ادامه دادم—




الا: منو می‌خوای نجات بدی؟




خندیدم.
تلخ.




الا: اشتباه آدمو گرفتی.




چرخیدم.
این بار…
کسی جلومو نگرفت.
نه دستش.

نه صداش.
فقط—

سکوتش.
و این بدتر بود.
چند قدم رفتم جلو.

نورهای نئون دوباره افتاد رو صورتم.
موسیقی برگشت تو گوشم.
همه چیز…

انگار عادی شد.
ولی نبود.
اصلاً نبود.

دستم ناخودآگاه لرزید.
حرصم گرفت.
لیوان یه نفر رو از روی میز برداشتم.
یه نفس خوردمش.


سوزوند.
ولی کافی نبود.
اصلاً کافی نبود.
نگاهم چرخید سمت میز قمار.
همون میز همیشگی.


همون بازی همیشگی.
همون جایی که همیشه…
می‌بردم.
یا حداقل…

فکر می‌کردم می‌برم.
لبخند زدم.
این بار واقعی‌تر.
خطرناک‌تر.




الا: بازی کنیم؟



چند نفر سرشونو برگردوندن.
اسمم که می‌اومد…
همیشه توجه می‌گرفتم.
نشستم.


کارت‌ها پخش شدن.
صداها محو شد.

فقط بازی موند…
و ذهن من.
اما—


یه چیز فرق داشت.
تمرکزم…
کامل نبود.
لعنتی.

تصویرش…

اون نگاهش…

اون جمله‌اش…

ولم نمی‌کرد.

«می‌ترسم…»

دستم یه لحظه مکث کرد.
اشتباه.
کوچیک…
ولی کشنده.

مرد روبه‌رویی لبخند زد.
اولین بار بود.
اولین بار…
که حس کردم—
شاید…
دارم می‌بازم.
نه بازی رو.


چشم‌هام نیمه‌باریک شد.
پوزخند زدم.






الا: جالب شد…






سرمو بالا آوردم.





الا: خیلی وقته همچین حسی نداشتم.




کارت آخر رو انداختم وسط.
سنگین.
قاطع.




الا: بزن ببینم…




مکث.
لبخندم عمیق‌تر شد.





الا: کی قراره اول بشکنه.




اما ته دلم…
یه چیز آروم نجوا می‌کرد—

این بازی…
دیگه فقط قمار نبود.







ادامه دارد......



نظر بدین و لایک کنیدددددددد🔪🔪🔪🔪🎀🎀🎀🎀
بچه ها ببخشید دیر گذاشتم هیت بودم کار داشتم شرمنده😞
دیدگاه ها (۹)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³¹ویو اِلا___چند ساعت بعد…همه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³²ویو اِلا___صدای موتور…آروم…...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁹ویو اِلا___بدون اینکه منتظر...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁸ویو اِلا___اون جمله هنوز تو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹²ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم…...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط