#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ¹⁰
ویو اِلا___
صدای در عمارت با شدت باز شد.
همه سرها همزمان چرخید.
چند نفر با عجله وارد شدن…
نفسنفسزنان… مسلح… عصبی.
بادیگارد: رئیس، اومدن داخل—
اما حرفش نیمهکاره موند.
چون—
نگاه من قفل شده بود روی یکی از اونها.
اون مرد.
همون لحظه…
همون صورت…
همون نگاه کثیف و پر از حرص.
قلبم یه ضرب محکم زد.
شناختمش.
الا (آروم، زیر لب): پیدا شدی…
همون مردی بود که سر اون میز نشسته بود…
قبل از اینکه جونکوک وارد بشه.
همونی که باختمو بهش تحمیل کردم.
همونی که نگاهش پر از نفرت شده بود وقتی بردم.
و حالا—
اینجا بود.
تو عمارت.
با اسلحه.
چشمهاش روی من قفل شد.
شناخت.
و لبخند زد…
یه لبخند زهرآگین.
انگار هنوز حرص اون باخت رو میخورد.
انگار اومده بود جبران کنه.
اما—
اشتباه کرده بود.
گوشه لبم بالا رفت.
آروم…
خطرناک…
یه لبخند.
الا: چه خوب…
چشمهام برق زد.
الا: خودت اومدی.
حضور جونکوک کنارم سنگینتر شد.
جونکوک (آروم): میشناسیش؟
نگاهمو از اون مرد برنداشتم.
الا: آره…
مکث کوتاه…
الا: حساب داریم با هم.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
بعد—
سرمو کمی کج کردم سمت جونکوک.
لبخندم هنوز سر جاش بود.
الا (خیلی آروم، اما واضح): اینو زنده نگه دار.
چشمهاش یه لحظه روی صورتم موند.
بررسیکننده…
الا: یه جایی…
نگاهم دوباره رفت سمت اون مرد.
الا: انباری… زیرزمین… هرجا.
نفس عمیق کشیدم.
الا: بعد از این عروسی جهنمی…
لبخندم عمیقتر شد.
الا: خودم به حسابش میرسم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه برق خیلی خفیف تو چشمهای جونکوک نشست.
نه مخالفت…
نه تعجب…
یه چیزی بین تأیید و کنجکاوی.
جونکوک (آروم): مطمئنی؟
این بار نگاهش کردم.
مستقیم.
بدون تردید.
الا: کاملاً.
اون مرد یه قدم جلو اومد.
مرد: فکر کردی اینبارم میبری؟!
صدای خشدارش تو فضا پیچید.
چند نفر اسلحه بالا آوردن.
تنش به اوج رسید.
اما من—
فقط خندیدم.
الا: نه…
سرمو کمی کج کردم.
الا: این بار نمیخوام ببرم.
چشمهاش ریز شد.
الا: این بار میخوام…
مکث کردم.
نگاهم یخ زد.
الا: لهت کنم.
سکوت.
سنگین.
مرگبار.
و درست همون لحظه—
جهنم واقعی شروع شد.
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نرههههه🔪🔪🔪🔪
Season : ¹
Part : ¹⁰
ویو اِلا___
صدای در عمارت با شدت باز شد.
همه سرها همزمان چرخید.
چند نفر با عجله وارد شدن…
نفسنفسزنان… مسلح… عصبی.
بادیگارد: رئیس، اومدن داخل—
اما حرفش نیمهکاره موند.
چون—
نگاه من قفل شده بود روی یکی از اونها.
اون مرد.
همون لحظه…
همون صورت…
همون نگاه کثیف و پر از حرص.
قلبم یه ضرب محکم زد.
شناختمش.
الا (آروم، زیر لب): پیدا شدی…
همون مردی بود که سر اون میز نشسته بود…
قبل از اینکه جونکوک وارد بشه.
همونی که باختمو بهش تحمیل کردم.
همونی که نگاهش پر از نفرت شده بود وقتی بردم.
و حالا—
اینجا بود.
تو عمارت.
با اسلحه.
چشمهاش روی من قفل شد.
شناخت.
و لبخند زد…
یه لبخند زهرآگین.
انگار هنوز حرص اون باخت رو میخورد.
انگار اومده بود جبران کنه.
اما—
اشتباه کرده بود.
گوشه لبم بالا رفت.
آروم…
خطرناک…
یه لبخند.
الا: چه خوب…
چشمهام برق زد.
الا: خودت اومدی.
حضور جونکوک کنارم سنگینتر شد.
جونکوک (آروم): میشناسیش؟
نگاهمو از اون مرد برنداشتم.
الا: آره…
مکث کوتاه…
الا: حساب داریم با هم.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
بعد—
سرمو کمی کج کردم سمت جونکوک.
لبخندم هنوز سر جاش بود.
الا (خیلی آروم، اما واضح): اینو زنده نگه دار.
چشمهاش یه لحظه روی صورتم موند.
بررسیکننده…
الا: یه جایی…
نگاهم دوباره رفت سمت اون مرد.
الا: انباری… زیرزمین… هرجا.
نفس عمیق کشیدم.
الا: بعد از این عروسی جهنمی…
لبخندم عمیقتر شد.
الا: خودم به حسابش میرسم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه برق خیلی خفیف تو چشمهای جونکوک نشست.
نه مخالفت…
نه تعجب…
یه چیزی بین تأیید و کنجکاوی.
جونکوک (آروم): مطمئنی؟
این بار نگاهش کردم.
مستقیم.
بدون تردید.
الا: کاملاً.
اون مرد یه قدم جلو اومد.
مرد: فکر کردی اینبارم میبری؟!
صدای خشدارش تو فضا پیچید.
چند نفر اسلحه بالا آوردن.
تنش به اوج رسید.
اما من—
فقط خندیدم.
الا: نه…
سرمو کمی کج کردم.
الا: این بار نمیخوام ببرم.
چشمهاش ریز شد.
الا: این بار میخوام…
مکث کردم.
نگاهم یخ زد.
الا: لهت کنم.
سکوت.
سنگین.
مرگبار.
و درست همون لحظه—
جهنم واقعی شروع شد.
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نرههههه🔪🔪🔪🔪
- ۷۵۰
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط