{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی باهاش قهر میکنی...

وقتی باهاش قهر میکنی...

تو دوست‌دختر جیهوپ بودی و خیلی خوب اخلاق های هم رو درک میکردین
اون همیشه تو رو سانشاین صدا میزد و کل دنیا درمورد این موضوع خبر داشتن

بعد از درست کردن شام،روی مبل نشستی و تلویزیون رو روشن کردی..امروز روز مصاحبه ی اعضا بود و نمیخواستی از دستش بدی..اما مثل همیشه نگاهت فقط روی جیهوپ بود
ولی اینبار اون زیادی به مجری نزدیک شده بود..اهمیتی به این موضوع ندادی
کمی گذشت..رفتارش با اون نسبت به مجری های قبلی،صمیمی تر بود
تا آخر مصاحبه،ازش دلخور بودی..اون واقعا تقصیری نداشت و فقط خوش میگذروند،اما تو حسابی داغ کرده بودی

ساعت ۸ شب بود..جیهوپ در خونه رو باز کرد و وارد شد
نه خبری از بغل بود..نه خبری از لبخند..فقط سکوت!
با صدای بلند گفت:"سانشاینم؟کجایی؟"
جوابی ندادی و با گوشیت بازی کردی
اومد توی هال و تورو دید..لبخندش پررنگ تر شد..اومد روی مبل نشست و بغلت میکرد..ولی تو ازش دور شدی
بدون هیچ سلامی شروع به صحبت کردی:"چرا انقدر به مجری نزدیک شدی؟چرا انقدر بهش لبخندی میزدی؟چرا انقدر بهش اهمیت میدادی؟"

خنده‌ای کرد:"حسودیت شده خانوم کوچولو؟"
عصبی گفتی:"باهام دیگه حرف نزن"

و از جات بلند شدی
و اونجا بود که جیهوپ فهمید،قرار نیست به این زودیا اشتی کنی!
رفت توی اتاق مشترکتون و لباسشو عوض کرد

حتی موقع شام هم حرفی نمیزدی..خودت هم میخواستی براش کل روزت رو تعریف کنی یا باهاش حرف بزنی
شامت رو زودی تموم کردی و یه بالشت و یه پتو برداشتی و گذاشتی رو مبل:"امشب روی کاناپه میخوابی"
مظلوم نگاهت کرد:"نمیشه ببخشیم؟"
با لحن عصبی گفتی:"نه نمیشه"
و رفتی توی اتاق...

ساعت یک و نیم شب بود..و توی خوابت نبرده بود..تو هیچوقت بدون اون نخوابیده بودی!
اروم رفتی توی آشپزخونه و یه لیوان اب خوردی
لیوان رو داخل سینک گذاشتی..میخواستی برگردی که یهو زیر پاهات خالی شد
دست و پا میزدی که ولت کنه..انداختت روی تخت و کنارت خوابید
بعد با صدای ارامش بخشش گفت:"بخواب خانوم جانگ!"
اون هیچوقت تورو با فامیلی خودش صدا نمیزد..براس همین الان ذوق زده شده بودی..خودتو بیشتر توی بغلش جا کردی و بهش فهموندی که اشتی کردی

دیگه کاملا خوابت برده بود..جیهوپ موهات رو ناز میکرد..با خودش زمزمه کرد:"ترفند یونگی واقعا جواب داد!"
و خوابید...

اما هیچوقت نپرسید،یونگی از کجا این ترفند رو بلد بود و روی چه کسی اجرا کرده بود...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۲)

نحوه ی اشناییتون خاص بود...شارلین:مامان..تو چجوری با بابا اش...

وقتی مادرت رو از دست دادی...تو دوست صمیمی اعضا بودی..اما از ...

وقتی برای اولین بار جلوشون یه لباس دخترونه می پوشیم...(درخوا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:06پوزخندی زد.....-مجردی؟عصبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط