وقتی مادرت رو از دست دادی...

وقتی مادرت رو از دست دادی...

تو دوست صمیمی اعضا بودی..
اما از همه بیشتر با جونگکوک راحت بودی

تابستون بود..گرمای دلنشینی به پوستت میخورد
همه ی گل ها،رشد کرده بودن و زیبایی به طبیعت بخشیده بودن
میوه ها،به درختا آویزون شده بودن تا نیوفتن و مسئله ی ریاضی دیگه‌ای به وجود نیاد
تو عاشق این هوا بودی

یه شب تابستونی،زمانی که توی خونه ی مشترکت با اعضا بودی،از طرف بیمارستان بهت زنگ زدن
با تعجب به شماره ی روی گوشیت نگاه کردی
چند دقیقه صبر کردی..نفس عمیقی کشیدی و گوشی رو وصل کردی:"بله؟"
یه خانم جواب داد:"سلام..شما باید دختر خانم مارلی باشین"
با تردید لب زدی:"بله،چیزی شده؟"
خانم پشت گوشی،نفس عمیقی کشید..و با صدای نارحت ادامه داد:"تسلیت عرض میکنم..ایشون جونشون رو توی تصادف از دست دادن"

گوشی از دستت افتاد..برای یه ثانیه تمام خاطراتت با مامانت،از جلوی چشمت رد شد
پسرا با قیافه ی تعجبی نگاهت میکردم

فقط مستقیم به جونگکوک نگاه کردی:"این حقیقت نداره،نه؟"
جونگکوک چشماشو ریز کرد:"چی؟"
ارنجت رو روی زانوت و سرت رو روی دستت گذاشتی:"مامانم زندست..مگه نه؟"

و همه فهمیدن چی شده..جونگکوک گوشیت رو برداشت و با دیدن شماره ی بیمارستان،شکش تبدیل به واقعیت شد
با چشماش به پسرا فهموند که اوضاع خیلی بده

اشکات از چشمات سر میخوردن
تهیونگ روبه‌روت نشست:"میکا..چیزی‌نیست..باهم از پسش بر میایم‌..حالا میگی چی شده؟"

میخواستی داد بزنی و بگی این یه کابوسه..اما از واقعیت هم واقعی تر بود
از جات بلند شدی..گوشیت رو برداشتی و بدو بدو رفتی تو اتاقت
در رو قفل کردی..نامجون اومد پشت در:"میکا..در رو باز کن"
با صدای بلندی گفتی:"میخوام تنها باشم"

نامجون هم از اونجا رفت..چون میدونست بلایی سر خودت نمیاری

توی گوشیت داشتی عکس های خودت و مامانت رو میدیدی
اونقدر غرق در افکارم بودی،که نفهمیدی پنج ساعته از اتاق بیرون نیومدی
اینبار جین اومد پشت در اتاقت:"میکا..نمیای شام بخوریم؟"
با صدای گرفته گفتی:"نه..گفتم که..میخوام تنها باشم"

جین هم رفت..و فقط خودت بودی و صدای گنجشک ها
اما یه صدای دیگه به گوشِت خورد...
صدای جونگکوک..درحال خوندن اهنگ still with you..پشت در اتاقت
سرتو به در اتاق چسبوندی..ارامش خاصی گرفتی
تک‌تک اون کلمات رو درک میکردی،و باهاشون خاطره داشتی
در اتاق رو باز کردی..و با جونگکوک مواجه شدی
همون لحظه...
توی همون ثانیه...
بغلت کرد..و هیچی نگفت
چون گاهی اوقات،حرف نزدن از هر حرفی بهتره
و تو توی بغلش اشک ریختی و خودتو خالی کردی...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۱۰)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁵ویو میکا_____جیمین دست...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸ویو میکا_____چند ثانیه...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تو و جیمین داشتید فیل...

تکپارتی تهیونگ

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت سوم

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

پارت ۵---صدای تیراندازی خفیفی از حیاط عمارت به گوش رسید. جون...

سناریو ریندو

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

I want to love you forever part 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط