♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۸۴
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۸۴
هویون در میان سکوت اتاق ایستاده بود، غرق در پارچهای که حسی کاملاً نو و متفاوت را القا میکرد. لباسی که تابحال به تن نکرده بود
وقتی حریر سفید و مواج روی شانههایش افتاد و تور سبک دامن در اطراف پاهایش پیچید، حسی از لطافت و زنانگی بیسابقهای وجودش را فرا گرفت. چرا که قبلاً هیچگاه همچین حسی نداشت پارچه پولکدوزی شدهی بالاتنه، که در ابتدا کمی غریبه به نظر میرسید، حالا با هر تپش قلب او برق میزد و با رنگهای رنگینکمانیاش، از صورتی ملایم تا آبی یخی، نور محیط را به رقص درمیآورد.
آینهای که پیش رویش بود، تصویری از او نشان میداد که برایش ناآشنا بود.
با تعجب و تردیدی به خودش چشم دوخته بود
لباس دکلته، بی بند با برش دقیق پری دریایی، انحناهایی را در بدنش ترسیم کرده بود که پیش از این پنهان بودند. کمر باریک و باسن برجسته، و شانه های سفید ظریف دخترانه اش نمایان می بود و تضاد زیبایی با دامن پفی و اثیری پایین تنه قرار گرفته بود.
با قرار دادن تاج ظریف و گردنبند مروارید، دگردیسی کامل شد. دیگر آن دختر سابق نبود، انعکاس تصویر در آینه، شاهزاده خانمی باوقار و درخشان را نشان میداد که آماده بود تا در هر جمعی کنار پارک جیمین بدرخشد.
در نهایت به کفش هایش نگاه انداخت ، بالهای پروانه بزرگ و سهبعدی داشت که در پشت قوزک پا مانند بالهای یک فرشته یا پری دریایی قرار گرفته بود بدنه کفشهایش دارای یک بند باریک روی انگشتان پا و یک بند قوزک پا با سگک قابل تنظیم کرده بود پوشیدن این کفشها حسی از قدرت، زنانگی و آمادگی برای ایستادن کنار جیمین بود هویون با لباس کاملا متفاوتش توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد و حسی از منحصربهفرد بودن به او میبخشید..
از اتاق به سختی که خارج شد چرا که راه رفتن در آن کفش ها و لباس ها برایش سخت بود بلاخره بالای پله ها رسید و نفسی تر سر خستگی کشید
جیمین که با کت شلوار قهوه تیر رنگ و موهای زردی که مانند سلبریتی ها بالا ژل زده بود عصبی دستش را در جیبش گذاشت و زیر لب غرید : دیر شد چرا هیچکس نمیاد دارم عصبی میشم
جونگ کوک که در کت شلوار به شدت منظم و آراسته کنارش ایستاده بود روبه جیمین گفت : آماده شدن خانما طول میکشه یکم صبر کن
جیمین عصبی لب زد : بزارم من برم پیش...
لحظه ای با چرخواندن سرش به سوی پله ها با دیدن زنش در آن لباس شبیه به دریا و آسمان، شن، و مروارید ،الماس و یاقوت ، خشک اش زد
حتا فکرش را هم نمیکرد روزی هویون همچین لباسی به تن کند
ذهنش برای لحظهای توانایی پردازش تصویر پیش رویش را نداشت. این همان دختری بود که میشناخت؟ آن لباس پرنسسی، با پولکهای رنگینکمانی که زیر نور چراغها جان گرفته بودند، او را به موجودی از جنس افسانهها تبدیل کرده بود. حسی از غرور و در عین حال بهتی عمیق وجودش را فرا گرفت
هویون در میان سکوت اتاق ایستاده بود، غرق در پارچهای که حسی کاملاً نو و متفاوت را القا میکرد. لباسی که تابحال به تن نکرده بود
وقتی حریر سفید و مواج روی شانههایش افتاد و تور سبک دامن در اطراف پاهایش پیچید، حسی از لطافت و زنانگی بیسابقهای وجودش را فرا گرفت. چرا که قبلاً هیچگاه همچین حسی نداشت پارچه پولکدوزی شدهی بالاتنه، که در ابتدا کمی غریبه به نظر میرسید، حالا با هر تپش قلب او برق میزد و با رنگهای رنگینکمانیاش، از صورتی ملایم تا آبی یخی، نور محیط را به رقص درمیآورد.
آینهای که پیش رویش بود، تصویری از او نشان میداد که برایش ناآشنا بود.
با تعجب و تردیدی به خودش چشم دوخته بود
لباس دکلته، بی بند با برش دقیق پری دریایی، انحناهایی را در بدنش ترسیم کرده بود که پیش از این پنهان بودند. کمر باریک و باسن برجسته، و شانه های سفید ظریف دخترانه اش نمایان می بود و تضاد زیبایی با دامن پفی و اثیری پایین تنه قرار گرفته بود.
با قرار دادن تاج ظریف و گردنبند مروارید، دگردیسی کامل شد. دیگر آن دختر سابق نبود، انعکاس تصویر در آینه، شاهزاده خانمی باوقار و درخشان را نشان میداد که آماده بود تا در هر جمعی کنار پارک جیمین بدرخشد.
در نهایت به کفش هایش نگاه انداخت ، بالهای پروانه بزرگ و سهبعدی داشت که در پشت قوزک پا مانند بالهای یک فرشته یا پری دریایی قرار گرفته بود بدنه کفشهایش دارای یک بند باریک روی انگشتان پا و یک بند قوزک پا با سگک قابل تنظیم کرده بود پوشیدن این کفشها حسی از قدرت، زنانگی و آمادگی برای ایستادن کنار جیمین بود هویون با لباس کاملا متفاوتش توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد و حسی از منحصربهفرد بودن به او میبخشید..
از اتاق به سختی که خارج شد چرا که راه رفتن در آن کفش ها و لباس ها برایش سخت بود بلاخره بالای پله ها رسید و نفسی تر سر خستگی کشید
جیمین که با کت شلوار قهوه تیر رنگ و موهای زردی که مانند سلبریتی ها بالا ژل زده بود عصبی دستش را در جیبش گذاشت و زیر لب غرید : دیر شد چرا هیچکس نمیاد دارم عصبی میشم
جونگ کوک که در کت شلوار به شدت منظم و آراسته کنارش ایستاده بود روبه جیمین گفت : آماده شدن خانما طول میکشه یکم صبر کن
جیمین عصبی لب زد : بزارم من برم پیش...
لحظه ای با چرخواندن سرش به سوی پله ها با دیدن زنش در آن لباس شبیه به دریا و آسمان، شن، و مروارید ،الماس و یاقوت ، خشک اش زد
حتا فکرش را هم نمیکرد روزی هویون همچین لباسی به تن کند
ذهنش برای لحظهای توانایی پردازش تصویر پیش رویش را نداشت. این همان دختری بود که میشناخت؟ آن لباس پرنسسی، با پولکهای رنگینکمانی که زیر نور چراغها جان گرفته بودند، او را به موجودی از جنس افسانهها تبدیل کرده بود. حسی از غرور و در عین حال بهتی عمیق وجودش را فرا گرفت
- ۴.۱k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط