my little monstet 2
به سمت راه پله رفتم و با قدمهای تند پلهها رو پایین میرفتم، اینبار اگه دیر برسم، حسابی گیرم میندازه. ناگهان به یه مرد خوردم، نزدیک بود پرت بشه ولی یهو دستم رو گرفت و خودش هم باهام افتاد زمین. سرم به سینهش خورد و یکم اخم رفت بالا.
آخ!
یکم هلم داد که زودتر بلند شم، منم سریع بلند شدم و کنار رفتم.
ببخشید، حالتون خوبه؟
هیچی نگفت، فقط نشست و دستش رو پشت سرش گذاشت. وقتی دستش رو برداشت، دیدم پر از خون بود. اونطوری نشسته بود که یه جورایی جذاب بود، ولی من خودم تعجب کردم که دارم چی میگم.
دوباره میپرسم، حالت خوبه؟
ناگهان سرش رو بلند کرد و تو صورتم داد زد:
نه خوب نیستم! میخوای چیکار کنی؟
کمی نگام کرد و جدی گفت:
•تورو اون حرومزاده فرستاده؟
عصبانی شدم و گفتم:
چی میگی؟ کی باید منو بفرسته؟
فکم رو گرفت و چسبوند به دیوار. همهی سلولهام هشدار دادن، سریع دستمو گذاشتم رو دستش که پسش بزنم، ولی محکمتر گرفت و گفت:
قیافت آشناست...
زانوم رو زدم توی زانوش که ضربه خورده بود و از دستش در رفتم. اونم گفت:
وکیل کیم هانیجو؟ برای جلسهی بعدی دادگاه، تو وکیل من میشی.
با حرص گفتم:
چی، من صد سال سیاه هم با تو کار نمیکنم!
بلند شد و تو صورتم غر زد:
حیف که الان عجله دارم، وگرنه خوب حالیت میکردم باید چه غلطی بکنی!
یک قدم عقب رفتم و گفتم:
فاصلتو حفظ کن، عوضی!
قبل از اینکه کسی بیاد دعوامون رو ببینه کیفمو برداشتم، عصبی نگاش کردم و از اونجا رفتم. همین الانشم به خاطر این عوضی دیرم شده بود.
با حرص از پلهها پایین رفتم. قلبم تند میزد، هنوز داغ کرده بودم از دعوایی که بیدلیل برام ساخت. تا رسیدم به پارکینگ، لیزا رو دیدم که به ماشین تکیه داده بود.
ـ خیلی هم زود اومدی خانوم! معلومه چته؟
نفسنفس میزدم و با حرص گفتم:
ـ یه روانی سر راهم سبز شد! باهام دعوا گرفت، گفت منو فرستادن دنبالش! انگار قاتلم یا جاسوسم!
لیزا با تعجب گفت:
ـ چی؟ کی بود؟
سریع سوار ماشین شدم و ماجرا رو تو راه براش تعریف کردم. اونم فقط زیر لب غرغر میکرد. بعد چند دقیقه گفت:
ـ لباسی که گفتی همراهمه، همون پشته.
کیسه رو کشیدم جلو و لباسو درآوردم. تا چشمم افتاد بهش اخمام رفت تو هم:
ـ این دیگه چیه لیزا؟
لبخند شیطنتآمیزی زد:
ـ همونیه که میخواستی دیگه!
ـ نه، این زیادی بازه! باز داری نقشه میکشی یکیو بندازی به پام؟
خندید:
ـ آروم باش، فقط خواستم قشنگ باشی. البته مارکو هم اونجاست...
چشمهام گرد شد:
ـ بازم که اون؟ نمیفهمی نمیخوامش؟
با خونسردی گفت:
ـ فقط یه شانس میخواد...
نگاهش کردم، اما نگفتم چقدر اون یه شانس لعنتی قبلاً بهش دادم... فقط لبامو به هم فشار دادم و گفتم:
ـ بیخیالش شو... فقط بزن بریم.
آخ!
یکم هلم داد که زودتر بلند شم، منم سریع بلند شدم و کنار رفتم.
ببخشید، حالتون خوبه؟
هیچی نگفت، فقط نشست و دستش رو پشت سرش گذاشت. وقتی دستش رو برداشت، دیدم پر از خون بود. اونطوری نشسته بود که یه جورایی جذاب بود، ولی من خودم تعجب کردم که دارم چی میگم.
دوباره میپرسم، حالت خوبه؟
ناگهان سرش رو بلند کرد و تو صورتم داد زد:
نه خوب نیستم! میخوای چیکار کنی؟
کمی نگام کرد و جدی گفت:
•تورو اون حرومزاده فرستاده؟
عصبانی شدم و گفتم:
چی میگی؟ کی باید منو بفرسته؟
فکم رو گرفت و چسبوند به دیوار. همهی سلولهام هشدار دادن، سریع دستمو گذاشتم رو دستش که پسش بزنم، ولی محکمتر گرفت و گفت:
قیافت آشناست...
زانوم رو زدم توی زانوش که ضربه خورده بود و از دستش در رفتم. اونم گفت:
وکیل کیم هانیجو؟ برای جلسهی بعدی دادگاه، تو وکیل من میشی.
با حرص گفتم:
چی، من صد سال سیاه هم با تو کار نمیکنم!
بلند شد و تو صورتم غر زد:
حیف که الان عجله دارم، وگرنه خوب حالیت میکردم باید چه غلطی بکنی!
یک قدم عقب رفتم و گفتم:
فاصلتو حفظ کن، عوضی!
قبل از اینکه کسی بیاد دعوامون رو ببینه کیفمو برداشتم، عصبی نگاش کردم و از اونجا رفتم. همین الانشم به خاطر این عوضی دیرم شده بود.
با حرص از پلهها پایین رفتم. قلبم تند میزد، هنوز داغ کرده بودم از دعوایی که بیدلیل برام ساخت. تا رسیدم به پارکینگ، لیزا رو دیدم که به ماشین تکیه داده بود.
ـ خیلی هم زود اومدی خانوم! معلومه چته؟
نفسنفس میزدم و با حرص گفتم:
ـ یه روانی سر راهم سبز شد! باهام دعوا گرفت، گفت منو فرستادن دنبالش! انگار قاتلم یا جاسوسم!
لیزا با تعجب گفت:
ـ چی؟ کی بود؟
سریع سوار ماشین شدم و ماجرا رو تو راه براش تعریف کردم. اونم فقط زیر لب غرغر میکرد. بعد چند دقیقه گفت:
ـ لباسی که گفتی همراهمه، همون پشته.
کیسه رو کشیدم جلو و لباسو درآوردم. تا چشمم افتاد بهش اخمام رفت تو هم:
ـ این دیگه چیه لیزا؟
لبخند شیطنتآمیزی زد:
ـ همونیه که میخواستی دیگه!
ـ نه، این زیادی بازه! باز داری نقشه میکشی یکیو بندازی به پام؟
خندید:
ـ آروم باش، فقط خواستم قشنگ باشی. البته مارکو هم اونجاست...
چشمهام گرد شد:
ـ بازم که اون؟ نمیفهمی نمیخوامش؟
با خونسردی گفت:
ـ فقط یه شانس میخواد...
نگاهش کردم، اما نگفتم چقدر اون یه شانس لعنتی قبلاً بهش دادم... فقط لبامو به هم فشار دادم و گفتم:
ـ بیخیالش شو... فقط بزن بریم.
- ۲۱.۴k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط