Rofile of the wolf...5
(نیمرخ گرگ ۵)
(دو سال پس از ترک کره)
«5دسامبر سال 2022»
[آپارتمان Verjera در پاریس]
-ساعت 3:58 دقیقه بامداد
روی کف پارکت سرد اتاق ، پشت به دیواری به رنگ طوسی تیره نشسته بود.
تمام آپارتمانش تم رنگی محدودی داشت.
سفید بیروح، طوسی سرد، مشکی مطلق. انگار درون یک عکس سیاه و سفید زندگی میکرد.
بدن لاغرش زیر لباس خواب سرمه ای رنگش گم شده بود. دستانش روی رو تختی مشکی رنگش کشیده میشد. پوستش دیگر آن سفیدی برفی قدیم را نداشت؛ حالا رنگ پریدهتر، تقریباً شفاف بود، مثل کاغذی کهنه.
اصلا برای چی از خواب پریده بود؟؟
آن هم در این ساعت؟؟
تنها یک دلیل داشت و بس...
کابوس...
همان کابوسی که ولکن اش نبود.
همان کابوس ترسناک، همانی که باعث شده بود دختر به دور از خانواده اش زندگی کنه.
زنگ ساعت به صدا درآمد.
هایون چشم های قرمز اش را باز کرد.
خوب نخوابیده بود. البته حق هم داشت...
نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای دوباره چشمانش را روی هم فشرد.
خوابی که امروز دیده بود خیلی واضح تر و واقعی تر بود. دستهایی که روی پوستش میخزیدند، نفسهای گرم روی گردن سفید دختر، صدای قفل در که کلیک میکرد.
آرام از تخت بلند شد.
به سمت آشپزخانه با قدم های سست و خسته رفت.
قهوه ساز را روشن کرد.
قهوه ای مشکی...بدون شکر. بدون شیر. مثل زندگیاش.
( مطب دامپزشکی)
روز مثل یک فیلم سیاه و سفید تکرار میشد.
سگها و گربهها میآمدند، هایون آنها را معاینه میکرد، درمان میکرد، اما دستانش هنگام لمس بدنهای زخمی میلرزید.
امروز یک سگ سفید آورده بودند، پایش شکسته بود. هایون موقع گچ گرفتن، به سفیدی خز سگ برای لحظه ای خیره شد.
-دکتر پارک؟
دستیارش صدا زد. هایون به خود آمد. کار را تمام کرد.
در اتاق استراحت نشسته بود.
غذایش را نخورده بود.
به پنجره نگاه کرد.
باران میبارید.
قطرات روی شیشه مثل اشک پایین میآمدند.
دیگر خیلی وقت بود که گریه نمیکرد...
اشکهایش طی این دو سال نحس خشک شده بودند.
-خانم دکتر، میتونید برید دیگه کار تموم شده.
با صدای دستیار یا همان منشی اش، سری تکون داد و از جا بلند شد.
به چهره ی شاداب دختر نگاه کرد.
چشم های عسلی و موهای زیتونی...پوستی سرخ و سفید و لبخندی به روشنایی نور آفتاب.
-خدافظ ماری
دختر که ماری نام داشت لبخندش پررنگ تر شد و جوابش را داد :
-خدافظ هایون...روز خوبی داشته باشی.
بدون حرف دیگری آن مکان را ترک کرد.
و به سمت مترو قدم برداشت.
خوشبختانه امروز شانس باهاش رو کرده بود و به موقع برای مترو رسید.
سوار شد و بخاطر شلوغ بودن مترو مجبور شد این همه مسیر را به ایسته.
آپارتمان مثل همیشه سرد و تاریک بود.
هیچ پنجرهای رو به خیابان نداشت.
هایون عمداً اینجا را انتخاب کرده بود.
روشنایی را دوست نداشت...
کفشهایش را درآورد.
کت مشکیاش را آویزان کرد.
به آشپزخانه رفت و یخچال را باز کرد.
تقریباً خالی بود.
یک بطری آب، چند بسته ماکارونی. غذایی نخورد. گرسنگی را دوست داشت. دردش به او یادآوری میکرد که هنوز زنده است.
بدون هیچ سرو صدایی روی مبل مشکی رنگی نشست
تلویزیون را روشن کرد، اما صدایش قطع بود.
تصاویر بیصدا مثل سایههایی روی صفحه حرکت میکردند.
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه دختر از خستگی روی مبل خوابش برد.
آنقدری داغون بود.
که نیاز به یک خواب پر از آرامش داشت.
نه خوابی که ارامشش را آن کابوس لعنتی گرفته باش
نفس هایش منظم شده بود و آرامش کل بدنش را احاطه کرده بود.
همان لحظه تلفن با صدایی اعصاب خورد کن زنگ میخورد. یک شماره ناشناس.
هایون چون خوابش سبک بود ، آرام چشمانش را باز کرد آن جسم زنگ خور را گرفت و برای چند لحظه به آن زل زد.
این چی بود؟؟ یه شماره؟؟ ناشناس؟؟
از اونجایی که تازه از خواب بیدار شده بود ، مغزش هنوز وضعیت به وجود آمده را درک نکرده بود و به قولی هنوز ویندوزش بالا نیامده بود.
اما وقتی به دو رقم اول شماره نگاه کرد...برای لحظه ای دستش سست شد و نزدیک بود گوشی بر روی زمین بیوفته.
او که بود؟؟ یک شماره از کره جنوبی؟
از طرف خانواده اش؟
ولی اونا که شماره شو داشتن.
به غیر از...
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
(دو سال پس از ترک کره)
«5دسامبر سال 2022»
[آپارتمان Verjera در پاریس]
-ساعت 3:58 دقیقه بامداد
روی کف پارکت سرد اتاق ، پشت به دیواری به رنگ طوسی تیره نشسته بود.
تمام آپارتمانش تم رنگی محدودی داشت.
سفید بیروح، طوسی سرد، مشکی مطلق. انگار درون یک عکس سیاه و سفید زندگی میکرد.
بدن لاغرش زیر لباس خواب سرمه ای رنگش گم شده بود. دستانش روی رو تختی مشکی رنگش کشیده میشد. پوستش دیگر آن سفیدی برفی قدیم را نداشت؛ حالا رنگ پریدهتر، تقریباً شفاف بود، مثل کاغذی کهنه.
اصلا برای چی از خواب پریده بود؟؟
آن هم در این ساعت؟؟
تنها یک دلیل داشت و بس...
کابوس...
همان کابوسی که ولکن اش نبود.
همان کابوس ترسناک، همانی که باعث شده بود دختر به دور از خانواده اش زندگی کنه.
زنگ ساعت به صدا درآمد.
هایون چشم های قرمز اش را باز کرد.
خوب نخوابیده بود. البته حق هم داشت...
نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای دوباره چشمانش را روی هم فشرد.
خوابی که امروز دیده بود خیلی واضح تر و واقعی تر بود. دستهایی که روی پوستش میخزیدند، نفسهای گرم روی گردن سفید دختر، صدای قفل در که کلیک میکرد.
آرام از تخت بلند شد.
به سمت آشپزخانه با قدم های سست و خسته رفت.
قهوه ساز را روشن کرد.
قهوه ای مشکی...بدون شکر. بدون شیر. مثل زندگیاش.
( مطب دامپزشکی)
روز مثل یک فیلم سیاه و سفید تکرار میشد.
سگها و گربهها میآمدند، هایون آنها را معاینه میکرد، درمان میکرد، اما دستانش هنگام لمس بدنهای زخمی میلرزید.
امروز یک سگ سفید آورده بودند، پایش شکسته بود. هایون موقع گچ گرفتن، به سفیدی خز سگ برای لحظه ای خیره شد.
-دکتر پارک؟
دستیارش صدا زد. هایون به خود آمد. کار را تمام کرد.
در اتاق استراحت نشسته بود.
غذایش را نخورده بود.
به پنجره نگاه کرد.
باران میبارید.
قطرات روی شیشه مثل اشک پایین میآمدند.
دیگر خیلی وقت بود که گریه نمیکرد...
اشکهایش طی این دو سال نحس خشک شده بودند.
-خانم دکتر، میتونید برید دیگه کار تموم شده.
با صدای دستیار یا همان منشی اش، سری تکون داد و از جا بلند شد.
به چهره ی شاداب دختر نگاه کرد.
چشم های عسلی و موهای زیتونی...پوستی سرخ و سفید و لبخندی به روشنایی نور آفتاب.
-خدافظ ماری
دختر که ماری نام داشت لبخندش پررنگ تر شد و جوابش را داد :
-خدافظ هایون...روز خوبی داشته باشی.
بدون حرف دیگری آن مکان را ترک کرد.
و به سمت مترو قدم برداشت.
خوشبختانه امروز شانس باهاش رو کرده بود و به موقع برای مترو رسید.
سوار شد و بخاطر شلوغ بودن مترو مجبور شد این همه مسیر را به ایسته.
آپارتمان مثل همیشه سرد و تاریک بود.
هیچ پنجرهای رو به خیابان نداشت.
هایون عمداً اینجا را انتخاب کرده بود.
روشنایی را دوست نداشت...
کفشهایش را درآورد.
کت مشکیاش را آویزان کرد.
به آشپزخانه رفت و یخچال را باز کرد.
تقریباً خالی بود.
یک بطری آب، چند بسته ماکارونی. غذایی نخورد. گرسنگی را دوست داشت. دردش به او یادآوری میکرد که هنوز زنده است.
بدون هیچ سرو صدایی روی مبل مشکی رنگی نشست
تلویزیون را روشن کرد، اما صدایش قطع بود.
تصاویر بیصدا مثل سایههایی روی صفحه حرکت میکردند.
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه دختر از خستگی روی مبل خوابش برد.
آنقدری داغون بود.
که نیاز به یک خواب پر از آرامش داشت.
نه خوابی که ارامشش را آن کابوس لعنتی گرفته باش
نفس هایش منظم شده بود و آرامش کل بدنش را احاطه کرده بود.
همان لحظه تلفن با صدایی اعصاب خورد کن زنگ میخورد. یک شماره ناشناس.
هایون چون خوابش سبک بود ، آرام چشمانش را باز کرد آن جسم زنگ خور را گرفت و برای چند لحظه به آن زل زد.
این چی بود؟؟ یه شماره؟؟ ناشناس؟؟
از اونجایی که تازه از خواب بیدار شده بود ، مغزش هنوز وضعیت به وجود آمده را درک نکرده بود و به قولی هنوز ویندوزش بالا نیامده بود.
اما وقتی به دو رقم اول شماره نگاه کرد...برای لحظه ای دستش سست شد و نزدیک بود گوشی بر روی زمین بیوفته.
او که بود؟؟ یک شماره از کره جنوبی؟
از طرف خانواده اش؟
ولی اونا که شماره شو داشتن.
به غیر از...
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
- ۱۸۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط