Rofile of the wolf...7
(نیمرخ گرگ ۷)
چشمانش را بست تا از میگرنی که داشت در سرش ایجاد میشد جلوگیری کند.
واقعا باید برمیگشت کره؟؟...آن هم برای مادرش؟؟
چشمانش را محکم تر روی هم فشرد.
به سمت لپتاپش رفت که روی میز آشپزخانه بود. صفحه نمایش روشن شد، نور آبیاش در تاریکی اتاق برق زد. با انگشتانی که هنوز میلرزید، شروع به جستجو کرد: پاریس به سئول. پرواز. فوری.
همه چیز قرمز بود. پر. کامل. تا یک هفته ی دیگر هیچ صندلی خالی نبود. دلیلش هم قطعا کریسمس بود.
قطار بینالمللی هم پر بود.
چشمانش روی گزینه دیگری افتاد:
اتوبوس بینالمللی. مسیر: پاریس-سئول. زمان حرکت: فردا ۲۳:۰۰. یک صندلی خالی.
بدون اینکه اجازه دهد بیشتر فکر کند، روی رزرو کلیک کرد. اطلاعات کارت را وارد کرد. تراکنش تأیید شد.
از جا بلند شد و به سمت مبل رفت و نشست.
کتابش را برداشت و همانطور که صفحه ی مورد نظر را ورق میزد زیر لب ، زمزمه کرد :
-برمیگردم...به اون جهنمی که برام درست کردن برمیگردم، اما فقط برای چند روز...
آنقدر ذهنش مشغول بود که بعد از خواندن چند صفحه ، کتاب را روی میز گذاشت.
به دست ها و لرزش آنها نگاه کرد.
این بار، لرز از جنس ترس محض بود.
ترس از دوباره دیدن آن چهره که کابوس شب هایش شده بود.
ترس از آن شهر.
ترس از حقیقتی که ممکن است در انتظارش باشد.
و زیر تمام این ترسها، یک خشم و یک انتقام گنگ و قدیمی خوابیده بود که تازه شروع به تکان خوردن کرده بود.
سفر با اتوبوس بینالمللی، نوعی از مرگ تدریجی بود. هفت ساعت بر روی صندلی های خشک و نچسب، میان موجوداتی با صورتهای بیروح و نفسهای گرم که فضای مرده را آلوده تر میکرد.
هایون به شیشه سرد پنجره چسبیده بود، تماشا میکرد که چگونه شهرها کوچک میشدند و جایشان را به روستا ها، و دشتها خود را به اعماق بیمارِ جنگل میسپردند.
سرانجام، اتوبوس برای مکثی چند دقیقه ای، در حاشیه جنگلی وسیع و ،سفید به رنگ کفن توقف کرد.
مسافران برای فرورفتن دود به ریههایشان یا بلعیدن هوای منجمد پیاده شدند.
اما هایون برای گریز از نگاههای آن ها که مانند دست بر پوستش میلغزیدند از اتوبوس پیاده شد.
در سکوت سرطانزای جنگل، پشت به تنه درخت بلوطی داد، که مانند استخوانی غولآسا از زمین یخزده بیرون زده بود. هدفون را چسباند به گوشهایش، اما موسیقی دیگر ملودی نبود؛ زمزمهٔ شبحوار و تحریفشدهای بود از آهنگهایی که زمانی معنا داشتند.
چشمانش را بست...
Take you like a drug
I taste you on my tongue
You ask me what I’m thinking about
I’ll tell you that I’m thinking about
Whatever you’re thinking about
Tell me something that I’ll forget
And you might have to tell me again
It’s crazy what you’ll do for a friend
Go ahead and cry, little girl
Nobody does it like you do
I know how much it matters to you
I know that you got daddy issues
And if you were my little girl
I’d do whatever I could do
I’d run away and hide with you
I love that you got daddy issues
And I do today
باد، از لای شاخههای اسکلتی درختان میگذشت، و هایون، در آن سکوتِ رعبآوری که بیش از حد شبیه آرامش بود، ناخواسته یا شاید خواهان، به خوابی عمیق و خاموشیِ موقت سقوط کرد.
خوابی که در آن، برف آرام میبارید و همه چیز، حتی خاطرات، به سفیدی میگرایید...
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
چشمانش را بست تا از میگرنی که داشت در سرش ایجاد میشد جلوگیری کند.
واقعا باید برمیگشت کره؟؟...آن هم برای مادرش؟؟
چشمانش را محکم تر روی هم فشرد.
به سمت لپتاپش رفت که روی میز آشپزخانه بود. صفحه نمایش روشن شد، نور آبیاش در تاریکی اتاق برق زد. با انگشتانی که هنوز میلرزید، شروع به جستجو کرد: پاریس به سئول. پرواز. فوری.
همه چیز قرمز بود. پر. کامل. تا یک هفته ی دیگر هیچ صندلی خالی نبود. دلیلش هم قطعا کریسمس بود.
قطار بینالمللی هم پر بود.
چشمانش روی گزینه دیگری افتاد:
اتوبوس بینالمللی. مسیر: پاریس-سئول. زمان حرکت: فردا ۲۳:۰۰. یک صندلی خالی.
بدون اینکه اجازه دهد بیشتر فکر کند، روی رزرو کلیک کرد. اطلاعات کارت را وارد کرد. تراکنش تأیید شد.
از جا بلند شد و به سمت مبل رفت و نشست.
کتابش را برداشت و همانطور که صفحه ی مورد نظر را ورق میزد زیر لب ، زمزمه کرد :
-برمیگردم...به اون جهنمی که برام درست کردن برمیگردم، اما فقط برای چند روز...
آنقدر ذهنش مشغول بود که بعد از خواندن چند صفحه ، کتاب را روی میز گذاشت.
به دست ها و لرزش آنها نگاه کرد.
این بار، لرز از جنس ترس محض بود.
ترس از دوباره دیدن آن چهره که کابوس شب هایش شده بود.
ترس از آن شهر.
ترس از حقیقتی که ممکن است در انتظارش باشد.
و زیر تمام این ترسها، یک خشم و یک انتقام گنگ و قدیمی خوابیده بود که تازه شروع به تکان خوردن کرده بود.
سفر با اتوبوس بینالمللی، نوعی از مرگ تدریجی بود. هفت ساعت بر روی صندلی های خشک و نچسب، میان موجوداتی با صورتهای بیروح و نفسهای گرم که فضای مرده را آلوده تر میکرد.
هایون به شیشه سرد پنجره چسبیده بود، تماشا میکرد که چگونه شهرها کوچک میشدند و جایشان را به روستا ها، و دشتها خود را به اعماق بیمارِ جنگل میسپردند.
سرانجام، اتوبوس برای مکثی چند دقیقه ای، در حاشیه جنگلی وسیع و ،سفید به رنگ کفن توقف کرد.
مسافران برای فرورفتن دود به ریههایشان یا بلعیدن هوای منجمد پیاده شدند.
اما هایون برای گریز از نگاههای آن ها که مانند دست بر پوستش میلغزیدند از اتوبوس پیاده شد.
در سکوت سرطانزای جنگل، پشت به تنه درخت بلوطی داد، که مانند استخوانی غولآسا از زمین یخزده بیرون زده بود. هدفون را چسباند به گوشهایش، اما موسیقی دیگر ملودی نبود؛ زمزمهٔ شبحوار و تحریفشدهای بود از آهنگهایی که زمانی معنا داشتند.
چشمانش را بست...
Take you like a drug
I taste you on my tongue
You ask me what I’m thinking about
I’ll tell you that I’m thinking about
Whatever you’re thinking about
Tell me something that I’ll forget
And you might have to tell me again
It’s crazy what you’ll do for a friend
Go ahead and cry, little girl
Nobody does it like you do
I know how much it matters to you
I know that you got daddy issues
And if you were my little girl
I’d do whatever I could do
I’d run away and hide with you
I love that you got daddy issues
And I do today
باد، از لای شاخههای اسکلتی درختان میگذشت، و هایون، در آن سکوتِ رعبآوری که بیش از حد شبیه آرامش بود، ناخواسته یا شاید خواهان، به خوابی عمیق و خاموشیِ موقت سقوط کرد.
خوابی که در آن، برف آرام میبارید و همه چیز، حتی خاطرات، به سفیدی میگرایید...
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
- ۶۱۳
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط