Rofile of the wolf...6
(نیمرخ گرگ ۶)
با انگشتی لرزان دکمه پاسخ را فشار داد.
-ب..بله؟
صدا از گلوی خشکش بیرون آمد، ترکخورده و ضعیف بود. همانند روحیاتش.
-هه میبینم که هنوز زنده ای...
با شنیدن صدایش ناخودآگاه خودش را جمع کرد، گویی از طریق خط تلفن میتواند به او آسیب برساند.
بغض در گلویش حسابی فشار میاورد و باعث میشد تا احساس خفگی کند.
اما سعی کرد خیلی طبیعی، جدی و سرد رفتار کند. تا پسر متوجه ترسش نشود
-حرف...حسابت؟؟
پوزخندی را از پشت تلفن هم میتوانست متوجه شود.
-کارت دارم...مامانت تصادف کرده. ماشین زده بهش. حالشم...
یکم مکث کرد تا کلمه مورد نیاز را به لب بیاورد :
-طبیعتا خوب نیست
هایون حس بدی کل وجودش را گرفت.
مادرش...با اینکه وظیفه ی مادری اش را کامل نکرده اما باز هم...چه بد بود و چه خوب ،در هر صورت مادرش بود.
به دیوار آشپزخانه تکیه داد تا نیفتد.
دستش را روی قلبش گذاشت. سپس با لحنی بهت زده اما سرد گفت :
-دروغ...تو همیشه دروغ میگی.
خندهای کوتاه و خشن از آن طرف خط شنیده شد.
-اره مثل همون دروغای اون شب...یادته دیگه؟ گفتم جیغ نزن، هیچ کی نیست صدات رو بشنوه؟ حالا هم...این حرف الانمو بزار پای دروغ گفتنم.
کلمات مثل مشت به صورت هایون میخورد.
بزاق دهانش را قورت داد:
-خفه شو...دهنتو ببند.
اما مرد در جواب حرف های دختر ، هیچ جوابی نداد و حرف خودش را ادامه داد :
-تو این نزدیکیا خودتو برسون دیگه من نمیدونم. صدایش آرام، اما پر از تهدید بود.
-اگه سه روزه نتونی بیای... خودت میدونی پشیمونی چیه. چون قبلا هم تجریش کردی...
همان لحظه قبل از اینکه دختر بتونه جواب بده صدای بوق متوالی در گوشش پیچید.
خط قطع شد.
هایون گوشی را محکم به دیوار پرت کرد.
پلاستیک آن ترک برداشت و روی زمین پارکت سرد غلت خورد.
او خودش را روی زمین آشپزخانه رها کرد.
زانوهایش را بغل گرفت و تمام بدنش به لرزه افتاد.
لرزی که از مغز استخوانش شروع میشد و تا نوک انگشتانش میرسید.
عرق سرد، پشت پیراهن نازکش را چسبانده بود به پوست.
مامان. نه... اگه واقعاً... اما اگه دروغ باشه؟ اگه تله باشه؟ اگه فقط بخواد منو ببینه؟
تصاویر ناخواانه به ذهنش هجوم آوردند: چشمهای خیره و خالی سئونگ-مین. بوی الکل و ادکلن تند. سایهاش روی دیوار اتاق. صدای قفل در. هایون سرش را میان دستانش گرفت و فشار داد، گویی میخواست آن تصاویر را خرد کند.
اما یک فکر دیگر، سمج و زنده، در پسزمینه ذهنش میخزید: و اگر راست بگوید؟ اگر مادر واقعاً در حال مرگ باشد و من اینجا در پاریس، پشت پنجرههای بیروحم بنشینم؟ اگر آخرین فرصت دیدارش را از دست بدهم؟
باید به پدرش زنگ میزد. عاقلانه ترین کار همین بود.
درسته که بعد از اون اتفاق چشم دیدن پدرش ضرا نداشت.
اما تنها کاری که میتونست الان آنجام دهد همین بود.
با جانی که به زور در بدنش بود، بلند شد.
پاهایش سست بودند.
گوشی اش که پخش زمین بود را برداشت و بعد از گرفتن شماره مورد نظر ، گوشی را جلو گوشش گرفت.
بعد از چند بوق متوالی ، صدای گرفته ی پدرش را شنید.
آهی کشید و با صدای خشک و سردی که از بعد از آمدنش به فرانسه داشت جواب داد :
-سلام...پدر
صدای گرفته ی پدرش دوباره به گوشش خورد... چرا آنقدر صدایش گرفته و غمناک بود.
-سلام دختر عزیزم..حالت خوبه؟
هایون برای لحظه ای چشمانش را بست و بدون اینکه جواب پدرش را بدهد مردد سوالی از پدرش پرسید :
-زنگ نزدم حالتون رو بپرسم...حقیقتش سئونگ مین بهم زنگ زد و گفت مامان تصادف کرده و الان توی بیمارستانه. خواستم بپرسم حرفش حقیقت داره؟
پدر آهی کشید :
-حقیقت داره هایون...حقیقت داره، من الان توی همین بیمارستانم...بالا سر مادرت.
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
با انگشتی لرزان دکمه پاسخ را فشار داد.
-ب..بله؟
صدا از گلوی خشکش بیرون آمد، ترکخورده و ضعیف بود. همانند روحیاتش.
-هه میبینم که هنوز زنده ای...
با شنیدن صدایش ناخودآگاه خودش را جمع کرد، گویی از طریق خط تلفن میتواند به او آسیب برساند.
بغض در گلویش حسابی فشار میاورد و باعث میشد تا احساس خفگی کند.
اما سعی کرد خیلی طبیعی، جدی و سرد رفتار کند. تا پسر متوجه ترسش نشود
-حرف...حسابت؟؟
پوزخندی را از پشت تلفن هم میتوانست متوجه شود.
-کارت دارم...مامانت تصادف کرده. ماشین زده بهش. حالشم...
یکم مکث کرد تا کلمه مورد نیاز را به لب بیاورد :
-طبیعتا خوب نیست
هایون حس بدی کل وجودش را گرفت.
مادرش...با اینکه وظیفه ی مادری اش را کامل نکرده اما باز هم...چه بد بود و چه خوب ،در هر صورت مادرش بود.
به دیوار آشپزخانه تکیه داد تا نیفتد.
دستش را روی قلبش گذاشت. سپس با لحنی بهت زده اما سرد گفت :
-دروغ...تو همیشه دروغ میگی.
خندهای کوتاه و خشن از آن طرف خط شنیده شد.
-اره مثل همون دروغای اون شب...یادته دیگه؟ گفتم جیغ نزن، هیچ کی نیست صدات رو بشنوه؟ حالا هم...این حرف الانمو بزار پای دروغ گفتنم.
کلمات مثل مشت به صورت هایون میخورد.
بزاق دهانش را قورت داد:
-خفه شو...دهنتو ببند.
اما مرد در جواب حرف های دختر ، هیچ جوابی نداد و حرف خودش را ادامه داد :
-تو این نزدیکیا خودتو برسون دیگه من نمیدونم. صدایش آرام، اما پر از تهدید بود.
-اگه سه روزه نتونی بیای... خودت میدونی پشیمونی چیه. چون قبلا هم تجریش کردی...
همان لحظه قبل از اینکه دختر بتونه جواب بده صدای بوق متوالی در گوشش پیچید.
خط قطع شد.
هایون گوشی را محکم به دیوار پرت کرد.
پلاستیک آن ترک برداشت و روی زمین پارکت سرد غلت خورد.
او خودش را روی زمین آشپزخانه رها کرد.
زانوهایش را بغل گرفت و تمام بدنش به لرزه افتاد.
لرزی که از مغز استخوانش شروع میشد و تا نوک انگشتانش میرسید.
عرق سرد، پشت پیراهن نازکش را چسبانده بود به پوست.
مامان. نه... اگه واقعاً... اما اگه دروغ باشه؟ اگه تله باشه؟ اگه فقط بخواد منو ببینه؟
تصاویر ناخواانه به ذهنش هجوم آوردند: چشمهای خیره و خالی سئونگ-مین. بوی الکل و ادکلن تند. سایهاش روی دیوار اتاق. صدای قفل در. هایون سرش را میان دستانش گرفت و فشار داد، گویی میخواست آن تصاویر را خرد کند.
اما یک فکر دیگر، سمج و زنده، در پسزمینه ذهنش میخزید: و اگر راست بگوید؟ اگر مادر واقعاً در حال مرگ باشد و من اینجا در پاریس، پشت پنجرههای بیروحم بنشینم؟ اگر آخرین فرصت دیدارش را از دست بدهم؟
باید به پدرش زنگ میزد. عاقلانه ترین کار همین بود.
درسته که بعد از اون اتفاق چشم دیدن پدرش ضرا نداشت.
اما تنها کاری که میتونست الان آنجام دهد همین بود.
با جانی که به زور در بدنش بود، بلند شد.
پاهایش سست بودند.
گوشی اش که پخش زمین بود را برداشت و بعد از گرفتن شماره مورد نظر ، گوشی را جلو گوشش گرفت.
بعد از چند بوق متوالی ، صدای گرفته ی پدرش را شنید.
آهی کشید و با صدای خشک و سردی که از بعد از آمدنش به فرانسه داشت جواب داد :
-سلام...پدر
صدای گرفته ی پدرش دوباره به گوشش خورد... چرا آنقدر صدایش گرفته و غمناک بود.
-سلام دختر عزیزم..حالت خوبه؟
هایون برای لحظه ای چشمانش را بست و بدون اینکه جواب پدرش را بدهد مردد سوالی از پدرش پرسید :
-زنگ نزدم حالتون رو بپرسم...حقیقتش سئونگ مین بهم زنگ زد و گفت مامان تصادف کرده و الان توی بیمارستانه. خواستم بپرسم حرفش حقیقت داره؟
پدر آهی کشید :
-حقیقت داره هایون...حقیقت داره، من الان توی همین بیمارستانم...بالا سر مادرت.
فیک
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگکوک
#رمان
- ۵۳۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط