{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📚 داستانکـــ

📚 داستانکـــ

« عباس بچه ها»😔 😔


به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و زیر لب گفت : " دیگه هیشکی هیشکی نمی تونه دستاتو ببُره "
دیدگاه ها (۲)

عزیز دلم

به به عجب نذری هست...

ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بودر...

بهش گفتن،مادرم هیئت مردونست!گفت به جای پسر شهیدم اومدم...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p5طراحی پروانه تموم شده بود. حالا ته...

اههه ویسکون بازی دراورد این پارت آپ نشد ی بار دیگ گذاشتم_پار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط