P
P/32
تهیونگ همچنان می بوسید و سولار هم دست کمی ازش نداشت!انگار مدت ها بود که هر دوی آنها این انتظار رو می کشیدن. بلاخره دست کشید. آروم جدا شد. نگاهش رو بین چشمای سولار گذروند. لب زد:دوستت دارم!انگار همونجا بود که سولار به خودش اومد. فهمید که چه اتفاقی افتاده،چی دیده و چی شنیده.
سولار:چی؟
همین،فقط همین یه کلمه به تهیونگ جرائت دوباره گفتن رو داد.
تهیونگ:سولار من،دوستت دارم
نمیدونست چی باید بگه ولی نمی خواست از دستش بده. چون اون هم عاشق بود. از خیلی وقت پیش. و این از نگاه هاش معلوم بود. قطره ی اشکی چکید که سبب این جمله شد"منم همینطور"...
مدتی گذشت که بلاخره به عمارت رسیدن. صدای خنده از دور معلوم بود و این چیزی نبود که انتظارش رو می کشیدن!هنوز خیس بودن پس دریغ نکردن و فورا وارد حیاط شدن. به در که رسیدن دست های سولار مانع شد.
تهیونگ:من کنارتم خب؟از هیچی نترس
فقط کمی،کمی از ترس سولار کم شد. باتوجه به ماشین های تو حیاط میدونست باید با کیا سر و کله بزنه!
تهیونگ:نترس خانم کوچولو
فشار دست سولار کم شد. تهیونگ به سمتش خم شد.
تهیونگ:من همیشه کنارتم
همین کافی بود تا سولار لبخند پت و پهنی تحویلش بده. فشار دستش کمتر شد و در نهایت رها شد.
تهیونگ:خب،منتظر چی؟بریم داخل
از سر و وضع هردوی آنها آب می چکید،مطمئنا مریض شدن. تهینگ تقه ای به در زد. کوتاه اما محکم. مثل همیشه. کسی پیشقدم نشد. دوباره زد. دوباره. و دوباره. ظاهرا صدای خنده به قدری بلند بود که کسی نمیشنید!
تهیونگ:چه کنیم؟
سولار:برو کنار حرفه ی خودمه
با تمام قدرت به در زد به طوری که در از جایش کنده شد.
یور:کیهههه؟
خانم گلی در رو باز کرد. متعجب به دو نوه اش نگاه کرد. حالت های بامزه!تهیونگ دستش رو پشت سرش برد و حالت خاروندن گرفت. سولار عصبانی و دست به سینه منتظر بود.
یور:خوش اومدین جانانم
اون شب،همه شاد بودن. بی دقدقه بهم نگاه می کردن. لبخند میزدن،و هیچ کس نگران فردا نبود. زندگی ثابت کرده:پس از هر بدی،خوشی در انتظاره و پس از هر خوشی،بدی در انتظاره. هرکس،به اندازه ی توان خودش درد میکشه. گه گاهی فکر میکنم که شاید سولار یک زن نیست!به خاطر مقاومتش در برابر سختی ها،به نظرم اون فولادینه. به هر حال کسی از آینده ی خودش خبر نداره. میزارم این خانواده امشب رو به حال خودشون،شاد باشن.
🌹پایان فصل اول🌹
تهیونگ همچنان می بوسید و سولار هم دست کمی ازش نداشت!انگار مدت ها بود که هر دوی آنها این انتظار رو می کشیدن. بلاخره دست کشید. آروم جدا شد. نگاهش رو بین چشمای سولار گذروند. لب زد:دوستت دارم!انگار همونجا بود که سولار به خودش اومد. فهمید که چه اتفاقی افتاده،چی دیده و چی شنیده.
سولار:چی؟
همین،فقط همین یه کلمه به تهیونگ جرائت دوباره گفتن رو داد.
تهیونگ:سولار من،دوستت دارم
نمیدونست چی باید بگه ولی نمی خواست از دستش بده. چون اون هم عاشق بود. از خیلی وقت پیش. و این از نگاه هاش معلوم بود. قطره ی اشکی چکید که سبب این جمله شد"منم همینطور"...
مدتی گذشت که بلاخره به عمارت رسیدن. صدای خنده از دور معلوم بود و این چیزی نبود که انتظارش رو می کشیدن!هنوز خیس بودن پس دریغ نکردن و فورا وارد حیاط شدن. به در که رسیدن دست های سولار مانع شد.
تهیونگ:من کنارتم خب؟از هیچی نترس
فقط کمی،کمی از ترس سولار کم شد. باتوجه به ماشین های تو حیاط میدونست باید با کیا سر و کله بزنه!
تهیونگ:نترس خانم کوچولو
فشار دست سولار کم شد. تهیونگ به سمتش خم شد.
تهیونگ:من همیشه کنارتم
همین کافی بود تا سولار لبخند پت و پهنی تحویلش بده. فشار دستش کمتر شد و در نهایت رها شد.
تهیونگ:خب،منتظر چی؟بریم داخل
از سر و وضع هردوی آنها آب می چکید،مطمئنا مریض شدن. تهینگ تقه ای به در زد. کوتاه اما محکم. مثل همیشه. کسی پیشقدم نشد. دوباره زد. دوباره. و دوباره. ظاهرا صدای خنده به قدری بلند بود که کسی نمیشنید!
تهیونگ:چه کنیم؟
سولار:برو کنار حرفه ی خودمه
با تمام قدرت به در زد به طوری که در از جایش کنده شد.
یور:کیهههه؟
خانم گلی در رو باز کرد. متعجب به دو نوه اش نگاه کرد. حالت های بامزه!تهیونگ دستش رو پشت سرش برد و حالت خاروندن گرفت. سولار عصبانی و دست به سینه منتظر بود.
یور:خوش اومدین جانانم
اون شب،همه شاد بودن. بی دقدقه بهم نگاه می کردن. لبخند میزدن،و هیچ کس نگران فردا نبود. زندگی ثابت کرده:پس از هر بدی،خوشی در انتظاره و پس از هر خوشی،بدی در انتظاره. هرکس،به اندازه ی توان خودش درد میکشه. گه گاهی فکر میکنم که شاید سولار یک زن نیست!به خاطر مقاومتش در برابر سختی ها،به نظرم اون فولادینه. به هر حال کسی از آینده ی خودش خبر نداره. میزارم این خانواده امشب رو به حال خودشون،شاد باشن.
🌹پایان فصل اول🌹
- ۳۲۶
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط