{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلااام این پارتو یکی از سیسیام نوشته به همراه پارت بعد که

سلااام این پارتو یکی از سیسیام نوشته به همراه پارت بعد که فردا آپ میشه شرطا پارت بعد
بانی کوچولو
پارت ٧
و بعد از 1 ساعت به عمارت رسیدن
خدمتکارا درحال اماده سازی تجملات مهمونی بودندن
یه عده خونه رو تمیز میکردند
یه عده شراب هارو داخل یخ میزاشتن
و یه عده هم تنقلات و اینجور چیزا رو روی میز میچیدند
کوک:من میرم اماده بشم عشقم
ته:برو عشقم فقط زیاد لباس باز نپوشی که بدجور تنبیه میشی
کوک:باشه دیگه ای بابا خیلی منو اذیت میکنی
و بعدش کوک میره حاضر شه
ویو ته
رفتم یه دوش چند مینی گرفتم و بعدش لباس پوشیدم موهامو خشک کردم و بعد استایلشون کردم ساعت انداختم و ادکلن زدم و بعدش رفتم پایین و روی مبل نشستم و داشتم سیگار میکشیدم که زنگ در به صدا درومد یکی از خدمتکارارا رفت درو باز کرد و مهمونا کم کم اومدنم و قصر پر شده بود از صدای همهمه مهمونا هر جا رو نگاه کردم کوک رو ندیدم نگرانش شدم رفتم طبقه ی بالا و داخله اتاق کوک و دیدم داره موهاشو شونه میکنه
کوک:چیشده عشقم مهمونا اومدن؟
ته:اره عزیزم اومدن بیا بریم پایین
کوک :باشه راستی خوشگل شدم؟ (کیوت میگه)
ته:اره عزیزم خیلی خو‌شگل شدی بعدم خودم میدونم باهات چیکار کنم(اره عزیزانم منحرف شید)
کوک ما مشت های کوچیکش همینطور ضعیفش به سینه ی ته میزد.
و میگه:برو گمشو مردیکه منحرف
ته میخنده و مچ دست های کوک رو میگیره و به سمته خودش میکشه و لباشو روی لبای شیرین و براق کوک میزاره و لبای کوک رو میمکه
کوک:ام.... و.. لم.. کن
ته بعد از چندمین مین لباشو از روی لبای کوک ورمیداره و میگه‌:خیلی لبات شیرینی بانی
کوک:عوضی دستمو ول کن
ته دست های کوک رو ول میکنه
ته:بریم پایین؟
کوک:بریم
و بعدش باهم میرن پایین ته میره روی جایگاه و به کوک میگه بیاد بالا و کوک رو به همه معرفی میکنه
و بعدش همه بهشون تبریک میگن کوک میره اونور پیشه مهمونا و باهاشون حرف میزنه و یدفعه چشمش میخوره به ته که داره با تیا حرف میزنه
(نکته:تیا قبلا و همینطور الان عاشقه ته هست و سعی میکنه خودشو به ته نزدیگ کنه راستی تیا بتا هست یعنی انسان معمولی)
کوک عصبانی میشه و اخم میکنه و میره طبقه ی بالا و روی تخت میشینه پاهاشو بغل میکنه و سرشو میاره پایین و گریه میکنه
ته :تیا میشه بس کنی حوصله ندارم
تیا:باشه(ناراحتی)
و بعدش ته میره پیشه کوک ولی کوک رو پیشه مهمونا نمیبینه و فکر میکنه کوک داره با دوستاش حرف میزنه بعده چند ساعت مهمونا میرن
ته میره دنباله کوک و دره اتاقه کوک رو باز میکنه
سیسی:@vkook.o
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت ۷میبینه کوک رو تخت نشسته پاهاشو بغل کرده و داره ...

سلااام دوزتاانننمیشه یه کمک برسونید فالوورام بشه۱۰۰ تا؟لفتتت...

این پارت رو یه بار نوشتم ولی اپ نشد و الان دارم دوباره مینوی...

بانی کوچولو، پارت ۵ (بچه ها احساس میکنم دوستش ندارید چون حتی...

پارت یازدهمدر آغوش زندانته:جیمین راستی گردنت چی شدهجیمین :خب...

#سناریو #استری_کیدز وقتی ازشون میخوای برات برق لب بگیرن .بن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط