P
P60
یونگی آروم رو زمین بود و نفس هایش سنگین بود خیلی درد داشت ناحیه پشت کمرش و چند جای دیگه از بدنش چاقو خورده بود ...فورا افراد یونگی دورش را گرفتند ا.ت سعی کرد از بین آنها با نوزاد بغلش رد شود که اجازه نمیدادند که صدای قوی یونگی که میگفت:« برید کنار» مانع کارشان شد ...ا.ت فورا کنارش نشست و نگران نگاهش کرد و آروم گفت:« ...یونگی...تو..» یونگی:« چیزی نیست...( آروم به بچه نگاه کرد و گفت) حالش خوبه؟» ا.ت:« آره ...به لطف تو» یونگی:« تا شنیدم تو دردسری اومدم ...خوبی تو ؟» ا.ت بچه را به پرستارش داد و آروم دستای سرد و خونی یونگی را در دستش گرفت .....ا.ت:« یک دکتر خبر کنید زودتر!» بادیگارد:« خانم نزدیکن» آروم دوتا دستای کوچیکم را در دست بزرگش گذاشتم و آروم نزدیک تر رفتم و نگاهش کردم و بغضی گفتم:« چیکار کردی با خودت اخه؟» یونگی کمی خودش را بالا تر کشید که از درد چشمانش را رو هم فشار داد و دستای همسرش را فشار داد و آروم نزدیک لب هایش برد و بوسه ای نرم و بی جان به آن ها زد .....خدمتکار لیوانی آب آورد ...ا.ت آن را گرفت و کمی به یونگی داد ا.ت پارچه ای برداشت و آنقدر نزدیک رفت که تقریبا در بغل شوهرش بود ...یونگی دستان خونی اش را آروم رو کمر همسرش گذاشت ...ا.ت نزدیک صورت یونگی رفت و آروم و با دقت ولی با بغض زخم های خونی صورت همسرش را پاک میکرد .... یونگی کم کم از درد چشمانش داشت بسته میشد اما باز هم مقاومت میکرد و به همون زیبایی نگاهش میکرد ...ا.ت به خودش آمد و متوجه شد یونگی محو دخترک شده ا.ت بغضش ترکید که چشمای یونگی نرم شد و لبخندی بی جان زد و ا.ت آروم و بغضی گفت:« درد داری؟» یونگی آروم لبخندی زد و گفت:« ی بوس بده خوب شم » ا.ت آروم اشکاشو پاک کرد و خندید و نزدیک رفت و آروم لباشو رو لبای شوهرش گذاشت ....
یونگی آروم رو زمین بود و نفس هایش سنگین بود خیلی درد داشت ناحیه پشت کمرش و چند جای دیگه از بدنش چاقو خورده بود ...فورا افراد یونگی دورش را گرفتند ا.ت سعی کرد از بین آنها با نوزاد بغلش رد شود که اجازه نمیدادند که صدای قوی یونگی که میگفت:« برید کنار» مانع کارشان شد ...ا.ت فورا کنارش نشست و نگران نگاهش کرد و آروم گفت:« ...یونگی...تو..» یونگی:« چیزی نیست...( آروم به بچه نگاه کرد و گفت) حالش خوبه؟» ا.ت:« آره ...به لطف تو» یونگی:« تا شنیدم تو دردسری اومدم ...خوبی تو ؟» ا.ت بچه را به پرستارش داد و آروم دستای سرد و خونی یونگی را در دستش گرفت .....ا.ت:« یک دکتر خبر کنید زودتر!» بادیگارد:« خانم نزدیکن» آروم دوتا دستای کوچیکم را در دست بزرگش گذاشتم و آروم نزدیک تر رفتم و نگاهش کردم و بغضی گفتم:« چیکار کردی با خودت اخه؟» یونگی کمی خودش را بالا تر کشید که از درد چشمانش را رو هم فشار داد و دستای همسرش را فشار داد و آروم نزدیک لب هایش برد و بوسه ای نرم و بی جان به آن ها زد .....خدمتکار لیوانی آب آورد ...ا.ت آن را گرفت و کمی به یونگی داد ا.ت پارچه ای برداشت و آنقدر نزدیک رفت که تقریبا در بغل شوهرش بود ...یونگی دستان خونی اش را آروم رو کمر همسرش گذاشت ...ا.ت نزدیک صورت یونگی رفت و آروم و با دقت ولی با بغض زخم های خونی صورت همسرش را پاک میکرد .... یونگی کم کم از درد چشمانش داشت بسته میشد اما باز هم مقاومت میکرد و به همون زیبایی نگاهش میکرد ...ا.ت به خودش آمد و متوجه شد یونگی محو دخترک شده ا.ت بغضش ترکید که چشمای یونگی نرم شد و لبخندی بی جان زد و ا.ت آروم و بغضی گفت:« درد داری؟» یونگی آروم لبخندی زد و گفت:« ی بوس بده خوب شم » ا.ت آروم اشکاشو پاک کرد و خندید و نزدیک رفت و آروم لباشو رو لبای شوهرش گذاشت ....
- ۵.۶k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط