P
P58
یونگی در حالی که لباس رسمیش را پوشیده بود و کتش در دستش بود وارد بالکن شد و آروم کنار ا.ت به نرده تکیه داد و گفت:« صبح بخیر » و بلافاصله سیگاری روشن کرد ! ا.ت نگاهش کرد و گفت:« صبح بخیر ......بچه خوابه ؟» یونگی پکی از سیگارش گرفت و آروم با سرش تأیید کرد .ا.ت آروم نگاهش کرد و گفت:« یونگی....میشه نکشی؟ سرم درد میکنه» یونگی ابرویی بالا انداخت و سیگارش را پایین انداخت و با پنجه کفشش خاموشش کرد .....خدمه آب را روی میز جلویی ا.ت گذاشت و بعد از تعظیمی از آنجا رفت ....یونگی آروم پایین مبل دخترک زانو زد و نگاهش کرد و گفت:« مریض شدی؟» ا.ت سرش را تکان داد و گفت:« نه چیزی نیست » ...یونگی پوزخندی به لباش اومد و کمی نزدیک صورت ا.ت رفت و آروم گفت:« دیشب سخت گرفتم؟» ا.ت خجالتی خندید و گفت:« نه !» یونگی آروم خندید و گونه همسرش را نوازش کرد و آروم بلند شد و آروم گفت:« من دیگه میرم» ا.ت:« وایسا!» مرد آروم برگشت و در سالن اصلی منتظر ماند .....ا.ت اروم بلند شد و سمت یونگی رفت و یونگی کمرش را گرفت که ا.ت گفت: « زودتر بیا!» یونگی:« هوم!» یونگی آروم خم شد و بوسه سطحی به لبای همسرش زد و از خانه خارج شد.....
.......
شب بود ....ساعتی حدودا ۱۲ بود ا.ت کم کم از نکاتی داشت بال بال میزد چون هیچکسی از یونگی ...مافیای بزرگ کره خبر نداشت حتی افراد نزدیکش که همه جا باهاش بودن .....تو راهرو قدم میزدم و سعی میکردم خودمو آروم کنم که با صدای جیغ بچه از بالا و بعد گریه اش ترسیده من و بادیگارد ها به طبقه بالا سمت اتاق ما رفتیم ....فورا در را باز کردم و لوکاس مست را دیدم که بچه را بغل کردن بود و آروم نوک چاقو تیزش را روی دست سفید و تپل بچه میکشید ......با دیدن صحنه ترسیدم .....خیلی ترسیدم .......آروم اشکای ریخته شدم رو پاک کردم که وقتی بادیگارد ها قدمی نزدیک تر آمدن چاقو را فشار داد و کمی ....فقط کمی از دست بچه خون آمد .....که جیغی کشیدم و گفتم: «هیچ کدومتون نزدیک نشید تروخدا...تکون نخورید!»
بقیش کامنتا..
یونگی در حالی که لباس رسمیش را پوشیده بود و کتش در دستش بود وارد بالکن شد و آروم کنار ا.ت به نرده تکیه داد و گفت:« صبح بخیر » و بلافاصله سیگاری روشن کرد ! ا.ت نگاهش کرد و گفت:« صبح بخیر ......بچه خوابه ؟» یونگی پکی از سیگارش گرفت و آروم با سرش تأیید کرد .ا.ت آروم نگاهش کرد و گفت:« یونگی....میشه نکشی؟ سرم درد میکنه» یونگی ابرویی بالا انداخت و سیگارش را پایین انداخت و با پنجه کفشش خاموشش کرد .....خدمه آب را روی میز جلویی ا.ت گذاشت و بعد از تعظیمی از آنجا رفت ....یونگی آروم پایین مبل دخترک زانو زد و نگاهش کرد و گفت:« مریض شدی؟» ا.ت سرش را تکان داد و گفت:« نه چیزی نیست » ...یونگی پوزخندی به لباش اومد و کمی نزدیک صورت ا.ت رفت و آروم گفت:« دیشب سخت گرفتم؟» ا.ت خجالتی خندید و گفت:« نه !» یونگی آروم خندید و گونه همسرش را نوازش کرد و آروم بلند شد و آروم گفت:« من دیگه میرم» ا.ت:« وایسا!» مرد آروم برگشت و در سالن اصلی منتظر ماند .....ا.ت اروم بلند شد و سمت یونگی رفت و یونگی کمرش را گرفت که ا.ت گفت: « زودتر بیا!» یونگی:« هوم!» یونگی آروم خم شد و بوسه سطحی به لبای همسرش زد و از خانه خارج شد.....
.......
شب بود ....ساعتی حدودا ۱۲ بود ا.ت کم کم از نکاتی داشت بال بال میزد چون هیچکسی از یونگی ...مافیای بزرگ کره خبر نداشت حتی افراد نزدیکش که همه جا باهاش بودن .....تو راهرو قدم میزدم و سعی میکردم خودمو آروم کنم که با صدای جیغ بچه از بالا و بعد گریه اش ترسیده من و بادیگارد ها به طبقه بالا سمت اتاق ما رفتیم ....فورا در را باز کردم و لوکاس مست را دیدم که بچه را بغل کردن بود و آروم نوک چاقو تیزش را روی دست سفید و تپل بچه میکشید ......با دیدن صحنه ترسیدم .....خیلی ترسیدم .......آروم اشکای ریخته شدم رو پاک کردم که وقتی بادیگارد ها قدمی نزدیک تر آمدن چاقو را فشار داد و کمی ....فقط کمی از دست بچه خون آمد .....که جیغی کشیدم و گفتم: «هیچ کدومتون نزدیک نشید تروخدا...تکون نخورید!»
بقیش کامنتا..
- ۵.۰k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط