ویو آت

ویو آت

تو کل مسیر هیچی نگفت رسیدیم خونه که
کوک :ات یه چیزی باید بهت بگم( خیلی ناراحت)
ات: بله؟
کوک: تو و دوستات آزادین( یکمی بغض ولی آت نفهمید)
ات: واقعا (ذوق)
کوک: ا..اره (کلشو برمیگردونه اونور تا آت نفهمه ناراحته)
ات :چیزی شده
کوک: نه برو وسایلاتو جمع کن( لبخند فیک)
ات :باشه( ذوق)

ویو آت

خیلی عجیب شده بود انگار ناراحت بود که داشتم میرفتم ولی مهم نیست الا داشت حیاط و تمیز میکرد اسم (اون یکی رو یادم نمیاد میزارم اسم خودم لینا)
ات :بچه ها یه خبر خوب
دوستاش: چی؟
ات :ما آزادیم (ذوق و داد)

ویو کوک

داشتم راه میرفتم که صدا شنیدم دیدم ات و دوستاش دارن خوشحالی ازادیشونو میکنن آت از حالم خبر نداشت و دلم نمی‌خواست خبر دار شه رفتم اتاقم و بغضم ترکید ولی آروم اشک می ریختم چند دقیقه بعد اشکامو پاک کردم و بادیگارد و صدا زدم و اومد

بادیگارد: ارباب حالتون خوبه
کوک :به تو ربطی ندارد آت و بقیه رو بفرست اتاقم
بادیگارد: چشم ارباب

و رفت چند دقیقه بعد آت و دوستاش با ذوق اومدن تو اتاقم

ات و بقیه: ارباب کاری داشتین
کوک :خوشحالین؟
ات اره خیلی (ذوق)

کوک :خوبه باید بگم که شما دوتا خیلی خدمتکار های بدی بودین و به نظرم باید بزارم برین هرچند من هر خدمتکاری که بدرد نخور باشه میکشم بگذریم شما دوتا امیدوارم به رویاهاتون برسین حالا منو آت و تنها بزارین

اونا رفتن
بزور بغضم و کنترل کردم یعنی این آخرین دیدارم با ات بود؟
دیدگاه ها (۱۰)

ویو آتهرچند خوشحال بودم ولی دلم برای ارباب تنگ میشه نه نه چی...

رفتم خونه ات :سلام (مضطرب)ته: چیزی شدهات: راستش جیمین و دیدم...

بچه ها وقتی ۳۰ تایی شدیم ادامه اسیر یک مافیا رو میزارم اگه م...

بچه ها دیگه تو اسیر مافیا نگین اسما...ت نمینویسم که پیجم مسد...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۱که یهو پدر لوسیفر اومد و تفنگ رو سمت من...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۳ توی بیمارستان با هم صحبت کردیمهلن : عش...

حس های ممنوعه ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط