{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت: 1
اسم: رویایی ترسناک

نیمه‌شب بود.
بارون با شدت می‌کوبید روی شیشه‌های خانه‌ی قدیمی که تهیونگ تازه به آن نقل مکان کرده بود. خانه‌ای دورافتاده، راه خاکی، بدون همسایه. همون‌طور که خودش دوست داشت: خلوت، ساکت، بی‌سر و صدا.

اما اون شب… ساکت نبود.

نزدیک ساعت دو بامداد، تهیونگ داشت صدای چیزی رو می‌شنید.

تق‌تق‌تق‌تق…

از پشت در اصلی.

اوایل فکر کرد باد داره چیزی رو به در می‌زنه. ولی صدا ریتمیک بود. انگار کسی با ناخن…

آروم و پیوسته…

به در ضربه می‌زد.

تهیونگ بلند شد و از چشمی در نگاه کرد.

هیچی نبود.

در رو باز نکرد، اما صدا قطع نشد. عجیب‌تر اینکه… صدا حالا از پشت سرش بود.

تق‌تق‌تق…

اما پشت سرش هیچ دری نبود. فقط دیوار بود.

تهیونگ عقب رفت. دستش یخ کرده بود. صدای تق‌تق در تمام دیوارها می‌پیچید. انگار یکی داخل دیوارها گیر کرده باشه… و دنبال بیرون راه گشت.

تهیونگ که ترسیده بود، چراغ‌ها رو روشن کرد و گوشیش رو برداشت. خواست تماس بگیره، اما صفحه‌ی گوشی خودش یه پیام عجیب نشون داد:

«سوار شو.»

تهیونگ اخم کرد.

سوار چی؟

دوباره صدای تق‌تق. این بار نزدیک‌تر. از کف اتاق.

او عقب رفت.

زمین زیر پایش کند شد. انگار چیزی داشت از زیر زمین خودش رو بالا می‌کشید.

بعد همه‌چیز ساکت شد.

چند ثانیه…

چند ثانیه‌ی لعنتی و طولانی.

تا اینکه چراغ‌ها شروع به سوسو زدن کردن.

تهیونگ دکمه‌ی چراغ رو چندبار زد، اما خاموش و روشن شدن چراغ‌ها کار خودش نبود.

به دیوار نگاه کرد…

سایه‌ای پشت سرش ایستاده بود.

سایه‌ای که حرکت نمی‌کرد وقتی او حرکت می‌کرد.

سایه‌ای که بزرگ‌تر از خودش بود.

آهسته برگشت.

هیچ‌کس نبود.

اما روی دیوار، با انگشت، چند خط نوشته شده بود. انگار با چیزی خیس و تیره:

«سواری هنوز کامل نشده.»

تهیونگ نفسش رو حبس کرد.

یه قطره مایع سیاه از سقف روی دستش چکید.

وقتی بالا رو نگاه کرد…

چهره‌ی یک مرد، با چشم‌های کاملاً سفید، معلق از سقف آویزون بود.

سرش کج…

دهانش باز…

و لب‌هاش زمزمه‌ می‌کرد:

«تهیونگ… نوبت توئه. باید سوار شی.»

تهیونگ عقب رفت، افتاد. مرد از سقف جدا شد و با صدای استخوان‌خردکنی روی زمین افتاد. ولی بلند نشد… سُر خورد. بدون حرکت پا. انگار کشیده می‌شد.

تهیونگ به سمت در دوید، قفل گیر کرده بود.

صدای مرد پشت سرش، خیلی نزدیک:

«سواری… تا یکی دیگه نیاد… تو رو نمی‌ذاره بری.»

تهیونگ با وحشت برگشت. مرد نبود.

اما پشت پنجره، بیرون در تاریکی باران، یک تاکسی قدیمی، چراغ‌های زرد کم‌نور، درست کنار خانه ایستاده بود.

راننده تو تاریکی فقط چشم‌هاش دیده می‌شد.

گوشی تهیونگ دوباره لرزید.

پیام جدید:

«بیا بیرون. وقتشه. سواری منتظرته.»

تهیونگ چراغ رو خاموش کرد و بی‌صدا عقب رفت.

اما ماشین همچنان روشن بود. چراغ‌هاش مستقیم به پنجره‌ی او خیره شده بود.

راننده سرش رو آروم چرخوند سمت خانه.

تمام صورتش مخدوش بود. انگار پاک شده باشه.

با صدای خش‌دار گفت:

«تهیونگ… فقط یکی می‌تونه جاشو بگیره. یکی رو انتخاب کن… وگرنه نیمه‌شب آینده… من میام دنبالت.»

چراغ ماشین ناگهان خاموش شد.

و وقتی تهیونگ دوباره نگاه کرد…

ماشینی نبود.

راننده نبود.

هیچ‌چیز نبود.

فقط تاریکی.

اما روی پنجره با بخار، یک جمله نوشته شده بود:

«۲ شب دیگه… باید سوار شی.»

و زیرش… یک اسم نوشته شده بود:

اسم تو.
دیدگاه ها (۲)

دخترمون یک فیک نویس عالیه حتما فلو شهــــــــــ. درسته خودم...

اسم فیک: رویایی ترسناکژانر فیک: ترسناک، هیجانی، درامشخصیت ...

*rainy night*

*rainy night*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط