{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت: 5
اسم: رویایی ترسناک

ساختمون قدیمی ته کوچه نه بارون داشت، نه باد.

هوا خشک بود. خفه.

انگار نفس کشیدن هم جرم حساب می‌شد.

سواری سه هفته بود که اونجا زندگی می‌کرد.

یا… حداقل فکر می‌کرد سه هفته‌ست.

چون بعضی شب‌ها، وقتی چشمشو می‌بست، مطمئن نبود صبح قبلاً اتفاق افتاده یا نه.

اولین نشونه ساده بود.

ساعت دیجیتال آشپزخونه هر شب ساعت 3:00 خاموش می‌شد.

نه ریست. نه قطع برق.

فقط… خاموش.

و ۶۰ ثانیه بعد دوباره روشن می‌شد.

شب چهارم، وقتی ساعت خاموش شد، سواری به صفحه خیره موند.

تاریکی نمایشگر مثل یه سوراخ سیاه بود.

اون لحظه یه صدا اومد.

نه از بیرون.

نه از راهرو.

از داخل دیوار.

صدای خراشیدن.

آهسته. منظم.

تق.

تق.

تق تق تق.

سواری دستشو گذاشت روی دیوار.

گرم بود.

خیلی گرم‌تر از چیزی که باید می‌بود.

فرداش رفت سراغ تهیونگ.

تهیونگ توی همون ساختمون، طبقه پایین زندگی می‌کرد.

کم حرف. رنگ‌پریده.

چشم‌هاش همیشه انگار خواب کم دیده بودن.

سواری گفت:

«دیوارای خونه‌ت هم صدا میدن؟»

تهیونگ مکث کرد.

بعد پرسید:

«ساعت چند؟»

3:00

دست تهیونگ شروع کرد به لرزیدن.

خیلی آروم گفت:

«اگه صدای تق تق رو شنیدی… هنوز خوبه.»

سواری اخم کرد.

«یعنی چی هنوز خوبه؟»

تهیونگ نگاهشو آورد بالا.

«اگه یه شب صدای نفس کشیدن شنیدی… دیگه دیر شده.»

اون شب، سواری تصمیم گرفت بیدار بمونه.

چراغ‌ها روشن.

تلویزیون روشن.

همه‌چیز عادی.

2:59

سکوت کامل.

3:00

ساعت خاموش شد.

تلویزیون خاموش شد.

چراغ‌ها خاموش شدن.

نه مثل قطع برق.

بلکه انگار کسی کل خونه رو از واقعیت بیرون کشیده باشه.

تاریکی مطلق.

و بعد…

نفس.

خیلی نزدیک.

پشت گوشش.

گرم.

آهسته.

«سوووواری…»

نفسش بند اومد.

نمی‌تونست تکون بخوره.

چشم‌هاش هنوز باز بود.

اما تاریکی… شکل داشت.

و اون شکل داشت حرکت می‌کرد.

از دیوار جدا شد.

مثل سایه‌ای که صاحبش رو جا گذاشته باشه.

و راه افتاد سمتش.

صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.

و بعد… صدای دیگه.

از توی آشپزخونه.

یه صدای آشنا.

صدای تهیونگ.

«نگاه نکن بهش! فقط نگاه نکن!»

سواری تونست پلک بزنه.

و وقتی زد…

چراغ‌ها روشن شدن.

همه‌چیز عادی.

اما روی زمین آشپزخونه یه خط عمیق کشیده شده بود.

از دیوار…

تا درست جلوی پاهاش.

صبح رفت پایین سراغ تهیونگ.

در نیمه‌باز بود.

آپارتمان خالی.

اما دیوارهای خونه تهیونگ…

از داخل شکافته شده بودن.

گچ‌ها کنده.

خط‌های خراش روی همه‌جا.

و روی دیوار روبه‌رو، با چیزی که شبیه ناخن کشیده شده بود، نوشته شده بود:

«یکی کافی نیست.»

سواری عقب رفت.

صدای تق تق دوباره اومد.

از پشت همون دیوار.

اما این بار…

جواب داشت.

از دیوار روبه‌رو.

تق.

تق تق.

تق.

انگار دو طرف داشتن با هم حرف می‌زدن.

و ناگهان فهمید.

دیوارها توی این ساختمون توخالی نبودن.

چیزی داخلشون زندگی می‌کرد.

و هر چند سال…

یکی رو می‌برد داخل.

تا دیوار بسته بمونه.

صدای قدم پشت سرش اومد.

خیلی آروم.

برگشت.

تهیونگ اونجا ایستاده بود.

اما صورتش…

صاف نبود.

پوستش مثل پرده‌ای بود که چیزی پشتش تکون می‌خورد.

چشم‌هاش… دو تا سایه بودن.

لب‌هاش باز شد.

اما صدا از دیوارها اومد:

«سواری… جای خالی داریم.»

دیوار پشتش نرم شد.

مثل گل خیس.

و دست‌هایی از داخلش بیرون اومدن.

نه سرد.

نه استخوانی.

گرم.

زنده.

و نفس می‌کشیدن.

آخرین چیزی که سواری شنید، صدای تهیونگ بود که خیلی آروم گفت:

«من سه سال پیش نوبتم بود… ولی تو زودتر رسیدی.»

اگه یه وقت وارد ساختمونی شدی

و حس کردی دیواراش زیادی گرم هستن…

گوش توی دیوار نذار.

چون ممکنه اون‌طرف،

یکی گوششو گذاشته باشه روی تو.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط: فالو؛ لایک؛ بازنشر؛ یادت نره برای پارت های بعدی و پارت های قبلی 😜
دیدگاه ها (۰)

پارت: 4اسم: رویایی ترسناک «آخرین تماس سواری»بارون سه شب بود ...

پارت: 3اسم: رویایی ترسناکسواری و تهیونگ یکی از آشناهای قدیمی...

پارت: 1اسم: رویایی ترسناکنیمه‌شب بود.بارون با شدت می‌کوبید ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط