I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:74
(ویو:میرا)
از ماشین که پیاده شدم...
یونا دستشو انداخت دور گردم...
یونا:سلام رز سیاه!
در درون فحشی نثارش کردم...
بعد آرام دستش رو انداختم پایین.
+:فاصله رو حفظ کن.(یخ بندان)
بدون هیچ حرفی آب دهنش رو به سختی قورت داد،و فاصله گرفت...
بعد باهم وارد مرکز خرید شدیم...
بزرگ و شیک بود...
شیشه ی ویترین مغازه ها از تمیزی برق می زد...
و آدم ها با خانواده یا دوستاشون اومده بودن خرید...
ولی من...
با کسی که ازش متنفرم!
با من من گفت:
یونا:بیا...بیا بریم...طبقه ی سوم...
لباس های مورد نظر ما اونجاست!
سری تکون دادم به نشانه ی تایید...
راه افتادیم...
صدای کفش هامون رو زمین شنیده می شد...
با احتیاط سوار پله برقی شدیم...
سه بار این کار رو انجام دادیم...
از میان همه ی مغازه ها که با لباس های زیبا و آدم های خندان پر شده بودن. گذشتیم...
و وارد مغازه ای شدیم که...
فقط مافیا و افراد درجه بالا از آنجا خرید می کردن...
قبل از اینکه وارد شیم یونا پرسید:
یونا:رابطه آن با جونگکوک چطور پیش میره؟
فهمیدم که باید بعد از اینجا برای کونش پماد سوختگی بگیرم.
+:عالی!
به طوری که هر روز برام کادو می خره و از خودش میگه و باهام می خنده!
بین ابرو هاش اخمی نشست...
فهمیدم که دوتا پماد باید براش بگیرم!
و برای اینکه عصبانیتش رو کمتر نشون بده،لب زد:
یونا:خیلی هم عالی...
خوشبخت بشین!
+: هستیم.
و واقعا داشت از کله اش دود بلند می شد...
من هم از نقاب سردیم برای پنهان کردن خنده ام استفاده کردم.
وارد مغازه شدیم...
کلی لباس شیک به طور کاملا مرتب چیده شده بودن...
یونا دست رو لباسی گذاشت...
زشت بود...
مثل قیافه اش!
یونا:چطوره؟
ولی من به جای واکنش...
ببخشید نبودم،درگیر دکتر بودم!
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:74
(ویو:میرا)
از ماشین که پیاده شدم...
یونا دستشو انداخت دور گردم...
یونا:سلام رز سیاه!
در درون فحشی نثارش کردم...
بعد آرام دستش رو انداختم پایین.
+:فاصله رو حفظ کن.(یخ بندان)
بدون هیچ حرفی آب دهنش رو به سختی قورت داد،و فاصله گرفت...
بعد باهم وارد مرکز خرید شدیم...
بزرگ و شیک بود...
شیشه ی ویترین مغازه ها از تمیزی برق می زد...
و آدم ها با خانواده یا دوستاشون اومده بودن خرید...
ولی من...
با کسی که ازش متنفرم!
با من من گفت:
یونا:بیا...بیا بریم...طبقه ی سوم...
لباس های مورد نظر ما اونجاست!
سری تکون دادم به نشانه ی تایید...
راه افتادیم...
صدای کفش هامون رو زمین شنیده می شد...
با احتیاط سوار پله برقی شدیم...
سه بار این کار رو انجام دادیم...
از میان همه ی مغازه ها که با لباس های زیبا و آدم های خندان پر شده بودن. گذشتیم...
و وارد مغازه ای شدیم که...
فقط مافیا و افراد درجه بالا از آنجا خرید می کردن...
قبل از اینکه وارد شیم یونا پرسید:
یونا:رابطه آن با جونگکوک چطور پیش میره؟
فهمیدم که باید بعد از اینجا برای کونش پماد سوختگی بگیرم.
+:عالی!
به طوری که هر روز برام کادو می خره و از خودش میگه و باهام می خنده!
بین ابرو هاش اخمی نشست...
فهمیدم که دوتا پماد باید براش بگیرم!
و برای اینکه عصبانیتش رو کمتر نشون بده،لب زد:
یونا:خیلی هم عالی...
خوشبخت بشین!
+: هستیم.
و واقعا داشت از کله اش دود بلند می شد...
من هم از نقاب سردیم برای پنهان کردن خنده ام استفاده کردم.
وارد مغازه شدیم...
کلی لباس شیک به طور کاملا مرتب چیده شده بودن...
یونا دست رو لباسی گذاشت...
زشت بود...
مثل قیافه اش!
یونا:چطوره؟
ولی من به جای واکنش...
ببخشید نبودم،درگیر دکتر بودم!
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۰۱
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط