I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:73
(ویو:میرا)
که یه دفعه گوشیم زنگ خورد...
نگاه هردومون به سمت گوشی رفت...
دست از بازی کردن با کراواتش برداشتم...
دستی به سمت گوشیم دراز کردم،و برش داشتم...
با دیدن اسم مخاطب...
دستی روی پیشونیم گذاشتم...
+:وای خدا...
پاک یادم رفته بود...
_:کیه؟
+:یونا.
چشماش متعجب شدن،و اون حالت تاریکی رو نداشتن...
_:یونا برای چی باید بهت زنگ بزنه؟
+:بهم گفت باهم بریم خرید.
_:خرید؟
+:آره...
_:خرید چی؟
+:بزار جواب اینو بدم بعدش بهت می گم.
سری به معنای تایید تکون داد...
جواب دادم...
یونا:کجایی؟
نمیبینمت!
+:دارم میام،چند دقیقه ی دیگه می رسم.
یونا:زود با...
+:حواست باشه با کی داری حرف می زنی،گفتم چند دقیقه ی دیگه میرسم.
یونا:ب...بب...باشه.
و قطع کردم...
داشت جلوی خنده اش و می گرفت...
+:هی!
چرا داری میخندی؟
خنده اشو قورت داد:
_:داری رانندگی میکنی ها؟
خودمم داشت خنده ام می گرفت...
ولی باید خودمو جمع میکردم...
+:باید دهنشو یه جوری می بستم.
_:بله بله😌.
+:آقای جئون جونگکوک حواست باشه که هنوز از دستت ناراحتم.
این سری دیگه خنده اشو قورت داد...
و با لبخندی کمرنگ اومد جلو...
و موهام رو زد پشت گوشم...
_:می دونم یاقوت خانم...
پس ساعت هفت جلوی رستوران مورد علاقه ات منتظرتم.
+:ببینم چی میشه آقای جئون.
_:گفتم...
منتظرتم.
+:منم گفتم...
ببینم چی میشه.
صاف وایساد...
_:مراقب خودت تا اون موقع باش.
+:تو هم همینطور.
هر دوتامون فریز شدیم...
میرای احمق...
تو مثلا قهری...
خنده ای کرد و گفت:
_:چشم یاقوت خانم.
و در و بست و رفت...
منم با لپای رنگ گرفته،وسایلم رو جمع کردم...
و از در دفتر زدم بیرون...
وقتی که راه می رفتم،کارمند ها برام بلند میشدن و تعظیم می کردن...
وارد آسانسور شدم...
و دکمه ی پارکینگ رو فشار دادم...
بعد از چند دقیقه،به پارکینگ رسیدم و در آسانسور باز شد...
به نگهبان اونجا گفتم ماشینم رو بیاره...
و اون هم چشمی گفت و رفت...
بعد از چند دقیقه ماشینم رو آورد...
سوییچ رو با احترام بهم داد و رفت داخل کیوسکش...
من هم پشت ماشین نشستم و شروع به حرکت کردم...
از بس تو فکر این بودم که،امشب توی جلسه چه چیز هایی می خواد گفته شه...
و ریکشن پدرخوانده نسبت به نقشه ی فردا شبم چیه،از ذهنم بیرون نمی رفت...
و متوجه منظره و ساختمان های زیبای سئول نبودم...
بعد از گذشت ربع ساعت...
از ماشین پیاده شدم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۶تا
کامنت:۶تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:73
(ویو:میرا)
که یه دفعه گوشیم زنگ خورد...
نگاه هردومون به سمت گوشی رفت...
دست از بازی کردن با کراواتش برداشتم...
دستی به سمت گوشیم دراز کردم،و برش داشتم...
با دیدن اسم مخاطب...
دستی روی پیشونیم گذاشتم...
+:وای خدا...
پاک یادم رفته بود...
_:کیه؟
+:یونا.
چشماش متعجب شدن،و اون حالت تاریکی رو نداشتن...
_:یونا برای چی باید بهت زنگ بزنه؟
+:بهم گفت باهم بریم خرید.
_:خرید؟
+:آره...
_:خرید چی؟
+:بزار جواب اینو بدم بعدش بهت می گم.
سری به معنای تایید تکون داد...
جواب دادم...
یونا:کجایی؟
نمیبینمت!
+:دارم میام،چند دقیقه ی دیگه می رسم.
یونا:زود با...
+:حواست باشه با کی داری حرف می زنی،گفتم چند دقیقه ی دیگه میرسم.
یونا:ب...بب...باشه.
و قطع کردم...
داشت جلوی خنده اش و می گرفت...
+:هی!
چرا داری میخندی؟
خنده اشو قورت داد:
_:داری رانندگی میکنی ها؟
خودمم داشت خنده ام می گرفت...
ولی باید خودمو جمع میکردم...
+:باید دهنشو یه جوری می بستم.
_:بله بله😌.
+:آقای جئون جونگکوک حواست باشه که هنوز از دستت ناراحتم.
این سری دیگه خنده اشو قورت داد...
و با لبخندی کمرنگ اومد جلو...
و موهام رو زد پشت گوشم...
_:می دونم یاقوت خانم...
پس ساعت هفت جلوی رستوران مورد علاقه ات منتظرتم.
+:ببینم چی میشه آقای جئون.
_:گفتم...
منتظرتم.
+:منم گفتم...
ببینم چی میشه.
صاف وایساد...
_:مراقب خودت تا اون موقع باش.
+:تو هم همینطور.
هر دوتامون فریز شدیم...
میرای احمق...
تو مثلا قهری...
خنده ای کرد و گفت:
_:چشم یاقوت خانم.
و در و بست و رفت...
منم با لپای رنگ گرفته،وسایلم رو جمع کردم...
و از در دفتر زدم بیرون...
وقتی که راه می رفتم،کارمند ها برام بلند میشدن و تعظیم می کردن...
وارد آسانسور شدم...
و دکمه ی پارکینگ رو فشار دادم...
بعد از چند دقیقه،به پارکینگ رسیدم و در آسانسور باز شد...
به نگهبان اونجا گفتم ماشینم رو بیاره...
و اون هم چشمی گفت و رفت...
بعد از چند دقیقه ماشینم رو آورد...
سوییچ رو با احترام بهم داد و رفت داخل کیوسکش...
من هم پشت ماشین نشستم و شروع به حرکت کردم...
از بس تو فکر این بودم که،امشب توی جلسه چه چیز هایی می خواد گفته شه...
و ریکشن پدرخوانده نسبت به نقشه ی فردا شبم چیه،از ذهنم بیرون نمی رفت...
و متوجه منظره و ساختمان های زیبای سئول نبودم...
بعد از گذشت ربع ساعت...
از ماشین پیاده شدم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۶تا
کامنت:۶تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱.۱k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط