I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:75
(ویو:میرا)
ولی من به جای واکنش...
لباسی که خیلی باز و کوتاه بود رو برداشتم...
+:این به شخصیتت خیلی بیشتر می خوره تا اون!
قشنگ حرصی شده بود...
و از شدت حرص و تحقیر می خواست گریه کنه ولی جلو خودش رو گرفت...
یونا:چرا انقدر باهام بدی؟
جلوی نیشخند هام رو گرفتم...
هرزه!
هر کاری دلش خواسته کرده،بعد میاد میگه چرا باهام خوب نیستی؟
پس،منم اینجوری جواب میدم!
+:وقتی که دست دشمنی به جای دوستی...
به سمتم دراز کردی...
باید فکر اینجاش هم می کردی!
یونا:ولی...
حوصله نداشتم...
+:خریدامون رو سریع انجام می دیم و میریم!
و وفقط سری تکون داد...
بعد از نیم ساعت...
کل مغازه رو گشتیم تا یه چیز به چشمم بیاد...
ساده...
اما شیک!
پس...
یک لباس مشکی زیبا...
به علاوه ی یک کفش پاشنه بلند...
یونا هم به لباس قرمز جیغ انتخاب کرده بود...
انگار نه انگار فردا مهمونی مافیایی هست...
نه پارتی!
یونا:خریدای قشنگیه!
+:می دونم.
یونا:حداقل...
+:بریم حساب کنیم!
قشنگ معلوم بود که داشت کلافه می شد...
رفتیم به سمت بخش حسابداری...
حسابدار:نام؟
+:مین میرا!
صورتش حالت ترسیده گرفت...
البته همه ی کارمند ها!
سریع تعظیمی کرد...
حسابدار:ببخشید نشناختمون!
+:مهم نیست.
و کارتم رو دادم بهش...
+:سریع تر کارم رو راه بندازی ممنون میشم!
دوباره تعظیمی کرد...
حسابدار:چشم خانم!
بعد از چند دقیقه لباس ها حساب شدن... و وقتی که خرید ها در پاکت مخصوص قرار گرفت...
از مغازه اومدیم بیرون...
که چشمم خورد به...
عکس همه ی لباس هارو می زارم...
نگران نباشین!
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:75
(ویو:میرا)
ولی من به جای واکنش...
لباسی که خیلی باز و کوتاه بود رو برداشتم...
+:این به شخصیتت خیلی بیشتر می خوره تا اون!
قشنگ حرصی شده بود...
و از شدت حرص و تحقیر می خواست گریه کنه ولی جلو خودش رو گرفت...
یونا:چرا انقدر باهام بدی؟
جلوی نیشخند هام رو گرفتم...
هرزه!
هر کاری دلش خواسته کرده،بعد میاد میگه چرا باهام خوب نیستی؟
پس،منم اینجوری جواب میدم!
+:وقتی که دست دشمنی به جای دوستی...
به سمتم دراز کردی...
باید فکر اینجاش هم می کردی!
یونا:ولی...
حوصله نداشتم...
+:خریدامون رو سریع انجام می دیم و میریم!
و وفقط سری تکون داد...
بعد از نیم ساعت...
کل مغازه رو گشتیم تا یه چیز به چشمم بیاد...
ساده...
اما شیک!
پس...
یک لباس مشکی زیبا...
به علاوه ی یک کفش پاشنه بلند...
یونا هم به لباس قرمز جیغ انتخاب کرده بود...
انگار نه انگار فردا مهمونی مافیایی هست...
نه پارتی!
یونا:خریدای قشنگیه!
+:می دونم.
یونا:حداقل...
+:بریم حساب کنیم!
قشنگ معلوم بود که داشت کلافه می شد...
رفتیم به سمت بخش حسابداری...
حسابدار:نام؟
+:مین میرا!
صورتش حالت ترسیده گرفت...
البته همه ی کارمند ها!
سریع تعظیمی کرد...
حسابدار:ببخشید نشناختمون!
+:مهم نیست.
و کارتم رو دادم بهش...
+:سریع تر کارم رو راه بندازی ممنون میشم!
دوباره تعظیمی کرد...
حسابدار:چشم خانم!
بعد از چند دقیقه لباس ها حساب شدن... و وقتی که خرید ها در پاکت مخصوص قرار گرفت...
از مغازه اومدیم بیرون...
که چشمم خورد به...
عکس همه ی لباس هارو می زارم...
نگران نباشین!
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۷۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط