{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها*

اخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها*
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها*

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی درکنارم*
آخه من میون برگها فقط تنها تو رو دارم*

وقتی برگ درخت رو می دید داره ازغصه میمیره*
با خدا راز و نیاز کرد اون رو از درخت نگیره*

با دلی خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم*
ای خدا کاری بکن که تا بهارهمین جا باشم*

برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا می گفت*
غافل ازاینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت*

باد اومد باخنده ای گفت آخه این حرفها کدومه*
با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه*

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون*
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون*

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید*
تا که باد رفت پیش بارون، بارون هم قصه رو فهمید*

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه*
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه*

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد!*
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد*

نیفتاد از رو شاخه آخه این کارخدا بود*
*هرکی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود*
دیدگاه ها (۳)

سالها پیش از این،در بهاری زیبا،در غروبی غمگین،در سکوتی سنگین...

چه می خواهم من امشب جز که بازآییو دستانت میان دست خود گیرم ....

پدر آمرزیده چه کردی با من؟مشکلاتم همه در فکر تواند...زندگی س...

بی توجه به کوپه ی نامه های برگشتی گوشه اتاق،قلم و کاغذ را بر...

@mobina.onehttps://wisgoon.com/v/P9VR9BFWGFخوش به حال باد.هر...

ویوی ایوکی:نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم ...

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط