شکلات تلخ من p
شکلات تلخ من 🍫(p26)
ماشینی با سرعت حرکت میکرد که به ماشین جونگکوک برخورد کرد شیشه هاش شکست خورده شد صورت جونگکوک خراش برداشت سرش خورد پنجره ماشین بیهوش شده که مردم همه داشتن تماشا می کرد تصادف رو یکی زمگ آمبولانس بیاد ببرند آمبولانس رسید جونگکوک رو با اون مرد تو آمبولانس گذاشتن حرکت کردن پرستار ها زنگ زندن به تهیونگ خبر دادن جونگکوک تصادف کرده اینها اونم باسرعت رفت سمت بیمارستان فهمید هنوز جونگکوک تو اتاق عمله هی راه میرفت میگفت به ا.ت بگم یا نه با کلی درگیری زنگ زد به نامجون که ا.ت رو با خودش بیاره چنددقیقه گذشته نامجون رسید ا.ت هم از صورتش معلومه بود نگرانه جونگکوک همینجوری همشون راه می رفتن دکتر از اتاق عمل اومد بیرون گفت عمل به خوبی پیش رفته ممکنه که بیهوش بیاد نتونه پاهاشو حس کنه ولی با شیمی درمانی خوب میشه دکتر گفت رفت تهیونگ نامجون بعد از اینحرف دکتر تو شوک بودن که ا.ت دید جونگکوک رو دارن می ببرن به اتاق خصوصی سریع دنبالشون رفت تا رسید به اتاق خصوصی درشو باز کرد رفت سمت تخت جونگکوک دستشو گرفت تو ذهنش میگفت منو دوست داره یا نه
من فقط بهش حس یه طرف دارم بهش اگه چشماشو باز نکنه که من میمیرم همینجوری دستش گرفته تو ذهنش درگیر بود متوجه نبود جونگکوک بیهوش آمد داره بهش نگا میکنه همینجوری ذهنش مشغول بود جونگکوک اون دستی که سالمبود رو گذاشته روی سر ا.ت ناز میکرد که ا.ت یکدفعه برگشت پرسید:
+خوبی کوک
_اره خوبم فقط سرم درد میکنه پاهام رو یکم حس میکنم
+باشه من برم دکتر رو صدا کنم
ا.ت رفت دکتر رو صدا کرد دکتر اومد جونگکوک رو معاینه کرد گفت می تونید مرخص کنید دکتر رفت جونگکوک دست ا.ت رو کشید انداخته تو بغلش به حرفای ا.ت توجه نکرد محکم بغلش کرد سرشو برد ردی موهای ا.ت رو بوسید که در یهو بازشد ...
ماشینی با سرعت حرکت میکرد که به ماشین جونگکوک برخورد کرد شیشه هاش شکست خورده شد صورت جونگکوک خراش برداشت سرش خورد پنجره ماشین بیهوش شده که مردم همه داشتن تماشا می کرد تصادف رو یکی زمگ آمبولانس بیاد ببرند آمبولانس رسید جونگکوک رو با اون مرد تو آمبولانس گذاشتن حرکت کردن پرستار ها زنگ زندن به تهیونگ خبر دادن جونگکوک تصادف کرده اینها اونم باسرعت رفت سمت بیمارستان فهمید هنوز جونگکوک تو اتاق عمله هی راه میرفت میگفت به ا.ت بگم یا نه با کلی درگیری زنگ زد به نامجون که ا.ت رو با خودش بیاره چنددقیقه گذشته نامجون رسید ا.ت هم از صورتش معلومه بود نگرانه جونگکوک همینجوری همشون راه می رفتن دکتر از اتاق عمل اومد بیرون گفت عمل به خوبی پیش رفته ممکنه که بیهوش بیاد نتونه پاهاشو حس کنه ولی با شیمی درمانی خوب میشه دکتر گفت رفت تهیونگ نامجون بعد از اینحرف دکتر تو شوک بودن که ا.ت دید جونگکوک رو دارن می ببرن به اتاق خصوصی سریع دنبالشون رفت تا رسید به اتاق خصوصی درشو باز کرد رفت سمت تخت جونگکوک دستشو گرفت تو ذهنش میگفت منو دوست داره یا نه
من فقط بهش حس یه طرف دارم بهش اگه چشماشو باز نکنه که من میمیرم همینجوری دستش گرفته تو ذهنش درگیر بود متوجه نبود جونگکوک بیهوش آمد داره بهش نگا میکنه همینجوری ذهنش مشغول بود جونگکوک اون دستی که سالمبود رو گذاشته روی سر ا.ت ناز میکرد که ا.ت یکدفعه برگشت پرسید:
+خوبی کوک
_اره خوبم فقط سرم درد میکنه پاهام رو یکم حس میکنم
+باشه من برم دکتر رو صدا کنم
ا.ت رفت دکتر رو صدا کرد دکتر اومد جونگکوک رو معاینه کرد گفت می تونید مرخص کنید دکتر رفت جونگکوک دست ا.ت رو کشید انداخته تو بغلش به حرفای ا.ت توجه نکرد محکم بغلش کرد سرشو برد ردی موهای ا.ت رو بوسید که در یهو بازشد ...
- ۲۰.۲k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط