{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکلات تلخ من p

شکلات تلخ من 🍫(p28)


هردوشون برگشتن نگا به پنجره کردن تهیونگ رو دیدن داشت در میزد می‌گفت بیاید دارم میریم عمارت جونگکوک ا.ت سریع به جونگکوک کمک لباسشو بپوشه دوتا دسته اعصا داد باهاش را میومد از بیمارستان خارج شدن ا‌ت نامجون کمک کردن جونگکوک سوار ماشین شده اونهام سوار شدن ا.ت کنار جونگکوک نشسته بود هی دست جونگکوک روی رون ا.ت بود هی حرکت میداد یکدفعه محکم گرفته که ا.ت سرشو برد عقب از درد همینجوری جونگکوک رون ا.ت رو نوازش می‌کرد رسیدن عمارت ا.ت با کمک نامجون جونگکوک رو بردن تو اتاقش ا.ت از نامجون تهیونگ خدافظی کرد رفت تو اتاق جونگکوک نشسته کنارش که جونگکوک دست ا.ت رو کشید افتاد تو بغلش موهاشو بو کرد بوسید همینجوری تو بغل هم بودن خوابیدن صدای زنگ تلفن اومد ا.ت بیدار شده دید الینا جواب داد باهمدیگه داشتن حرف میزدن که تلفن رو قطع کرد الینا ا.ت هم رفت به ادامه‌ی کارش می رسید که احساس کرد .سی کمرشو گرفت تو آینه نگاه کرد چشماش درشت شد چطوری تونسته بلند شه وقتی دکتر گفته ممکن فلج شه ولی خوشحال شده که می تونه راه بره برگشت که لبرهاش اسیر لب های جونگکوک شدن همینجوری وحشی می بوسید که ا.ت احساس حالش بعد شد سریع فاصله گرفت جونگکوک دید رنگ روی برای ا.ت نمونده گفت :
_خوبی ا.ت رنگ روی نداری
+بدنیستم فقط نمی دونم چرا احساس حالت تهوع کردم
_ممکن حامله باشی
+چی نه من آمادگی شو ندارم
_هنوز معلوم که نیست الان زنگ میزنم بیبی چک بخرن بیارن تا مطمئن شیم
ا.ت باشه‌ گفت اگه حامله باشم چی اگه جونگکوک بچه نخواد چی منو ول کنه بره زن دیگه‌ی بگیره همینجوری ذهنش درگیر بود نفهمید کی کار روتین پوستی موهاش تمومه شده از حمومه رفت بیرون دید جونگکوک پیرهنشو درآورد نشسته روی تخت روبه ا.ت اشاره کرد بیاد رو ی پاهاش بیشنه که یهو ...
دیدگاه ها (۴)

شکلات تلخ من 🍫(p29)ا.ت احساس کرد میخواد بالا بیاره سریع رفت ...

شکلات تلخ من 🍫(p30)یهو یه ماشین پیچیده جلوشون ولی جونگکوک زو...

شکلات تلخ من 🍫(p27)نامجون تهیونگ سرشون انداختن تو اتاق دید ا...

شکلات تلخ من 🍫(p26)ماشینی با سرعت حرکت می‌کرد که به ماشین جو...

شکلات تلخ من 🍫(p8)چشمش به عکس مادرش خورد و یه لحظه وایستاد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط