شکلات تلخ من p
شکلات تلخ من 🍫(p27)
نامجون تهیونگ سرشون انداختن تو اتاق دید ا.ت تو بغل جونگکوک وقتی ا.ت دید نگاهای خیره اون دوتا سریع از بغل جونگکوک اومد بیرون نشسته روی صندلی همینجوری تو فکر بود که نامجون گفت :
☆دکتر گفت می تونیم مرخص کنیم گفته کا جلسههای شيمي درمانی و فیزیوتراپی رو باید بری
_برای چی ؟
☆پاهاتو حس میکنی یا نه ممکن فلج شده باشی تو تصادف برای همینه باید بری پاهات خوب میشن دوباره می تونی راه بری
_آره یکم پاهامو حس میکنم یعنی فلجمیشم
☆خوب پس اگه جلسه های فیزیوتراپی رو بری تا دوماه دیگه می تونی راه بری
_برین بیرون (داد)
☆جونگکوک خوبی
_میگم برین بیرون(داد)
☆/~ باشه ما رفتیم کارهای مرخصی تو انجام بدیم
_ ا.ت توهم برو بیرون
+چرا من میمونم
_برو بیرون ا.ت بزار تو درد خودمم بمیرم باشه
+چرا اینجوری میگی کوک
_ولکن برو بیرون ا.ت خواهش میکنم بزار تو حال خودم باشم
+باشه باشه من رفتم
ا.ت از اتاق رفت بیرون جونگکوک ناراحت بود که ا.ت روزی به خاطر پاهای که فلج شده ترکش کنه بدتر اون مرتیک بیاد ا.ت رو با خودش بزور ببره ولکن احساس کرد می تونه انگشت های پاشو تکون بده سعی کرد بلندشه که افتاد اونجا ا.ت به پشت در تیکه داده بود صدای افتادن جونگکوک رو شنید سریع در رو باز کرد دید جونگکوک رو زمین افتاد سریع رفت بلندش کرد اونم به سختی همینجوری دکتر گفت پاهای جونگکوک رو ماساژ بده داده جونگکوک فقط خیره ا.ت بود از زیبایی ا.ت تا الان هیچکس رو ندید بوده همینجوری نگا میکرد دست ا.ت رو گرفت انداخته روی تخت سرشو برد نزدیک خواست لب ا.ت رو ببوسه که صدای پنجره اومد برگشت یهو...
نامجون تهیونگ سرشون انداختن تو اتاق دید ا.ت تو بغل جونگکوک وقتی ا.ت دید نگاهای خیره اون دوتا سریع از بغل جونگکوک اومد بیرون نشسته روی صندلی همینجوری تو فکر بود که نامجون گفت :
☆دکتر گفت می تونیم مرخص کنیم گفته کا جلسههای شيمي درمانی و فیزیوتراپی رو باید بری
_برای چی ؟
☆پاهاتو حس میکنی یا نه ممکن فلج شده باشی تو تصادف برای همینه باید بری پاهات خوب میشن دوباره می تونی راه بری
_آره یکم پاهامو حس میکنم یعنی فلجمیشم
☆خوب پس اگه جلسه های فیزیوتراپی رو بری تا دوماه دیگه می تونی راه بری
_برین بیرون (داد)
☆جونگکوک خوبی
_میگم برین بیرون(داد)
☆/~ باشه ما رفتیم کارهای مرخصی تو انجام بدیم
_ ا.ت توهم برو بیرون
+چرا من میمونم
_برو بیرون ا.ت بزار تو درد خودمم بمیرم باشه
+چرا اینجوری میگی کوک
_ولکن برو بیرون ا.ت خواهش میکنم بزار تو حال خودم باشم
+باشه باشه من رفتم
ا.ت از اتاق رفت بیرون جونگکوک ناراحت بود که ا.ت روزی به خاطر پاهای که فلج شده ترکش کنه بدتر اون مرتیک بیاد ا.ت رو با خودش بزور ببره ولکن احساس کرد می تونه انگشت های پاشو تکون بده سعی کرد بلندشه که افتاد اونجا ا.ت به پشت در تیکه داده بود صدای افتادن جونگکوک رو شنید سریع در رو باز کرد دید جونگکوک رو زمین افتاد سریع رفت بلندش کرد اونم به سختی همینجوری دکتر گفت پاهای جونگکوک رو ماساژ بده داده جونگکوک فقط خیره ا.ت بود از زیبایی ا.ت تا الان هیچکس رو ندید بوده همینجوری نگا میکرد دست ا.ت رو گرفت انداخته روی تخت سرشو برد نزدیک خواست لب ا.ت رو ببوسه که صدای پنجره اومد برگشت یهو...
- ۱۹.۶k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط