{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 19





صبح روز بعد...

نور خورشید از پنجره‌های بزرگ پنت‌هاوس به داخل می‌تابید
یونا آرام از پله‌ها پایین آمد

هنوز خواب‌آلود بود و موهایش کمی به هم ریخته بود.

وقتی وارد آشپزخانه شد، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که انتظارش را نداشت.

تهیونگ، با پیراهن سفید و آستین‌های تا زده، مشغول درست کردن صبحانه بود.

یونا با تعجب پرسید:

ـ تو... آشپزی بلدی؟

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

ـ وقتی سال‌ها تنها زندگی کنی، مجبوری یاد بگیری.

یونا لبخند محوی زد.

ـ فکر نمی‌کردم رئیس بزرگ مافیا این‌قدر عادی باشه.

تهیونگ برای اولین بار، خیلی آرام خندید.

ـ منم آدمم، یونا.

همین موقع جیمین وارد آشپزخانه شد.

چند ثانیه به هر دو نگاه کرد، بعد با خنده گفت:

ـ نه... این تهیونگ نیست. حتماً یه نفر جاشو عوض کرده!

تهیونگ اخم کرد.

ـ صبح اول وقت اعصابم رو خراب نکن.

جیمین زیر لب گفت:

ـ عاشقی واقعاً آدمو عوض می‌کنه...


---

بعد از صبحانه...

تهیونگ مجبور شد برای یک جلسه کوتاه به شرکت برود.

قبل از خروج، رو به یکی از محافظ‌ها گفت:

ـ تا وقتی برنگشتم، یونا حتی یک لحظه هم تنها نمونه.

یونا با اخم گفت:

ـ لازم نیست این‌قدر مراقبم باشی.

تهیونگ نگاهش کرد.

ـ از نظر تو لازم نیست...

ولی از نظر من هست.

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد تهیونگ از خانه خارج شد.


---

عصر...

یونا در باغ پنت‌هاوس قدم می‌زد.

درخت‌های گیلاس، آرام با باد تکان می‌خوردند.

ناگهان صدای خنده‌ی چند نفر از بیرون شنیده شد.

چند دختر جوان، پشت نرده‌های عمارت ایستاده بودند.

یکی از آن‌ها با هیجان گفت:

ـ وای! تهیونگ امروز هم اومده بود شرکت!

دیگری با خنده جواب داد:

ـ اگه یه بار فقط از نزدیک ببینمش، دیگه چیزی از خدا نمی‌خوام.

یونا بی‌اختیار ایستاد.

نمی‌دانست چرا...

اما دلش کمی گرفت.

همان لحظه، صدای ماشین تهیونگ شنیده شد.

او از ماشین پیاده شد و مستقیم به سمت یونا آمد.

ـ چرا اینجایی؟

ـ فقط داشتم قدم می‌زدم.

تهیونگ متوجه شد حالش مثل همیشه نیست.

ـ اتفاقی افتاده؟

یونا چند لحظه سکوت کرد.

ـ نه...

ولی تهیونگ خوب می‌دانست که دروغ می‌گوید.


---

شب...

بعد از شام، هر دو روی تراس نشسته بودند.

نسیم خنکی می‌وزید.

یونا ناگهان پرسید:

ـ تهیونگ...

ـ هوم؟

ـ تا حالا... کسی رو دوست داشتی؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد نگاهش را به آسمان دوخت.

ـ آره...

یونا با تعجب به او نگاه کرد.

قلبش بی‌اختیار فشرده شد.

ـ واقعاً؟

ـ آره...

ـ الان... اون آدم کجاست؟

تهیونگ لبخند خیلی آرامی زد.

نگاهش را از آسمان گرفت...

و مستقیم به چشمان یونا خیره شد.

ـ روبه‌روم نشسته...

یونا برای چند لحظه حتی نفس کشیدن را فراموش کرد.

نگاهشان در هم گره خورد، زمان انگار متوقف شده بود.
در ان هنگام نفس هایشان انگار متوقف شده بود.

ــــ




چند لحظه بعد...

تهیونگ خیلی آرام از جایش بلند شد.

ـ دیر وقته...

استراحت کن.

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از تراس خارج شد.

یونا همان‌جا ماند.

دستش را روی قلبش گذاشت.

ضربان قلبش...

از همیشه تندتر بود.

شاید...
او هم دیگر نمی‌توانست احساسش را انکار کند.



(بچه هااا پارت هارو یکم دارم احساسی مینویسم و زیادشون کردم لطفا اگه میشه حمایت هارو بالا ببرید،راستی نتم کار نکرد مجور شدم عکس آپلود کنم معذرت🙏🏻💘✨)

شرط ها
۴۰ لایک
۱۵ نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۷)

قرارداد سیاه 🖤💍Part 18یک هفته از آخرین اتفاقات گذشته بود.پنت...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 17----بعد از تماس جیمین...هوای پنت‌هاوس ...

دختر رزی رزی ایرانی رزی دوم معلومه بانو لیدی🌠

خانمها میگین لب پرتزی درست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط