{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 18





یک هفته از آخرین اتفاقات گذشته بود.

پنت‌هاوس، بعد از مدت‌ها، آرامش عجیبی را تجربه می‌کرد. دیگر خبری از تماس‌های تهدیدآمیز یا صدای شلیک نبود. فقط سکوت... و دو نفری که هر روز بیشتر از قبل به حضور هم عادت می‌کردند.

صبح زود...

جیمین وارد اتاق کار تهیونگ شد و لبخندی روی لبش نشست.

ـ رئیس، امروز هیچ جلسه‌ای نداری.

تهیونگ بدون اینکه سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کند، گفت:

ـ خب؟

ـ خب یعنی... امروز یه روز آزاده.

ـ منظورت چیه؟

جیمین دست‌هایش را روی سینه گذاشت.

ـ منظوری ندارم، فقط فکر کردم بد نیست یه نفر رو بعد از این همه استرس، یه جایی ببری.

تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد.

ـ یه نفر؟

جیمین خندید.

ـ اسمش یوناست، رئیس.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

تهیونگ لپ‌تاپ را بست.

ـ ماشین رو آماده کن.

جیمین زیر لب گفت:

ـ بالاخره...


---

نیم ساعت بعد...

یونا با تعجب کنار ماشین مشکی تهیونگ ایستاده بود.

ـ واقعاً می‌خوایم بیرون بریم؟

ـ آره.

ـ محافظ‌ها کجان؟

ـ امروز فقط من هستم.

لبخند کوچکی روی لب‌های یونا نشست.

برای اولین بار...

احساس کرد امروز قرار نیست از چیزی بترسد.


---

ماشین در خیابان‌های سئول حرکت می‌کرد.

هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند.

گاهی سکوت، از هزار جمله قشنگ‌تر بود.

بعد از حدود یک ساعت...

ماشین کنار یک کافه قدیمی و دنج توقف کرد.

یونا اطراف را نگاه کرد.

ـ اینجا خیلی قشنگه...

تهیونگ آرام گفت:

ـ وقتی از همه چیز خسته می‌شدم، می‌اومدم اینجا.

ـ یعنی هیچ‌کس اینجا رو نمی‌شناسه؟

ـ تقریباً نه.

ـ پس من اولین نفرم؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

ـ آره.

قلب یونا برای لحظه‌ای تندتر زد.


---

بعد از نوشیدن قهوه، هر دو در خیابان قدم می‌زدند.

هوا خنک بود و نسیم آرامی می‌وزید.

ناگهان یونا مقابل یک کتاب‌فروشی قدیمی ایستاد.

ـ وای...

تهیونگ نگاهش کرد.

ـ چی شده؟

ـ این همون کتابیه که ماه‌ها دنبالش بودم.

بدون اینکه چیزی بگوید، وارد کتاب‌فروشی شد.

چند دقیقه بعد با یک پاکت کاغذی بیرون آمد.

آن را به سمت یونا گرفت.

ـ مال تو.

یونا با تعجب گفت:

ـ تهیونگ... لازم نبود...

ـ دوست داشتی.

ـ ولی...

ـ هدیه‌ست.

یونا لبخند زد و پاکت را گرفت.
و تشکر ریزی کرد


---

در راه برگشت، باران آرامی شروع به باریدن کرد.

تهیونگ کت مشکی‌اش را روی شانه‌های یونا انداخت.

ـ سردته.

یونا این بار کت را کمی جلو کشید و آرام گفت:

ـ اگه خودت هم زیرش بیای... هیچ‌کدوممون خیس نمی‌شیم.

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

بعد بی‌صدا کنار او ایستاد.

هر دو زیر یک کت...

در سکوت، کنار هم تا ماشین قدم زدند.

شاید هیچ اعترافی بینشان رد و بدل نشد...

اما گاهی، سکوت از هر جمله‌ای عاشقانه‌تر بود.


شرط ها
30لایک
۱۰ نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۰)

قرارداد سیاه 🖤💍Part 19صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌های ...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 17----بعد از تماس جیمین...هوای پنت‌هاوس ...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 16دو روز از سفر کنار دریاچه گذشته بوداما...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 13صبح روز بعد...یونا برای اولین بار همرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط