قسمت دوم
قسمت دوم:
رفتم سمت میز منشی:
"میتونم کمکتون کنم."
"خفه شو نیکی منم..."
نیکی سرشو بلند کرد:
"ترسا؟؟؟؟ اوه خدا امروز مصاحبه استخدامی داری؟"
به لاک قرمز رنگ ناخنم نگاه کردم:
"آره..."
نیکی بهم نگاه کرد:
"ادکلن زدی؟"
"بله..."
"امممم لاک چی؟"
ناخنمو نشونش دادم:
"تازه مانیکور پدیکور.."
"خوبه... رژلبت یکم کم رنگ شده..."
اخم کردم:
"نیکی من که نمیخوام برم ببوسمش..."
نیکی یکم از آبشو نوشید و لبخندی زد:
"اوه بزار رییسو ببینی اون وقته که..."
فهنیدم که میخواد چی بگه:
"باشه... باشه... خفه شو گرفتم..."
و بعد خندید... نیکی گفت:
"برو طبقه ی آخر یه اتاق با در بزرگ چوبی برو اون جا..."
رفتم سمت آسانسور و طبقه ی بالا...
شرکت زیادی بزرگ بود... رسیدم طبقه ی آخر و فقط یه در بزرگ چوبی دیدم. خودشه...
در باز شد و یه دختر بلوند جلوم وایساد:
"خانوم جکسون؟"
"بله..."
لبخندی زد:
"لطفا بشینین الان آقای مالیک میان..."
رفتم سمت مبل و نشستم... و بعد دختر مو بلوند خوشگل رفت. خیلی منتظر شدم... مل اینکه این آقای مالیک نمیخواد بیاد و یا زیادی پیره و نمیتونه خودشو برسونه... شایدم مرده!
دیگه حوصلم سر رفت و کار برام مهم نبود...
رفتم سمت در ولی بعد در باز شد... یه پسر جوان اومد تو:
"ترسا جانسون..."
چشمام گرد شد... نه... نه این نمیتونه آقای مالیک باشه... این که خیلی جوونه... شاید پیش خدمت باشه. سرمو به نشونه ی آره تکون دادم... پسر لبخندی زد:
"من دوست ندارم کارمندام اینجوری جوابمو بدن... به هر حال من آقای مالیک هستم..."
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم سمت میز منشی:
"میتونم کمکتون کنم."
"خفه شو نیکی منم..."
نیکی سرشو بلند کرد:
"ترسا؟؟؟؟ اوه خدا امروز مصاحبه استخدامی داری؟"
به لاک قرمز رنگ ناخنم نگاه کردم:
"آره..."
نیکی بهم نگاه کرد:
"ادکلن زدی؟"
"بله..."
"امممم لاک چی؟"
ناخنمو نشونش دادم:
"تازه مانیکور پدیکور.."
"خوبه... رژلبت یکم کم رنگ شده..."
اخم کردم:
"نیکی من که نمیخوام برم ببوسمش..."
نیکی یکم از آبشو نوشید و لبخندی زد:
"اوه بزار رییسو ببینی اون وقته که..."
فهنیدم که میخواد چی بگه:
"باشه... باشه... خفه شو گرفتم..."
و بعد خندید... نیکی گفت:
"برو طبقه ی آخر یه اتاق با در بزرگ چوبی برو اون جا..."
رفتم سمت آسانسور و طبقه ی بالا...
شرکت زیادی بزرگ بود... رسیدم طبقه ی آخر و فقط یه در بزرگ چوبی دیدم. خودشه...
در باز شد و یه دختر بلوند جلوم وایساد:
"خانوم جکسون؟"
"بله..."
لبخندی زد:
"لطفا بشینین الان آقای مالیک میان..."
رفتم سمت مبل و نشستم... و بعد دختر مو بلوند خوشگل رفت. خیلی منتظر شدم... مل اینکه این آقای مالیک نمیخواد بیاد و یا زیادی پیره و نمیتونه خودشو برسونه... شایدم مرده!
دیگه حوصلم سر رفت و کار برام مهم نبود...
رفتم سمت در ولی بعد در باز شد... یه پسر جوان اومد تو:
"ترسا جانسون..."
چشمام گرد شد... نه... نه این نمیتونه آقای مالیک باشه... این که خیلی جوونه... شاید پیش خدمت باشه. سرمو به نشونه ی آره تکون دادم... پسر لبخندی زد:
"من دوست ندارم کارمندام اینجوری جوابمو بدن... به هر حال من آقای مالیک هستم..."
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- ۳.۸k
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط