𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت ۲۶ :(قبلی ۲۵بود)
پنج روز آرامش در جزیره به پایان رسید. جونگکوک، یونا و جونهو سوار قایق شدند و به سمت سئول بازگشتند. اما وقتی به خانه رسیدند، اثری از آرامش نبود. در ورودی شکسته بود، پنجرهها خرد شده و وسایل خانه به هم ریخته بود.
یونا با ترس گفت: جونگکوک... این کار کیه؟
جونگکوک با چشمانی خشمگین، دور تا دور خانه را بررسی کرد. روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته شده بود: "خوش آمدی، جونگکوک. این فقط شروع است. تایسون."
جیمین و تهیونگ سوار بر ماشین به سرعت رسیدند. جیمین با نفسهای تند گفت: جونگکوک، دیشب به خانه حمله شد. ما تونستیم بیشتر محافظها رو نجات بدیم، ولی تایسون پیغامش رو فرستاد. گفت میخواد یا همه چیز رو بهش بدی، یا خانوادهات رو یکبهیک میگیرد.
جونگکوک مشت را به دیوار کوبید و گفت: دیگه بس است. تایسون باید بمیرد. تهیونگ، یونا و جونهو رو به عمارت قدیمی ببر. اونجا امنتره. من و جیمین میرویم سراغ تایسون.
یونا با چشمانی پر از اشک گفت: نه، جونگکوک! نمیخوام تنها بشم. تو که بهم قول دادی دیگر نمیجنگی!
جونگکوک به سمتش آمد و با آرامش گفت: اینبار فقط برای نابود کردنش میرم. قول میدم برگردم، با دستهای خالی از جنگ، اما با قلبی پر از عشق برای تو و جونهو.
یونا ناچار پذیرفت. تهیونگ او و نوزاد را سوار ماشین کرد و به عمارت قدیمی برد.
---
تروخدا بلایک😅
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت ۲۶ :(قبلی ۲۵بود)
پنج روز آرامش در جزیره به پایان رسید. جونگکوک، یونا و جونهو سوار قایق شدند و به سمت سئول بازگشتند. اما وقتی به خانه رسیدند، اثری از آرامش نبود. در ورودی شکسته بود، پنجرهها خرد شده و وسایل خانه به هم ریخته بود.
یونا با ترس گفت: جونگکوک... این کار کیه؟
جونگکوک با چشمانی خشمگین، دور تا دور خانه را بررسی کرد. روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته شده بود: "خوش آمدی، جونگکوک. این فقط شروع است. تایسون."
جیمین و تهیونگ سوار بر ماشین به سرعت رسیدند. جیمین با نفسهای تند گفت: جونگکوک، دیشب به خانه حمله شد. ما تونستیم بیشتر محافظها رو نجات بدیم، ولی تایسون پیغامش رو فرستاد. گفت میخواد یا همه چیز رو بهش بدی، یا خانوادهات رو یکبهیک میگیرد.
جونگکوک مشت را به دیوار کوبید و گفت: دیگه بس است. تایسون باید بمیرد. تهیونگ، یونا و جونهو رو به عمارت قدیمی ببر. اونجا امنتره. من و جیمین میرویم سراغ تایسون.
یونا با چشمانی پر از اشک گفت: نه، جونگکوک! نمیخوام تنها بشم. تو که بهم قول دادی دیگر نمیجنگی!
جونگکوک به سمتش آمد و با آرامش گفت: اینبار فقط برای نابود کردنش میرم. قول میدم برگردم، با دستهای خالی از جنگ، اما با قلبی پر از عشق برای تو و جونهو.
یونا ناچار پذیرفت. تهیونگ او و نوزاد را سوار ماشین کرد و به عمارت قدیمی برد.
---
تروخدا بلایک😅
- ۱۶۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط