تو متعلق به منی
تو متعلق به منی
پارت ۲۹
ویو ات
بعد از اینکه سوآ اومد و شرکت رو نشونم داد اومدم خونه با کلی خستگی وارد خونه شدم و پالتوم رو با خدمتکار دادم و وارد سالن شدم که دیدم بابا و یونا رو مبل نشستن و یک چیزی مثل دفتر دستشونه و دارن به اون نگاه میکنن رفتم سمتشون و گفتم
ات: سلام
بابا و یونا باهم گفتن سلام که بابا پرسید
بابا: چیکار کردی دخترم کاری پیدا کردی؟؟
یونا با تعجب پرسید
یونا:کار؟؟(تعجب)
ات: اوهوم از این به بعد میخوام کار کنم خسته شدم از اینکه همش تو خونه بودم چی دارید نگاه میکنید؟
یونا:آلبوم عکسای بچگیمونه ات بیا ببین چقدر اینجا کوچولو بودیم
بعد از اینکه عکسارو نگاه کردیم رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم و بعد گوشی گرفتم دستم که دیدم یک پیام اومده پیام رو باز کردم و خوندم ( اسلاید ۲) گوشی رو گذاشتم رو میز کنار تخت و چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم
ادامه دارد...
برای دیدن پیامی که ات خوند بیاین کامنتا
امیدوارم خوشتون بیاد❤️
پارت ۲۹
ویو ات
بعد از اینکه سوآ اومد و شرکت رو نشونم داد اومدم خونه با کلی خستگی وارد خونه شدم و پالتوم رو با خدمتکار دادم و وارد سالن شدم که دیدم بابا و یونا رو مبل نشستن و یک چیزی مثل دفتر دستشونه و دارن به اون نگاه میکنن رفتم سمتشون و گفتم
ات: سلام
بابا و یونا باهم گفتن سلام که بابا پرسید
بابا: چیکار کردی دخترم کاری پیدا کردی؟؟
یونا با تعجب پرسید
یونا:کار؟؟(تعجب)
ات: اوهوم از این به بعد میخوام کار کنم خسته شدم از اینکه همش تو خونه بودم چی دارید نگاه میکنید؟
یونا:آلبوم عکسای بچگیمونه ات بیا ببین چقدر اینجا کوچولو بودیم
بعد از اینکه عکسارو نگاه کردیم رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم و بعد گوشی گرفتم دستم که دیدم یک پیام اومده پیام رو باز کردم و خوندم ( اسلاید ۲) گوشی رو گذاشتم رو میز کنار تخت و چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم
ادامه دارد...
برای دیدن پیامی که ات خوند بیاین کامنتا
امیدوارم خوشتون بیاد❤️
- ۱.۱k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط