تو متعلق به منی
تو متعلق به منی
پارت ۳۰
ویو ات
اوف هرکاری میکردم خوابم نمی برد نسبت به اون پیام حس بدی داشتم حس عذاب وجدان اصلا چرا اون باید به من پیام بده اگه میخواست حالمو بدونه میتونست به یونا پیام بده واستا اصلا چرا میخواد حال منو بدونه اوف خدایا دارم دیوانه میشم به جای شرکت باید برم تيمارستان از دست اینا دیگه کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد
فردا صبح ویو ات
با صدای آلارم گوشی چشمام رو باز کردم از جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم و یک دوش ۱۰ مینی گرفتم و بیرون اومدم لباسام رو عوض کردم( اسلاید دوم) و یکم به خودم رسیدم و رفتم پایین دیدم بابا و یونا سر میز نشستن رفتم پیششون و از پشت بابا رو بغل کردم و از گونش بوسیدم و گفتم
ات: صبح بابای قشنگ
بابا: صبح توهم بخیر دخترم
یونا: من چی پس؟
ات: صبح توهم بخیر آبجی جون
رفتم پیششون نشستم و شروع کردیم به خوردن که با سوالی که بابا پرسید غذا تو گلوم موند
بابا: راستی یونا جیمین نگفت کی عقد میکنین؟
یونا: نه بابا هنوز چیزی نگفته(ناراحت)
نمیدونم چرا اما هنوز به خاطر پیام دیشب عذا وجدان داشتم احساس میکنم دارم زندگی یون رو خراب میکنم
نگاهی به ساعت کردم و گفتم
ات: من دیگه میرم روز اول دیر نکنم
بابا: باشه عزیزم مراقب خودت باش. میخوای بگم کای ببرتد؟
ات: نه بابا خودم ماشین برمیدارم
یونا: مراقب خود باش
کفشام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم
ادامه دارد...
پارت ۳۰
ویو ات
اوف هرکاری میکردم خوابم نمی برد نسبت به اون پیام حس بدی داشتم حس عذاب وجدان اصلا چرا اون باید به من پیام بده اگه میخواست حالمو بدونه میتونست به یونا پیام بده واستا اصلا چرا میخواد حال منو بدونه اوف خدایا دارم دیوانه میشم به جای شرکت باید برم تيمارستان از دست اینا دیگه کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد
فردا صبح ویو ات
با صدای آلارم گوشی چشمام رو باز کردم از جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم و یک دوش ۱۰ مینی گرفتم و بیرون اومدم لباسام رو عوض کردم( اسلاید دوم) و یکم به خودم رسیدم و رفتم پایین دیدم بابا و یونا سر میز نشستن رفتم پیششون و از پشت بابا رو بغل کردم و از گونش بوسیدم و گفتم
ات: صبح بابای قشنگ
بابا: صبح توهم بخیر دخترم
یونا: من چی پس؟
ات: صبح توهم بخیر آبجی جون
رفتم پیششون نشستم و شروع کردیم به خوردن که با سوالی که بابا پرسید غذا تو گلوم موند
بابا: راستی یونا جیمین نگفت کی عقد میکنین؟
یونا: نه بابا هنوز چیزی نگفته(ناراحت)
نمیدونم چرا اما هنوز به خاطر پیام دیشب عذا وجدان داشتم احساس میکنم دارم زندگی یون رو خراب میکنم
نگاهی به ساعت کردم و گفتم
ات: من دیگه میرم روز اول دیر نکنم
بابا: باشه عزیزم مراقب خودت باش. میخوای بگم کای ببرتد؟
ات: نه بابا خودم ماشین برمیدارم
یونا: مراقب خود باش
کفشام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم
ادامه دارد...
- ۸.۵k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط