جهان با وسعتش گفتا برو من جا ندارم

جهان با وسعتش گفتا برو من جا ندارم
منم قصد عزیمت کرده اما پا ندارم
وگیرم که برایم جفت و جور شد پای رفتن
ولیکن مشکل اینست که بقرآن نا ندارم
شبیه فرد اعدامی درون حبس خویشم
دگر شوقی برای دیدن فردا ندارم
شما قندیل بی احساس آن قطب شمالید
شده عادت برایم ،ترسی از سرما ندارم
منم مانند شمعی که به پایانش رسیده
برو پروانه ی زیبا ،دگر گرما ندارم
شدم شرمنده ی بغضی که تازه سر رسیده
عرق بر روی پیشانی نشسته ،جا ندارم!!
دیدگاه ها (۹)

تا نوشتم عشق،باران بوسه زد بر شیشه هادر دل من پا گرفت احساسه...

به شب و پنجره بسپار که بر میگردمعشق را زنده نگه دار که بر می...

خواب میدیدم که درباران پرستیدم توراچشم من روشن،درآن رویا،تور...

غم فراهم...ساقی و میخانه ای کم داشتمبغض ها خوردم ولی پیمانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط