{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیاعتماد

#بی‌اعتماد_20

+خوبه که به اشتباهت پی بردی..
سعی کن دیگه دور من و کانیا نپلکی..

با بغض گفت:
- میخوام.. میخوام قبل از مرگم ببینمت..
میشه!؟

+متاسفانه من تمایلی به دیدار تو ندارم..
امیدوارم تو اون دنیا همو ملاقات کنیم..

-باشه.. باشه فهمیدم این خواسته زیادی بود..
پس یه خواسته دیگه دارم ازت..
از اون بچه ای که تو شکم کانیا داره رشد میکنه مراقبت کن..
اگه اتفاقی براش افتاد بلایی که سر من آوردی رو سر کانیا نیار..

+بچه؟ از چی حرف میزنی..

بینیشو بالا کشید و گفت:
اره بچه..
کانیا بارداره..
هواست خیلی بهش باشه...

فعلا..
صدای بوق موبایل تو گوشم پیچید..
کانیا بارداره!
چطور تا الان چیزی بهم نگفته؟!
نباید به روش بیارم..
منتظر میمونم تا خودش بگه.. .

به سمت مردی که پوشه ای دستش بود حرکت کردم..

تا منو دید تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
/ داشتم دنبالتون میگشتم
بعد پوشه رو گرفت بالا و ادامه داد
/ یه خانمی اینو دادن گفتن بدم بهتون ..
سری تکون دادم و
پوشه رو گرفتم
قبل از اینکه بازش کنم به سمت میزی که کانیا روش نشسته بود رفتم..
رو صندلی نشستم و پوشه رو، رو میز قرار دادم..
-واقعا دل پاکی داری ها..

+منظورت چیه؟

پوشه رو کشیدم جلوش و گفتم:
فک نمیکردم دو دستی بیاد تقدیمم کنه..

پوشه رو از رو میز برداشت و درحالی که درشو باز میکرد گفت:
این چیه؟

-عکسا همش فتوشاپ بوده..
سرشو انداخت پایین و ادامه داد
-واقعا معذرت میخوام که انقد زود تصمیم گرفتم...
دیدگاه ها (۰)

‌#بی‌اعتماد_21(از زبان کانیا)وارد خونه شدیم..نگاهی به اطراف ...

‌#بی‌اعتماد_22 با حس خیس شدن زیرم، چشمامو باز کردم نیم خی...

‌#بی‌اعتماد_19کوک اومد صندلی رو کشید عقب و نشست-خب خب.. میبی...

‌#بی‌اعتماد_18دستشو سمتم دراز کرد لبخندی زد و گفت: از دیدارت...

رمان: _من برای انتقام برگشتم_ ...

P16🦋ویو نامجون:صبح ساعت هفت بیدار شدم و دیدم که رائون خیلی خ...

×تو باید خدمت کاره جدید باشی _از این به بعد خدمت کاره شخصیمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط