{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

همان شب...

ساعت نزدیک دوازده بود.

تمام عمارت در سکوت فرو رفته بود.

ات هنوز خوابش نبرده بود.

روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد.

ات: اَه...

خوابم نمیاد.

آروم از تخت پایین آمد.

پنجره را باز کرد.

نسیم خنک جنگل وارد اتاق شد.

ات: چه هوای خوبی...

فقط کاش وسط این جنگل گیر نکرده بودم.

...

در همان لحظه...

پایینِ عمارت...

صدای چند ماشین مشکی شنیده شد.

ات از پنجره خم شد.

ات: اینا دیگه کین؟

چند مرد کت‌وشلواری پیاده شدند.

همه با چهره‌های کاملاً جدی.

یکی از خدمتکارها سریع در را باز کرد.

جونگکوک هم از دفترش بیرون آمد.

همین که مردها او را دیدند...

همه همزمان سرشان را پایین انداختند.

همه: شب بخیر، رئیس.

جونگکوک فقط سرش را تکان داد.

جونگکوک: داخل.

همه بدون هیچ حرف اضافه‌ای وارد شدند.

ات که از طبقه‌ی بالا فقط رفت‌وآمدشان را می‌دید، با خودش گفت:

ات: شرکتشون هیچ‌وقت تعطیل نمی‌شه؟

...

چند دقیقه بعد...

ات تصمیم گرفت پایین برود.

آروم از پله‌ها پایین آمد.

سالن کاملاً خالی بود.

اما از پشت یکی از درهای بزرگ...

صدای حرف زدن می‌آمد.

ات با کنجکاوی چند قدم جلو رفت.

همین که خواست به در نزدیک شود...

صدای جونگکوک از داخل اتاق شنیده شد.

جونگکوک: جلسه تمومه.

همه برگردین سر کارتون.

چند ثانیه بعد...

در باز شد.

ات سریع خودش را کنار یکی از ستون‌های بزرگ پنهان کرد.

یکی‌یکی مردها بیرون آمدند.

همه با چهره‌های جدی.

وقتی آخرین نفر خارج شد...

جونگکوک هم بیرون آمد.

نگاهش روی سالن چرخید.

برای لحظه‌ای حس کرد کسی آنجاست.

چند قدم جلو آمد.

ات نفسش را حبس کرده بود.

جونگکوک کنار همان ستون ایستاد.

سکوت...

چند ثانیه...

بعد با صدای آرام گفت:

جونگکوک: بیرون بیا.

ات آرام از پشت ستون بیرون آمد.

لبخند زورکی زد.

ات: اممم...

سلام؟

جونگکوک دست‌هایش را داخل جیب شلوارش گذاشت.

جونگکوک: این ساعت اینجا چیکار می‌کنی؟

ات: خوابم نمی‌برد.

جونگکوک: برای همین جاسوسی می‌کردی؟

ات سریع گفت:

ات: نه! فقط... کنجکاو شدم.

جونگکوک چند لحظه بدون هیچ حرفی نگاهش کرد.

نگاهی که باعث شد ات دوباره معذب شود.

ات: خب...

شاید یکم کنجکاو بودم.

جونگکوک خیلی آرام نفسش را بیرون داد.

جونگکوک: دفعه‌ی بعد...

قبل از اینکه جایی بری، به یکی از خدمتکارها خبر بده.

ات: چرا؟

جونگکوک: چون نمی‌خوام نصف شب توی این عمارت دنبالِت بگردن.

ات ابرویش را بالا برد.

ات: یعنی نگرانم شدی؟

جونگکوک مکث کوتاهی کرد.

بعد با همان لحن همیشگی گفت:

جونگکوک: نمی‌خوام دردسر درست بشه.

ات با شیطنت لبخند زد.

ات: هوم...

باشه.

جونگکوک از کنارش رد شد.

چند قدم که دور شد...

بدون اینکه برگردد گفت:

جونگکوک: ساعت دوازده گذشته.

برو بخواب.

ات دست به کمر زد.

ات: چشم آقای اخمو!

جونگکوک هیچ جوابی نداد.

فقط به راهش ادامه داد.

اما یکی از خدمتکارها که از دور این صحنه را دیده بود، زیر لب با تعجب گفت:

خدمتکار: عجیبه...

ارباب معمولاً اجازه نمی‌دن کسی اینقدر راحت باهاشون حرف بزنه...

ات این جمله را نشنید.

اما خودش هم کم‌کم متوجه شده بود...

جونگکوک با او، هرچند هنوز سرد و مرموز، کمی متفاوت از بقیه رفتار می‌کند.

........
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل...صبح...نور خورشید از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از یازده گذشته بود.ات داخل اتا...

پرسه در جنگل...همان شب...بعد از شام...ات از پشت میز بلند شد ...

پرسه در جنگل...[پارت دوم]جنگل...باد میان شاخه‌های درختان می‌...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از نه گذشته بود.عمارت تقریباً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط