پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
صبح...
نور خورشید از پنجرههای بزرگ عمارت داخل میتابید.
ات با بیحوصلگی از پلهها پایین آمد.
روی میز صبحانه، مثل همیشه غذاهای مختلف چیده شده بود.
کوک از قبل آنجا نشسته بود.
روزنامهای در دست داشت و قهوه مینوشید.
ات نشست.
ات: صبح بخیر.
کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
کوک: صبح بخیر.
ات با تعجب خندید.
ات: امروز دو کلمه گفتی.
پیشرفت کردی.
کوک فقط قهوهاش را نوشید.
...
چند دقیقه بعد...
کوک از جایش بلند شد.
کوک: من چند ساعت کار دارم.
از عمارت بیرون نرو.
ات: باشه...
کوک بدون حرف دیگری از سالن خارج شد.
صدای روشن شدن ماشینش آمد و چند ثانیه بعد، عمارت دوباره ساکت شد.
---
ات که دیگر حسابی حوصلهاش سر رفته بود، تصمیم گرفت کتابخانه را مرتب کند.
همینطور که کتابها را جابهجا میکرد...
چشمش به یک پوشهی مشکی افتاد که پشت چند کتاب پنهان شده بود.
ات: این چیه...؟
پوشه را بیرون کشید.
داخلش چند عکس بود.
مردهایی با لباس مشکی...
چند نقشه...
و زیر یکی از عکسها نوشته شده بود:
«رئیس: کوک»
ات اخم کرد.
ات: رئیس...؟
صفحهی بعد را ورق زد.
چند مرد کنار کوک ایستاده بودند.
همه اسلحه به دست داشتند.
ات با ناباوری زمزمه کرد:
ات: نه...
این... امکان نداره...
دستش کمی لرزید.
همان لحظه یکی از خدمتکارها وارد کتابخانه شد.
تا پوشه را دید، رنگش پرید.
خدمتکار: خانم...!
ات برگشت.
ات: اینا چیه؟
خدمتکار چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
خدمتکار: لطفاً...
اون پوشه رو ببندین.
ات: جوابمو بده.
این یعنی چی؟
خدمتکار سرش را پایین انداخت.
خدمتکار: ارباب... رئیس یک سازمان بسیار قدرتمندن.
بیشتر از این اجازه ندارم چیزی بگم.
ات چند قدم عقب رفت.
تمام اتفاقات این چند روز از جلوی چشمش رد شد...
آن همه احترام...
جلسههای نیمهشب...
ماشینهای مشکی...
همهای که او را «رئیس» صدا میزدند...
ات زیر لب گفت:
ات: یعنی...
اون... مافیاست؟
خدمتکار سکوت کرد.
همین سکوت...
برای ات کافی بود.
او آرام روی صندلی نشست.
باورش نمیشد.
مردی که هر روز روبهرویش صبحانه میخورد...
در واقع رئیس یکی از خطرناکترین گروههای شهر بود.
در همین لحظه...
صدای باز شدن درِ عمارت آمد.
ات از پنجره نگاه کرد.
ماشین مشکی کوک وارد حیاط شد.
او زودتر از همیشه برگشته بود.
ات ناخودآگاه پوشه را پشت سرش پنهان کرد.
صدای قدمهای کوک در راهرو پیچید...
و هر لحظه...
به کتابخانه نزدیکتر میشد.
.....
صبح...
نور خورشید از پنجرههای بزرگ عمارت داخل میتابید.
ات با بیحوصلگی از پلهها پایین آمد.
روی میز صبحانه، مثل همیشه غذاهای مختلف چیده شده بود.
کوک از قبل آنجا نشسته بود.
روزنامهای در دست داشت و قهوه مینوشید.
ات نشست.
ات: صبح بخیر.
کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
کوک: صبح بخیر.
ات با تعجب خندید.
ات: امروز دو کلمه گفتی.
پیشرفت کردی.
کوک فقط قهوهاش را نوشید.
...
چند دقیقه بعد...
کوک از جایش بلند شد.
کوک: من چند ساعت کار دارم.
از عمارت بیرون نرو.
ات: باشه...
کوک بدون حرف دیگری از سالن خارج شد.
صدای روشن شدن ماشینش آمد و چند ثانیه بعد، عمارت دوباره ساکت شد.
---
ات که دیگر حسابی حوصلهاش سر رفته بود، تصمیم گرفت کتابخانه را مرتب کند.
همینطور که کتابها را جابهجا میکرد...
چشمش به یک پوشهی مشکی افتاد که پشت چند کتاب پنهان شده بود.
ات: این چیه...؟
پوشه را بیرون کشید.
داخلش چند عکس بود.
مردهایی با لباس مشکی...
چند نقشه...
و زیر یکی از عکسها نوشته شده بود:
«رئیس: کوک»
ات اخم کرد.
ات: رئیس...؟
صفحهی بعد را ورق زد.
چند مرد کنار کوک ایستاده بودند.
همه اسلحه به دست داشتند.
ات با ناباوری زمزمه کرد:
ات: نه...
این... امکان نداره...
دستش کمی لرزید.
همان لحظه یکی از خدمتکارها وارد کتابخانه شد.
تا پوشه را دید، رنگش پرید.
خدمتکار: خانم...!
ات برگشت.
ات: اینا چیه؟
خدمتکار چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
خدمتکار: لطفاً...
اون پوشه رو ببندین.
ات: جوابمو بده.
این یعنی چی؟
خدمتکار سرش را پایین انداخت.
خدمتکار: ارباب... رئیس یک سازمان بسیار قدرتمندن.
بیشتر از این اجازه ندارم چیزی بگم.
ات چند قدم عقب رفت.
تمام اتفاقات این چند روز از جلوی چشمش رد شد...
آن همه احترام...
جلسههای نیمهشب...
ماشینهای مشکی...
همهای که او را «رئیس» صدا میزدند...
ات زیر لب گفت:
ات: یعنی...
اون... مافیاست؟
خدمتکار سکوت کرد.
همین سکوت...
برای ات کافی بود.
او آرام روی صندلی نشست.
باورش نمیشد.
مردی که هر روز روبهرویش صبحانه میخورد...
در واقع رئیس یکی از خطرناکترین گروههای شهر بود.
در همین لحظه...
صدای باز شدن درِ عمارت آمد.
ات از پنجره نگاه کرد.
ماشین مشکی کوک وارد حیاط شد.
او زودتر از همیشه برگشته بود.
ات ناخودآگاه پوشه را پشت سرش پنهان کرد.
صدای قدمهای کوک در راهرو پیچید...
و هر لحظه...
به کتابخانه نزدیکتر میشد.
.....
- ۲۶۳
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط