{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش

دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
انکه بجست از کفم بار دگر بگیرمش

راه برم بسوی او شب بهچراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش .
جناب مولوی .
دیدگاه ها (۱)

سلام . عزیز . بر قراری .

دست های توبوی لیموی تازه می دهد

نگاهت،تکرار مکرر بهار ست وُُخنده ات،شکفتنِ غنچه های محجّبه ....

I do not love you except because I love you;I go from loving...

پارت ۵۱شب کریسمس شده بود و همه به مسافرت و کادو و چیز هایی ا...

چند پارتی(عشق فراموش شده)پارت ۱۰ (آخر)یونگی تمام آن شب را نخ...

آخرین شب Part7ات ویو :بغلم کرد و از چادر بیرون زدیم به سمت پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط