𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۸
آخرین کلاس قبل از ناهار تمام شد.
فلیکس متوجه شد دفترش را در کلاس قبلی جا گذاشته.
فلیکس: شما برید، من الان میام.
هان لبخند زد.
هان: تنها نریها!
فلیکس خندید.
فلیکس: دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه.
سه امگا از راهرو دور شدند.
فلیکس برگشت سمت کلاس.
در نیمهباز بود.
وارد شد.
دفترش روی آخرین میز قرار داشت.
آن را برداشت.
همین که برگشت...
در کلاس بسته شد.
فلیکس خشکش زد.
هیونجین جلوی در ایستاده بود.
فلیکس: تو ... تو اینجا چی کار میکنی؟
هیونجین چند قدم جلو آمد.
هیونجین: باید باهات حرف بزنم.
فلیکس عقب رفت.
فلیکس: درباره چی؟
هیونجین جواب نداد.
رایحهی قهوه در فضای بستهی کلاس بیشتر به مشام میرسید.
رایحهی وانیل فلیکس هم آرامآرام در هوا پخش شد.
گرگ هیونجین بیقرار شد.
گرگ هیونجین: اون باید برای ما باشه ...
هیونجین دستش را مشت کرد ، ناگهان رنگ چشماش به طلایی تغییر کرد .
هیونجین: تو نمیفهمی، نه ؟
فلیکس که ترسیده بود از دیدن اون وضعیت هیونجین و عقب میرفت گفت :
فلیکس: چ چ چی رو ؟؟
هیونجین همونطور که جلو تر میومد و فاصلش با فلیکس کم بود ... مستقیم در چشمهای فلیکس نگاه کرد.
هیونجین: از وقتی دیدمت، نمیتونم نادیدهات بگیرم.
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
تازه متوجه منظور هیونجین شده بود تک خنده ای کرد و گفت :
فلیکس: من نمیفهمم ، مشکل تو با من چیه ...
و ناگهان فلیکس متوجه شد که پشتش دیواره و به دیوار برخورد کرد ...
هیونجین یک قدم جلوتر رفت طوری که گرمای نفساش صورت فلیکس رو لمس میکرد ...
هیونجین: تو باید مال من باشی ، مال من ... میفهمی ؟؟
چشمهای فلیکس گرد شد.
اما این دفعه به جای اینکه بترسد یا کنار بکشد...
اخم کرد.
فلیکس: من مال هیچکس نیستم.
هیونجین ساکت شد.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: اگه این یکی دیگه از بازیهای توئه، من قرار نیست بازی کنم...
هیونجین که تازه به حالت عادی برگشته بود ، برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت...
فلیکس از کنارش رد شد به سمت در رفت ...
دستگیرهی در را پایین کشید.
قبل از رفتن برگشت.
فلیکس: و هیونجین...
هیونجین نگاهش کرد.
فلیکس: من ازت نمیترسم.
در بسته شد.
هیونجین همانجا ماند.
گرگ درونش آرام زمزمه کرد:
نترسونش...
هیونجین به در خیره شد.
و برای اولین بار فهمید...
اگر واقعاً میخواست فلیکس را کنار خودش داشته باشد، نمیتوانست با زور به دستش بیاورد.
باید کاری میکرد که فلیکس...
خودش انتخابش کند.
اما آن طرف در...
فلیکس دستش را روی قلبش گذاشته بود.
قلبش شدید میزد.
و خودش از این موضوع بیشتر از حرف هیونجین ترسیده بود.
پایان پارت ۸
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۸
آخرین کلاس قبل از ناهار تمام شد.
فلیکس متوجه شد دفترش را در کلاس قبلی جا گذاشته.
فلیکس: شما برید، من الان میام.
هان لبخند زد.
هان: تنها نریها!
فلیکس خندید.
فلیکس: دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه.
سه امگا از راهرو دور شدند.
فلیکس برگشت سمت کلاس.
در نیمهباز بود.
وارد شد.
دفترش روی آخرین میز قرار داشت.
آن را برداشت.
همین که برگشت...
در کلاس بسته شد.
فلیکس خشکش زد.
هیونجین جلوی در ایستاده بود.
فلیکس: تو ... تو اینجا چی کار میکنی؟
هیونجین چند قدم جلو آمد.
هیونجین: باید باهات حرف بزنم.
فلیکس عقب رفت.
فلیکس: درباره چی؟
هیونجین جواب نداد.
رایحهی قهوه در فضای بستهی کلاس بیشتر به مشام میرسید.
رایحهی وانیل فلیکس هم آرامآرام در هوا پخش شد.
گرگ هیونجین بیقرار شد.
گرگ هیونجین: اون باید برای ما باشه ...
هیونجین دستش را مشت کرد ، ناگهان رنگ چشماش به طلایی تغییر کرد .
هیونجین: تو نمیفهمی، نه ؟
فلیکس که ترسیده بود از دیدن اون وضعیت هیونجین و عقب میرفت گفت :
فلیکس: چ چ چی رو ؟؟
هیونجین همونطور که جلو تر میومد و فاصلش با فلیکس کم بود ... مستقیم در چشمهای فلیکس نگاه کرد.
هیونجین: از وقتی دیدمت، نمیتونم نادیدهات بگیرم.
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
تازه متوجه منظور هیونجین شده بود تک خنده ای کرد و گفت :
فلیکس: من نمیفهمم ، مشکل تو با من چیه ...
و ناگهان فلیکس متوجه شد که پشتش دیواره و به دیوار برخورد کرد ...
هیونجین یک قدم جلوتر رفت طوری که گرمای نفساش صورت فلیکس رو لمس میکرد ...
هیونجین: تو باید مال من باشی ، مال من ... میفهمی ؟؟
چشمهای فلیکس گرد شد.
اما این دفعه به جای اینکه بترسد یا کنار بکشد...
اخم کرد.
فلیکس: من مال هیچکس نیستم.
هیونجین ساکت شد.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: اگه این یکی دیگه از بازیهای توئه، من قرار نیست بازی کنم...
هیونجین که تازه به حالت عادی برگشته بود ، برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت...
فلیکس از کنارش رد شد به سمت در رفت ...
دستگیرهی در را پایین کشید.
قبل از رفتن برگشت.
فلیکس: و هیونجین...
هیونجین نگاهش کرد.
فلیکس: من ازت نمیترسم.
در بسته شد.
هیونجین همانجا ماند.
گرگ درونش آرام زمزمه کرد:
نترسونش...
هیونجین به در خیره شد.
و برای اولین بار فهمید...
اگر واقعاً میخواست فلیکس را کنار خودش داشته باشد، نمیتوانست با زور به دستش بیاورد.
باید کاری میکرد که فلیکس...
خودش انتخابش کند.
اما آن طرف در...
فلیکس دستش را روی قلبش گذاشته بود.
قلبش شدید میزد.
و خودش از این موضوع بیشتر از حرف هیونجین ترسیده بود.
پایان پارت ۸
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱۹۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط