𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۶
آخرین زنگ کلاس خورد.
چهار امگا با هم از کلاس بیرون آمدند.
هان کیفش را روی شانهاش انداخت.
هان: امروز خیلی عجیب بود.
سونگمین آرام پرسید:
سونگمین: کدوم قسمتش؟
هان: اینکه اون چهار نفر انگار همهجا دنبالمون بودن.
جونگین خندید.
جونگین: شاید فقط اتفاقیه.
فلیکس چیزی نگفت.
اما ذهنش هنوز درگیر هیونجین بود.
صدای او...
نگاهش...
و آن لحظهای که بدون هیچ دلیلی جلوی آلفای دیگر ایستاده بود.
فلیکس زیر لب جوری که کسی متوجه نشه گفت:
فلیکس: عجیب بود.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
چهار آلفا بودند.
چان جلو آمد.
چان: هی.
هان برگشت.
هان: باز چی؟
چان لبخند زد.
چان: فقط میخواستیم بدونیم فردا هم همینجا میاین؟
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: خب معلومه! مدرسهست.
مینهو خندید.
مینهو: خوبه. پس فردا میبینمت.
هان چشمهایش را ریز کرد.
هان: چرا خوشحال شدی؟
مینهو شانه بالا انداخت.
مینهو: همینطوری.
چند قدم آنطرفتر، جونگین از کنار چانگبین رد شد.
ناگهان صدای افتادن چیزی آمد.
دفتری که جونگین در دست داشت روی زمین افتاده بود.
چانگبین خم شد و آن را برداشت.
چانگبین: بازم ... حواست کجاست ...
جونگین خندید.
جونگین: تقصیر دفتره ...
چانگبین دفتر را به او داد.
دستهایشان برای یک لحظه به هم خورد.
هر دو ساکت شدند.
گرگ چانگبین دوباره آرام شد.
گرگ چانگبین: همینه...
چانگبین سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگین هم همان حس عجیب را تجربه کرده بود.
فلیکس از دور به آن دو نگاه می کرد.
بعد نگاهش افتاد به هیونجین که کنار دیوار ایستاده بود.
هیونجین هم به او نگاه میکرد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
فلیکس سریع نگاهش را برگرداند.
هیونجین آهسته نفس کشید.
برای اولین بار فهمید...
این چیزی نبود که بتواند با زور کنترلش کند.
او نمیتوانست فلیکس را مجبور کند به او اعتماد کند.
اما شاید...
میتوانست کاری کند که یک روز، فلیکس خودش به سمتش بیاید.
هیونجین زیر لب گفت:
هیونجین: فقط صبر کن...
و گرگ درونش آرام جواب داد:
اون مال ما میشه ...
پایان پارت ۶
ادامه دارد...
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۶
آخرین زنگ کلاس خورد.
چهار امگا با هم از کلاس بیرون آمدند.
هان کیفش را روی شانهاش انداخت.
هان: امروز خیلی عجیب بود.
سونگمین آرام پرسید:
سونگمین: کدوم قسمتش؟
هان: اینکه اون چهار نفر انگار همهجا دنبالمون بودن.
جونگین خندید.
جونگین: شاید فقط اتفاقیه.
فلیکس چیزی نگفت.
اما ذهنش هنوز درگیر هیونجین بود.
صدای او...
نگاهش...
و آن لحظهای که بدون هیچ دلیلی جلوی آلفای دیگر ایستاده بود.
فلیکس زیر لب جوری که کسی متوجه نشه گفت:
فلیکس: عجیب بود.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
چهار آلفا بودند.
چان جلو آمد.
چان: هی.
هان برگشت.
هان: باز چی؟
چان لبخند زد.
چان: فقط میخواستیم بدونیم فردا هم همینجا میاین؟
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: خب معلومه! مدرسهست.
مینهو خندید.
مینهو: خوبه. پس فردا میبینمت.
هان چشمهایش را ریز کرد.
هان: چرا خوشحال شدی؟
مینهو شانه بالا انداخت.
مینهو: همینطوری.
چند قدم آنطرفتر، جونگین از کنار چانگبین رد شد.
ناگهان صدای افتادن چیزی آمد.
دفتری که جونگین در دست داشت روی زمین افتاده بود.
چانگبین خم شد و آن را برداشت.
چانگبین: بازم ... حواست کجاست ...
جونگین خندید.
جونگین: تقصیر دفتره ...
چانگبین دفتر را به او داد.
دستهایشان برای یک لحظه به هم خورد.
هر دو ساکت شدند.
گرگ چانگبین دوباره آرام شد.
گرگ چانگبین: همینه...
چانگبین سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگین هم همان حس عجیب را تجربه کرده بود.
فلیکس از دور به آن دو نگاه می کرد.
بعد نگاهش افتاد به هیونجین که کنار دیوار ایستاده بود.
هیونجین هم به او نگاه میکرد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
فلیکس سریع نگاهش را برگرداند.
هیونجین آهسته نفس کشید.
برای اولین بار فهمید...
این چیزی نبود که بتواند با زور کنترلش کند.
او نمیتوانست فلیکس را مجبور کند به او اعتماد کند.
اما شاید...
میتوانست کاری کند که یک روز، فلیکس خودش به سمتش بیاید.
هیونجین زیر لب گفت:
هیونجین: فقط صبر کن...
و گرگ درونش آرام جواب داد:
اون مال ما میشه ...
پایان پارت ۶
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۶
آخرین زنگ کلاس خورد.
چهار امگا با هم از کلاس بیرون آمدند.
هان کیفش را روی شانهاش انداخت.
هان: امروز خیلی عجیب بود.
سونگمین آرام پرسید:
سونگمین: کدوم قسمتش؟
هان: اینکه اون چهار نفر انگار همهجا دنبالمون بودن.
جونگین خندید.
جونگین: شاید فقط اتفاقیه.
فلیکس چیزی نگفت.
اما ذهنش هنوز درگیر هیونجین بود.
صدای او...
نگاهش...
و آن لحظهای که بدون هیچ دلیلی جلوی آلفای دیگر ایستاده بود.
فلیکس زیر لب جوری که کسی متوجه نشه گفت:
فلیکس: عجیب بود.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
چهار آلفا بودند.
چان جلو آمد.
چان: هی.
هان برگشت.
هان: باز چی؟
چان لبخند زد.
چان: فقط میخواستیم بدونیم فردا هم همینجا میاین؟
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: خب معلومه! مدرسهست.
مینهو خندید.
مینهو: خوبه. پس فردا میبینمت.
هان چشمهایش را ریز کرد.
هان: چرا خوشحال شدی؟
مینهو شانه بالا انداخت.
مینهو: همینطوری.
چند قدم آنطرفتر، جونگین از کنار چانگبین رد شد.
ناگهان صدای افتادن چیزی آمد.
دفتری که جونگین در دست داشت روی زمین افتاده بود.
چانگبین خم شد و آن را برداشت.
چانگبین: بازم ... حواست کجاست ...
جونگین خندید.
جونگین: تقصیر دفتره ...
چانگبین دفتر را به او داد.
دستهایشان برای یک لحظه به هم خورد.
هر دو ساکت شدند.
گرگ چانگبین دوباره آرام شد.
گرگ چانگبین: همینه...
چانگبین سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگین هم همان حس عجیب را تجربه کرده بود.
فلیکس از دور به آن دو نگاه می کرد.
بعد نگاهش افتاد به هیونجین که کنار دیوار ایستاده بود.
هیونجین هم به او نگاه میکرد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
فلیکس سریع نگاهش را برگرداند.
هیونجین آهسته نفس کشید.
برای اولین بار فهمید...
این چیزی نبود که بتواند با زور کنترلش کند.
او نمیتوانست فلیکس را مجبور کند به او اعتماد کند.
اما شاید...
میتوانست کاری کند که یک روز، فلیکس خودش به سمتش بیاید.
هیونجین زیر لب گفت:
هیونجین: فقط صبر کن...
و گرگ درونش آرام جواب داد:
اون مال ما میشه ...
پایان پارت ۶
ادامه دارد...
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۶
آخرین زنگ کلاس خورد.
چهار امگا با هم از کلاس بیرون آمدند.
هان کیفش را روی شانهاش انداخت.
هان: امروز خیلی عجیب بود.
سونگمین آرام پرسید:
سونگمین: کدوم قسمتش؟
هان: اینکه اون چهار نفر انگار همهجا دنبالمون بودن.
جونگین خندید.
جونگین: شاید فقط اتفاقیه.
فلیکس چیزی نگفت.
اما ذهنش هنوز درگیر هیونجین بود.
صدای او...
نگاهش...
و آن لحظهای که بدون هیچ دلیلی جلوی آلفای دیگر ایستاده بود.
فلیکس زیر لب جوری که کسی متوجه نشه گفت:
فلیکس: عجیب بود.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
چهار آلفا بودند.
چان جلو آمد.
چان: هی.
هان برگشت.
هان: باز چی؟
چان لبخند زد.
چان: فقط میخواستیم بدونیم فردا هم همینجا میاین؟
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: خب معلومه! مدرسهست.
مینهو خندید.
مینهو: خوبه. پس فردا میبینمت.
هان چشمهایش را ریز کرد.
هان: چرا خوشحال شدی؟
مینهو شانه بالا انداخت.
مینهو: همینطوری.
چند قدم آنطرفتر، جونگین از کنار چانگبین رد شد.
ناگهان صدای افتادن چیزی آمد.
دفتری که جونگین در دست داشت روی زمین افتاده بود.
چانگبین خم شد و آن را برداشت.
چانگبین: بازم ... حواست کجاست ...
جونگین خندید.
جونگین: تقصیر دفتره ...
چانگبین دفتر را به او داد.
دستهایشان برای یک لحظه به هم خورد.
هر دو ساکت شدند.
گرگ چانگبین دوباره آرام شد.
گرگ چانگبین: همینه...
چانگبین سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگین هم همان حس عجیب را تجربه کرده بود.
فلیکس از دور به آن دو نگاه می کرد.
بعد نگاهش افتاد به هیونجین که کنار دیوار ایستاده بود.
هیونجین هم به او نگاه میکرد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
فلیکس سریع نگاهش را برگرداند.
هیونجین آهسته نفس کشید.
برای اولین بار فهمید...
این چیزی نبود که بتواند با زور کنترلش کند.
او نمیتوانست فلیکس را مجبور کند به او اعتماد کند.
اما شاید...
میتوانست کاری کند که یک روز، فلیکس خودش به سمتش بیاید.
هیونجین زیر لب گفت:
هیونجین: فقط صبر کن...
و گرگ درونش آرام جواب داد:
اون مال ما میشه ...
پایان پارت ۶
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۲۸۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط