خدمتکار من
خدمتکار من
پارت14
دازای سرخ شده بود و چشماشو بسته بود
ــــ چه بدنی داری
چشاشو باز کرد و به چویا نگاه کرد
ــــ خب بیا اینجا
+چ..چی
ـــ گفتم بیا اینجا
+ن..نه
ـــ حدس میزدم از همون بچگی لجباز بودی
یهو دستشو دور کمر دازای انداخت و سمت خودش کشوند و دازای رو تو بغل خودش انداخت و همین کار باعث شد دازای بیشتر سرخ بشه
+چویا منو ول کن
ـــ نه
+چویا
دازای شروع کرد به دست و پا زدن که چویا کلافه شد و لب دازای رو به خشن ترین حالت بوسید
جوری خشن بوسیدش که از لبش خون میومد
ازش جدا شد و خونشو مکید
ـــ خب چیزی میخوای بگی
دازای سرشو انداخت پایین
چویا به دازای نگاه و لبخندی زد
ـــ مثل اینکه نمیخوای بگی
سرشو گذاشت رو سینش و شروع کرد به شستن موهاش
درحال شستن موهاش بود و متوجه شد دازای هیچی نمیگه
ــــ دازای چرا هیچی نمیگی؟
دازای هیچی نگفت و این باعث شد چویا بیشتر نگران بشه
ــــ دازای با ت....
حرفش با آبی که ریخته شد تو صورتش تموم شد و صدای خنده ی دازای بلند شد
+بای...باید خودتو میدیدی
دوباره شروع کرد به خندیدن که چویا بهش نگاه کرد
ــــ که اینطور
+حالا ناراحت نشو
چویا نگاهش کرد و گفت
ــــ ناراحت نشدم بلکه خوشحالم شدم
دازای که تا چند دقیقه پیش داشت بهش میخندید با تعجب بهش نگاه کرد
+چی چرا؟
چویا نزدیک گوشش رفت و با صدایی جذاب بهش گفت
ــــ تا تنبیهت کنم
+چی
چویا دازای رو انداخت رو کولش و از حموم بردش بیرون بدون اینکه خشکش کنه انداختش رو تخت و......
پارت14
دازای سرخ شده بود و چشماشو بسته بود
ــــ چه بدنی داری
چشاشو باز کرد و به چویا نگاه کرد
ــــ خب بیا اینجا
+چ..چی
ـــ گفتم بیا اینجا
+ن..نه
ـــ حدس میزدم از همون بچگی لجباز بودی
یهو دستشو دور کمر دازای انداخت و سمت خودش کشوند و دازای رو تو بغل خودش انداخت و همین کار باعث شد دازای بیشتر سرخ بشه
+چویا منو ول کن
ـــ نه
+چویا
دازای شروع کرد به دست و پا زدن که چویا کلافه شد و لب دازای رو به خشن ترین حالت بوسید
جوری خشن بوسیدش که از لبش خون میومد
ازش جدا شد و خونشو مکید
ـــ خب چیزی میخوای بگی
دازای سرشو انداخت پایین
چویا به دازای نگاه و لبخندی زد
ـــ مثل اینکه نمیخوای بگی
سرشو گذاشت رو سینش و شروع کرد به شستن موهاش
درحال شستن موهاش بود و متوجه شد دازای هیچی نمیگه
ــــ دازای چرا هیچی نمیگی؟
دازای هیچی نگفت و این باعث شد چویا بیشتر نگران بشه
ــــ دازای با ت....
حرفش با آبی که ریخته شد تو صورتش تموم شد و صدای خنده ی دازای بلند شد
+بای...باید خودتو میدیدی
دوباره شروع کرد به خندیدن که چویا بهش نگاه کرد
ــــ که اینطور
+حالا ناراحت نشو
چویا نگاهش کرد و گفت
ــــ ناراحت نشدم بلکه خوشحالم شدم
دازای که تا چند دقیقه پیش داشت بهش میخندید با تعجب بهش نگاه کرد
+چی چرا؟
چویا نزدیک گوشش رفت و با صدایی جذاب بهش گفت
ــــ تا تنبیهت کنم
+چی
چویا دازای رو انداخت رو کولش و از حموم بردش بیرون بدون اینکه خشکش کنه انداختش رو تخت و......
- ۵۵۴
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط