{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یتیموار نشستهام با





یتیم‌وار نشسته‌ام.. با
دستی ستون شده در انحنای چانه‌ای که
آویزان از نیامدنِ توست..
نگاهم در جلدِ راه فرو رفته است تا
ژستِ انتظار بگـ/ـیرم خط و خبری از تو را..

زانو بغل زده و
چشم به راه مانده‌ام اما
در این برهوتِ انتظار
ســایه یا سیاهه‌ای که به تو مانَد پیدا نیست..
بیهوده است.. اینجا
تا چشم کار می‌کند تنهایی است..

می‌دانی..
انتظار با مُردن توفیری نمی‌کند..
هر دو عمر را
به طعنه تمام می‌کنند و
جانِ دل به لب می‌رسانند و برآورده نمی‌کنند
آرزویی را که
از آغوش دوبارۀ تو،
در بطنِ خـــیال به بار نشانده‌ام..

آنقدر آغوش دوبارۀ تو را
به شعر باج می دهم تا قهرت را بی‌اعتبار کنم..
اصلا به درک که
موی این امید هم
در انتظار تو سپید شود..

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست..
یا برمی‌گردی.. یا می‌میرم..
دیدگاه ها (۳)

ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽﻫﺎﯾﻢ ﺑﯿﺎﮐﻔﺶﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﺎﻗﺎﻩ ﻗﺎﻩ ﺧ...

برای دوست داشتنت،،،، محتاج دیدنت نیستم،،،، اگر چه نگاهت آرام...

قانون پیچیده اے دارندآدمها ڪمے بیشتر ڪہ ماندےکمے بیشتر ڪہ د...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش،دیدم که در آن آینه هم جز ت...

سر صبحانه حسابی دمقم و هر لحظه ممکن است بزنم زیر گریه.اولین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط