رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۵۱

دیانا: من کاری نکردم وقت یکم از شما تعریف کردم یکم عصبی شد

ارسلان: لبخندی گوشه لبم اومد تعریف ساده بود

دیانا: سرمو انداختم پایین و با انگشتم بازی کردم و گفتم ساده که نه اما اونجوری هم نبود

ارسلان: خنده ای بی صدا کردم تازه یاده عقد افتادم بهش گفتم

دیانا: یه مدلی شدم دلم بد شور میزد اون لباسی که بهم داد و پوشیدم خیلی خوشگل بود همه چی آماده بود رفتیم به محضر که بابام رو دیدم پشت ارسلان قایم شدم و آروم و با ترس گفتم چرا اومده
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی (درخواستی)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

اجبار به بدبختی پارت ۱۳

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 224♡⁠。⁠)⁩دستم ر...

چند پارتی

رمان جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط